شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷ - ۲۲ نوامبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه در قصه در قصه – خوشه های خشم
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

چند روزی بود که خبری از شیرین نبود تا امروز صبح زود که آقارسول با صدای بوق ماشین در را باز کرده و شیرین خانم با قیافه ای خسته و کمی برافروخته بدون خوش و بش همیشگی با آقارسول، مستقیم رفته بود به دفتر کار و در را پشت سرش بسته بود و نه او و نه خدیجه با اینکه ظهر شده  بود و همه برای ناهار آماده می شدند، از اتاق بیرون نیامده بودند.

روناک سر غذا به آرامی گفت «اشتباه نکنم یک خبری هست. شیرین خانم غیر ممکن بود از راه برسه و اول از همه با بچه ها بگو بخند نکنه و یک هدیه خیلی کوچیک به همه نده. فکر می کنین در باره چی اینقدر حرف می زنن؟» پریسا گفت «از اونجاییکه با خدیجه صحبت میکنه، پس حتما در باره همینجاست.» پرستو با شیطنت گفت «بریم پشت در گوش واستیم ببینیم چی میگن». روناک که حرف پرستو را جدی گرفته بود گفت «آخ، جلوی اینهمه بچه؟ همینمون موونده که کار به اونا یاد بدیم» پریسا خندید و گفت «حالا تو زیاد جدی نگیر». یکمرتبه صدای بچه ها با هم بلند شد، «خاله شیرین، خاله شیرین» و به طرف او هجوم بردند. خدیجه برعکس همیشه که با تشر به بچه ها رفتار و کردار و گفتار نیک یاد می داد، اینبار حرفی نزد و آرام آمد پهلوی مددکارها نشست.
قیافه خدیجه دمق بود و شروع کرد به بازی با غذایی که جلویش گذاشتند. روناک و پرستو با ایما از همدیگر پرسیدند چی شده، و هردو شانه هایشان را بالا انداختند. پریسا به آرامی پرسید «چیزی شده؟» خدیجه قاشقی که در دستش بود با عصبانیت به یکطرف بشقاب انداخت و گفت «چی میخواستی بشه؟ هزار و یک خرج الکی میکنن، به این طفلای معصوم که میرسه، درد آخ بی پولیمشون عود میکنه» بعد قاشق را برداشت و یک قاشق غذا گذاشت تو دهانش و شروع کرد با حرص زیاد آن را جویدن مثل اینکه دارد گلوی یکنفری را می جود.
پریسا با پرسش به روناک نگاه کرد. روناک شانس خودش را آزمایش کرد و پرسید «کی درد بی پولیش عود کرده؟» خدیجه دوباره قاشق را به گوشه ای از بشقاب پرت کرد و گفت «د، همینا دیگه. کی می خواستی باشه؟» پرستو یک لیوان آب ریخت و جلوی خدیجه گذاشت و گفت «حالا شما زیاد خودتون رو ناراحت نکنین. این آب رو بخورین و غذاتون که تمووم شد به ما هم بگین چی شده که تو جریان باشیم». خدیجه لیوان آب را یکجا سر کشید و گفت «جریانی نیست که بگم. حضرات آقایون تصمیم گرفتن که همه بچه ها رو به روستاهاشون برگردوونن» با شنیدن این حرف هر سه دختر جوان با صدای بلند گفتند «چی؟» روناک گفت «مگه شهر هرته که هرکاری دلشون می خواد بکنن؟» پرستو گفت «شیرین خانم نگفته به شما چه مربوط، من دارم خرجشون رو می دم؟» خدیجه با قیافه ای برافروخته گفت «شیرین خانم هرچی بخواین گفته. با همه شون سرشاخ شده و تا تونسته بهشون بد و بیراه گفته، ولی چه فایده. حاج مهدی، شوهر شیرین خانم با اینکه با او موافقه، یکسری با او داد و بیداد کرده که آدم به استاندار و شهردار و رئیس انتظامات که نمیگه دزد؟» هر سه تا دختر زدند زیر خنده و با هیجان پرسیدند «راستی راستی بهشون گفته دزد؟» خدیجه که خودش هم خنده اش گرفته بود گفت «آره مثه اینکه. از شیرین خانم می پرسم آخه چرا گفتین؟ میگه چون هستن. حاج مهدی هم میگه آره هستن، ولی نباید تو روشون می گفتی.» روناک گفت «حالا چکار باید بکنیم؟» خدیجه گفت «همه مددکارا باید تو دفتر جمع بشن تا خود شیرین خانم موقعیت رو تعریف کنه» و با کراهت زیاد شروع کرد به غذا خوردن.

بعد از غذا که بچه ها برای استراحت رفتند به اتاق خواب، خدیجه مددکاران و آقا رسول را به دفترش صدا کرد و بعد از یک معرفی کوتاه از آنچه در این مدت گذشته و این بچه ها چه مشقاتی کشیده اند و چه سرنوشتی در انتظار آنها می بود اگر به اینجا نمی آمدند، گفت «ولی هر چیزی باید به پایان برسه. شیرین خانم در این مدت با مهری که به بچه ها نشون دادن توونستن بچه ها را از اون محیط بیرون آورده و هرچند برای مدت کوتاهی، مرهمی بر دردهای آنها بذارن. اما، چند نکته هست که بهتره خودشون رشته سخن را به دست بگیرن و گام بعدی را برای همه ما روشن کنن».
شیرین در حالیکه پایش را ماساژ می داد گفت «من مثل خدیجه خانم نمی توونم صحبت کنم. همیشه یک آدم عادی بودم، الانش هم هستم و فکر کنم توی این چند صباحی هم که از عمرم موونده تغییر نکنم. پس با اجازه و بدون حاشیه و صغری و کبری چیدن میرم سر اصل مطلب. راستش من و حاج مهدی و چند نفر دیگه از خیرین که سعی داشتن در حد امکان به این مصیبتی که سر مردم کشورمون آمده کمک کنن، با استاندار و شهردار و خلاصه رئیس و روسای این وزارت خوونه و اوون سازمان بهزیستی و سپاه و نمیدوونم چی، یک جلسه داشتیم که چند روزی طول کشید. خلاصه حرف اوونا اینه که پول ندارن تا این پروژه برای مدت طولانی ادامه پیدا کنه. میگن اگه داوطلب داشته باشیم که برای حداقل یکسال اینجا بموونه، اجازه ادامه این پروژه رو میدن وگرنه درش رو تخته می کنن و همه بچه ها باید برگردن به هموونجایی که بودن.» روناک گفت «ولی ما دانشجوییم، نمی توونیم یکسال بموونیم. درساموون چی میشه؟» شیرین گفت «من همه این حرفا رو بهشون گفتم ولی کو گوش شنوا. میگن دو راه وجود داره. یا ما خیرین خرج و هزینه همه چیز رو تقبل کنیم، و یا اینکه مددکارای داوطلب، مجانی بموونن. حاج مهدی تعهد سپرد که این خونه رو در اختیار بذاره، ولی نمیتوونه هزینه خورد و خوراک و برق و همه چیز دیگه رو برای یکسال و شایدم بیشتر، تقبل کنه، تازه بجز اوون، نمی توونه حقوق چندتا مددکار حرفه ای رو برای یکسال بده. آقایوونم که همه از ژن های برترن شوونه هاشون رو بالا انداختن و گفتن میدوونیم ولی چکار کنیم که پول نداریم. میگن وقی بچه ها برگردن به منطقه همه چیز ارزونتر تمووم میشه.» پرستو پرسید «یعنی باید چکار کنیم؟» شیرین گفت «اوون به شما برمیگرده. باید یکسال مجانی اینجا بموونین و به بچه ها برسین. حاج مهدی گفته که حاضره ماهیانه یک حداقل پول توجیبی بده، ولی بقول روناک جان، موضوع دانشگاهتون رو حاج مهدی نمیتوونه حل کنه.»
مددکارها به خدیجه و خدیجه به شیرین و شیرین به مددکارها نگاه کردند. کسی جوابی برای این مشکل نداشت. بالاخره شیرین سکوت را شکست و گفت «میگن که تا آخر هفته دیگه باید بچه ها به منطقه برگردن که کمتر هوایی بشن و با مددکارهایی که دائمی هستن اُخت بگیرن.» پریسا گفت «بعد از اینکه بچه ها برن، برنامه شما برای این خوونه چیه؟ اینجا چی میشه؟» شیرین در حالیکه آه می کشید و از رنگ صورتش معلوم بود که عصبانی هست گفت «چه میدوونم. ایشالله زلزله میاد و رو سر من خراب میشه» و زد زیر گریه.
همه دور شیرین جمع شدند و شروع کردند به دلداری و نوازش شیرین ولی گویی دل شیرین پر از درد بود و می خواست گریه کند. خدیجه با اشاره به مددکارها گفت که او را تنها بگذارند ولی قبل از اینکه همه بیرون بروند آقارسول گفت «حاج خانم. هم تو جبهه مجانی جنگیدم و هم اینجا مجانی کار میکنم. از طرف من خیالتون راحت راحت باشه» و در حالیکه به بانیان این مصیبت ناسزا می گفت، از اتاق رفت بیرون.
یکی دو روزی گذشت و مددکارها گوله گوله کنار هم جلسه می گذاشتند و یا با موبایل با بستگانشان صحبت کرده و با آنها مشورت می کردند، ولی فضا اینطوری به نظر می رسید که بچه های شیرین باید به منطقه برگردند. وقتی خدیجه از تصمیم داوطلبین باخبر شد، گفت «پس باید ذهن بچه ها را آماده کنیم تا شُک نشن. به شیرین خانم میگم برای انتقال بچه ها برای جمعه صبح برنامه ریزی کنه. پرستو و پریسا که برمیگردن تهروون، شما هم روناک جان  با بقیه مددکارها و خودم برمیگردیم به منطقه و از اونجا هرکس میره سر کار خودش».
هینا، که تازه مبصر شده بود و سمیرا هم نبود که کاری به کارش داشته باشد، زود از موضوع باخبر شد و به بچه ها خبر داد که باید برگردند. بیشتر بچه ها خوشحال شده بودند. فکر می کردند که بر میگردند به خانه و زندگی خودشان. کوچکترها هم فکر می کردند که وقتی برمی گردند، پدر و مادرشان در انتظارشان هستند، ولی نمی دانستند که آینده ای تاریک و نامعلوم در انتظار آنهاست.
پنج شنبه شب خیلی زود رسید، و شیرین آمده بود که با همه خداحافظی کند. بچه ها او را دور گرفته و در حالیکه بالا و پایین می پریدند، از شیرین می خواستند که داستان وزیر بدجنس را برایشان بگوید. شیرین روی مبل نشست و گفت «من امشب اومدم با شما خداحافظی کنم و برم. یکخورده هم پام درد میکنه. پس بذارین بشینم اینجا و روناک جان بقیه قصه رو براتون بگه. راستش، من این قصه رو اول از خود روناک شنیده بودم.»


روناک شروع کرد:
«خُب اگه یادتون باشه خاله شیرین گفت که وزیر بدجنسه به کارگزارش گفته بود تا هرچی گندم تو بازار هست رو بخره و یک جایی قایم کنه. کارگزاره که خودش از آقاوزیره بدجنس تر بود، نصفی از گندما رو توی انبار وزیر قایم کرد و نصفه دیگشم رو توی انبار خودش. مردم شهر بعد از چند روز دیدن که ای دل غافل توی خونه هاشون گندم نیست و همسایه ها هم بی گندمن و کسی هم آرد برای نون نداره. چکارکنیم چکار نکنیم، همگی وسط میدوون شهر جمع شدند و شروع کردن به داد و بیداد کردن که ما گرسنه ایم، نون نداریم، گندم نداریم و خلاصه حالا داد نزن کی بزن. آقاوزیره که دید اوضاع شلوغ شده، سربازا رو فرستاد وسط میدوون که برین جمعیت رو متفرق کنین، ولی خُب مردم گشنشون بود و نمیرفتن خونه هاشوون. فرمانده سربازا رفت پهلوی وزیر و گفت قربان اینا به خونه هاشون برنمی گردن. آقاوزیره گفت صبر کنین با شاه صحبت کنم. پس رفت پهلوی شاه و داستان رو برای شاه تعریف کرد و گفت اگه مردم نون نخورن، شک نکنین که میان تو خیابونا و سقف قصر رو روی سر همه ما خراب می کنن. ای شاه بزرگ، به نظر شما چکار کنیم؟ شاه گفت اینکه کاری نداره، خُب با زور نیزه و شمشیر مجبورشون کنین که برگردن تو خونه هاشون. فرمانده هم رفت وسط شهر و گفت که شاه دستور داده اگه نرین خوونه هاتون باید با زور شما رو بفرستیم. ولی مردم که گشنه بودن از شنیدن این حرف خیلی عصبانی شدن و گفتن اگه میتوونی مارو با زور بفرست. خُب فرمانده سربازا هم دستور داد که سربازا به مردم حمله کنن. بچه ها، چشمتوون روز بد نبینه؛ میدون وسط شهر که همیشه مثل دسته گل بود و بچه ها اونجا بازی میکردن، شد مثل میدوون جنگ. مردم با دست خالی با سربازا گلاویز شده بودن. ولی خُب معلوومه دیگه. سربازا تیر و نیزه داشتن و مردم هیچی.»
روناک به شیرین که روی مبل جابجا می شد و زانویش را مالش می داد نگاه کرد و در حالیکه آه می کشید، ادامه داد «چی بگم والله! میدوونم دلای کوچیکتون درد میگیره، ولی راستش اونروز خیلی از مردم کتک خوردن و بعضیاشونم زخمی شدن، چندتایی رو سربازا به زور بردن زندوون، و یکی دوتا از مردمم کشته شدن. اونایی هم که موونده بودن، زخمی و نالوون برگشتن خوونه هاشون. وزیر که فکر می کرد همه چی کنترل شده، رفت پهلوی شاه و گفت که مردم متفرق شدن. حالا چکار کنیم؟ شاه به وزیر گفت سربازا رو توی خیابوونا نگهدارین و بعد از غروب هرکس خواست بیاد توی میدوون شهر کتکش بزنین. آقاوزیر بدجنسه وقتی از قصر شاه اومد بیرون یواشکی کارگزارش رو صدا کرد و گفت الان موقع پولدار شدنه. فردا صبح ده تا کیسه گندم ببر توی شهر و به قیمت ده برابر بفروش.
فردا صبح که مردم بیدار شدن دیدن توی میدوون شهر یکی داره جار میزنه، گندم دارم، آی گندم. حراج شد. گندم، آی گندمای خوب دارم. همه ریختن توی میدوون و دیدن که بله، کیسه های گندم اونجا روی هم تلنبار شده ولی قیمتش اینقدر زیاده که فقط آدم پولدارای شهر می توونستن بخرن. آدم پولدارا هم که می دوونستن تعداد کیسه ها زیاد نیست شروع کردن به هُل زدن و بیشتر از اون مقداری که لازمشون بود، گندم خریدن. کارگزار بدجنسه که دید آدم پولدارا تند و تند و زیاد زیاد کیسه می خرن، هی قیمت رو برد بالا و بالا و بالا تا بجایی که حتی آدم پولدارا هم دیگه نمی توونستن بخرن، ولی هرچی بود تا قبل از غروب نصفی از کیسه های گندم توی انبار خودش و انبار وزیر رو فروخت و هر دوتاشون خیلی خیلی پولدار شده بودن.
مردم عادی که پول نداشتن گندم بخرن ولی هنوز گشنه بودن، فردای اوونروز دوباره اوومدن وسط میدوون و شروع کردن به داد زدن که ما گرسنه ایم. ما نوون می خوایم. فرمانده سربازا دوباره اوومد وسط شهر و شروع کرد به کتک زدن مردم گرسنه. باز مردم زخمی و نالوون رفتن خونه هاشون. ولی اینبار دیگه خیلی عصبانی شده بودن و قسم خوردن که یک کاری بکنن. چندتا از دختر و پسرای جوون که میدیدن ننه و باباهاشون بخاطر یک لقمه نوون دارن کتک می خورن، با هم قرار گذاشتن که بعد از غروب وقتی هوا تاریک تاریک میشه، گروهی بریزن سر سربازای توی میدوون و تیر و نیزه اوونارو ازشون بگیرن. پس به دسته های چند نفره تقسیم شدن و شب که خوب تاریک شده بود، هرچند نفر ریختن سر یک سرباز و هنوز صبح نشده بود یکعالمه شمشیر و نیزه و تیر جمع کرده بودن و خوشحال و خندان با هم آواز می خووندن:

 

د قلا کرده و در شمشير و دسش
چی طلا برق ميزنه لقوم اسوش
دايه دايه وقت جنگه
قطار که بالا سرم پرش د شنگه
زين برگم بونيت و او ماديونم
خورم بورتو سی هاليونم
دايه دايه وقت جنگه
وقت دوسی وا تفنگه
نال نال برنويا چنی قشنگه
سنگران برمنت لشم در آريت
بورتم سی دالکم بونگمه وراريت
نازی تو سی بکو جومه ورته
دور کردن دو قورسو شير نرته
دايه دايه وقت جنگه
قطار که بالای سرم پرش د شنگه
قلايا نه بگرديت چينه و چينه
لشکمه ور داريت کافر نيينه
کاغذی ره بکنيد و او دخترونم
بعدخوم شی نکنن و او دشمنونم
برارونم خيلين هزار هزارن
سی تقاص خينه مه سر ور ميارن
ترجمه فارسی
از قلعه بيرون آمده و شمشير بدستش
چون طلا برق ميزنه لگام اسبش
مادر مادرم وقت جنگه
قطار(جا گلوله) بالای سرم پر از فشنگه
زين و برگم را به اون ماديونم ببنديد
خبرم را برای دايی هايم ببريد
ای مادر ای مادر وقت جنگه
وقت دوستی با تفنگه
ناله تفنگ های برنو چقدر قشنگه
سنگرها را خراب و جنازه ام را در بياريد
ببريد برای مادرم تا فريادم را بر آريد
نازی تو سياه کن جامه تنت را
در گورستان به خاک کردند شير نرت را
مادر مادر وقت جنگه
قطار بالای سرم پر از فشنگه
قلعه ها را ديوار به ديوار بگرديد
جنازه ام را برداريد تا کافری آن را نبيند
نامه ای بفرستيد برای دخترانم
تا بعداز من شوهر نکنند به دشمنانم
برادرانم خيلی اند هزار هزار

برای تقاص خونم برخواهند خاست

(متن لری و ترجمه آن، تقدیم به تمامی دوستان عزیز و به یاد روزهای حماسی در ایران و لرستان - همچنین : یوتیوب: تفنگ و دایه دایه – سیما بینا)

 

صبح که شد، دوباره ننه و باباها ریختن تو خیابوون که آی گرسنه ایم، آی گرسنه ایم. ولی اینبار وقتی سربازا خواستن با تیر و نیزه به مردم هجوم بیارن یکمرتبه از اوون پشت مشتای مردم، چندتا دختر و پسر جوون با شمشیر، تیر و نیزه به سربازا حمله بردن، و چیزی نگذشت که میدوون شهر پر شده بود از مردم و سربازا تمووم اسلحه هاشون رو انداخته و پا به فرار گذاشته بودن. فرمانده سربازا سراسیمه رفت پهلوی وزیر بدجنسه که اوضاع خیلی خرابه. مردم خیلی عصبانین و جوونا هم مسلح شدن. حالا چکار کنیم؟ آقاوزیر بدجنسه گفت بذار به عهده من. پس لباسش رو پوشید و رفت وسط میدوون و گفت آی مردم، میدوونم که سربازا به شما حمله کردن و شما رو زخمی کردن و کشتن، ولی تقصیر اوونا نیست. اونا به دستور شاه اینکار رو کردن. الان شما اگه برین به سر مزرعه شاه میبینین که تمووم مزرعه هاش پر از خوشه های گندمه. مردم این رو که شنیدن دسته جمعی رفتن به بیرون از شهر سر زمینای کشاورزی شاه و دیدن که بله، آقاوزیره راست میگه. اینقدر خوشه های گندم نرسیده اونجاست که حد نداره. خیلی خیلی عصبانی شدن. پس همگی دسته جمعی رفتن جلوی قصر شاه و شروع کردن به داد و بیداد که آی شاه، اگه راست میگی بیا بیروون. شاه که از توطئه آقاوزیر بدجنسه بی خبر بود، سرش رو از پنجره بیرون کرد و به عادت همیشگی دستش رو برای همه تکوون داد، ولی دید که هیچکس براش هورا نمیکشه. پس در پنجره رو بست و اوومد پایین نزدیک مردم و پرسید چه خبره، چی شده؟ مردم تمووم قضیه رو تعریف کردن و گفتن که بخاطر دستور اوون خیلی از مردم زخمی و کشته شدن. شاه هرچی قسم و آیه که به ولله و بالله من به کسی دستور نداده بودم، کسی گوشش بدهکار نبود. وزیر بدجنسه که منتظر موقعیت بود تا زیر پای شاه رو خالی کنه، با صدای بلند گفت شاید اگه شاه گندمای توی مزرعه اش رو بده به مردم، مردم راضی بشن. شاه که میدید تمووم زحماتی که کشیده الان به آب میره و نمیتوونه از اوون گندما سکه طلا درست کنه، دروغکی گفت، قبول ولی باید تا دوهفته صبر کنین تا گندما برسن. مردم هم قبول کردن و رفتن به خونه هاشون که دو هفته دیگه پنج شنبه شب برگردن. مردم که رفتن، شاه موضوع رو برای دختراش تعریف کرد و گفت بهتره هرچی کاشتیم رو به سکه طلا تبدیل کنیم و از شهر فرار کنیم. دختراش قبول کردن بجز پریا، اوون دختر کوچیکه که از همه عاقلتر بود.

پریا گفت ما باید با مردم هموون کاری رو بکنیم که اوون پسر جوونه با بابا کرد. همه پرسیدن چه کاری؟ پریا گفت دوهفته دیگه که مردم اوومدن به قصر ما اوون بذرهایی که اوون پسره به بابا داده بود رو به همه نشوون میدیم تا ببینن که چقدر جادوویی هستن. وقتی مردم فهمیدن که میشه از اوون بذرها یا طلا ساخت و یا گندم، اوونوقت ما این گندمای خودموون رو به اوونا می فروشیم. خواهراش گفتن اگه گندما رو بفرووشیم که دیگه طلا نداریم. پریا گفت اولا که مردم گرسنه شونه و گناه دارن، دوما اینکه مگه طلا چیه؟ وقتی تمووم گندما رو فروختیم میریم با پولش هرچقدر دلموون میخواد طلا میخریم. همه بهم نگاه کردن و قبول کردن که پریا درست میگه. پس تا نصفه های شب بیدار مووندن و هرچی گندم بود رو درو کردن و توی کیسه کردن و درش رو با جوالدوز دوختن و توی انباری گذاشتن. بعد رفتن که بخوابن تا پنجشنبه شب که شد گندما رو به مردم بفرووشن. نگو که وزیر بدجنسه و کارگزاربدجنس تره گوش واستاده بودن و همه چی رو شنیده بودند.
وقتی شاه و دختراش رفتن تو اتاقاشون که بخوابن، آقاوزیره به کارگزارش گفت، یالله تا اینا بیدار نشدن بدو برو همه کیسه های گندم شاه رو منتقل کن به انبار من. ولی وقتی کارگزار بدجنسه رفت که کیسه های گندم رو بدزده، دید که پریا با گربه هاش اونجا نگهبانی میدن. پس دو دست از دوپا درازتر برگشت پهلوی آقاوزیره و قضیه رو برای اون تعریف کرد. وزیر بدجنسه گفت بذار یکی دو ساعت بگذره تا من خوب فکر کنم، شاید هم تا اوونموقع پریا هم خوابش ببره. اگه امشبم نشه اشکالی نداره، هنوز دو هفته وقت داریم. چند ساعتی گذشت ولی یا پریا نگهبانی می داد یا خواهراش و آقاوزیر بدجنسه نمی تونست گندما رو بدزده. خلاصه خیلی پکر بود و نمی دوونست چکار کنه.

از طرف دیگه، شاه که خیلی پولدوست بود، خوابش نمی برد. با خودش خوب که فکر کرد دید پیشنهاد پریا اونقدرا هم خوب نیست. پس نزدیکای صبح که شد، دختراش رو صدا کرد و گفت که فروختن گندما ما رو با مشکل روبرو می کنه. بعضی از مردم پول ندارن. بعضی دیگه به ما میگن الان نداریم و می خوان نسیه بخرن، و خلاصه می بینی که چندماه میگذره و مردم میزنن زیر قول و قراراشون و اصلا پول نمیدن. بهتره که بذاریم همه گندما طلا بشن و تا دیر نشده همه از شهر فرار کنیم. دختراش گفتن ما موافقیم. پس یواشکی هرچی لباس داشتن توی خورجیناشون کردن و کیسه های طلا رو روی اسباشون گذاشتن و قبل از طلوع آفتاب وقتی همه مردم خوابشون برده بود، یواشکی از شهر زدن بیرون و حالا فرار نکن کی بکن.
صبح که آقاوزیر بدجنسه اومد به گندمای شاه سر بزنه، دید توی انبار فقط یکی دو تا کیسه موونده و پریا روی اونا نشسته. وزیر گفت پس گندما چی شدن؟ پریا گفت که شاه با شاهزاده ها از شهر فرار کردن و هرچی طلا و جواهر توی خزانه بوده رو هم با خودشون بردن. من مووندم و این دو تا کیسه. آقاوزیره محکم زد تو سرش و چون دید درد میگیره، محکم زد تو سر کارگزارش که همین الان مردم با خبر میشن و ما بدبخت میشیم. منکه دیگه اینجا نمی موونم، و دوید به طرف خونه اش و هرچی پول داشت توی یک کیسه کرد و اوونم از شهر زد بیرون. همینطور که سوار بر اسب به تاخت می رفت پشت سرش رو که نگاه کرد دید که کارگزار بدجنسه هم داره با اسب دنبالش میاد.
سرتون رو درد نیارم، آفتاب نزده بود که خبر توی شهر پیچیدکه شاه فرار کرد. مردم همینطور که به طرف قصر شاه هجوم می بردن داد می زدن شاه رفت، شاه رفت تا بقیه هم باخبر بشن. خُب معلومه دیگه، وقتی به قصر رسیدن، هرجا رو که گشتن کسی رو ندیدن. یکمرتبه یکی از مردم شهر داد زد آهای بیان اینجا یکی از شاهزاده ها اینجا نشسته.
مردم دویدن به طرف انباری و دیدن که بله، یک شاهزاده خانم خوشگل و ترگل و مرگل روی دو تا کیسه گندم نشسته. اول می خواستن بریزن سرش و یک کتک مفصل بزننش تا دلشون خنک بشه، ولی یکی از جوونا گفت صبر کنین ببینیم چرا اوون با بقیه فرار نکرده. پریا از جاش بلند شد و رفت روی کیسه های گندم واستاد و گفت: من شاهزاده پریا هستم. تمووم زندگیم توی ناز و نعمت زندگی می کردم. هیچموقع تو زندگیم دست به سیاه و سفید نمی زدم و برای هرکاری یک ندیمه داشتم. ولی یکروز یک جوونی اوومد و این گندما رو داد به بابام. این بذرها جادوویین و اگر باهاشون درست کار کنین می توونین اونا رو مثل طلا بفرووشین. بابام و خواهرام و من شروع کردیم به کار. شب تا صبح زمین شخم زدیم و بذر کاشتیم. خیلی از شبا نمی خوابیدیم. خیلی از روزا اونقدر آفتاب زیاد بود که زیر آفتاب له له می زدیم، ولی هی کار کردیم و هی بذر کاشتیم تا تونستیم اون مزرعه با اوون همه خوشه های گندم را که شما دیدین بکاریم. دیشب وقتی شاه و شاهزاده ها می خواستن فرار کنن، من یاد تمووم زحمتا و عرق ریختنای خودم افتادم. بعد با خودم فکر کردم که من فقط یکماه اینکار رو کردم و اینقدر خسته شدم، ولی شما مردم یک عمریه که دارین کار می کنین، و اگه منم فرار کنم، شما از گشنگی میمیرین. پس مووندم که داستان این بذر های جادوویی رو براتون تعریف کنم و بگم که من میمونم تا با هم بکاریم. با هم درو کنیم، و با هم بخوریم. مووندم که با هم یکی شویم. دستاموون رو بهم بدیم، تا بتوونیم گرسنگی رو برای همیشه از بین ببریم. دیگه کسی گرسنه نباشه، دیگه هیچ بچه ای سرش رو بدون غذا زمین نذاره. دیگه پدر و مادرای ما که پیر میشن غم بیکاری آزارشون نده.

وقتی حرفای پریا تمووم شد، مردم برای چند دقیقه ای ساکت بودن، ولی یکمرتبه زدن زیر خنده که تو مگه خر گیر آوردی، حتما اسب گیر نیاوردی که فرار کنی. یکی دیگه گفت شایدم موونده که بقیه پولایی که شاه قایم کرده رو به جیب بزنه و بعدش درره. یکی از ته انباری با صدای بلند گفت تو یک شاهزاده ای، تو چطور میتوونی بفهمی که ما چی میکشیم؟ فکر میکنی چون چند روز بیل دستت گرفتی یکشبه کارگر شدی، چون دو سه روز داس دستت گرفتی فکر میکنی دهقوون شدی؟ نه نشدی، هیچموقع هم نمیشی، تو یک اشرافزاده هستی. شاید راست بگی، ولی تو هیچموقع نمیتوونی مثل ما بشی. برای تهیدست شدن، باید از هموون روز اول که به دنیا میای بدبخت و فقیر و بی خونه باشی. وقتی زلزله میاد هیچ جایی نداشته باشی که بری. وقتی سیل میاد و همه چیتو باخودش میبره بدبخت تر از اوونکه هستی بشی. برای اینکه درد کارگر و دهقون رو بفهمی، باید از هموون روز اول تولدت سرمای زمستون رو چشیده باشی. میگی که باید یکی شویم، ولی نمیدوونی که ما ستمدیده ها خیلی وقته که یکی هستیم. خیلی وقته که با هم هستیم. فکر میکنی ما خریم و نمی فهمیم که تو میخوای جای بابات شاه بشی. این اداها فقط برای اینه که ما رو خر کنی تا توی همین قصر بموونی و از همینجا پادشاهی کنی. یکی از اهالی شهر گفت خیلی از ننه باباهای مارو بابات کتک زده، شکنجه کرده و کشته، این گندمارو هم که می خوای بذل و بخشش کنی بابات با کتک زدن ما بدست آورده، یالله طناب بیارین و همینجا تو همین انبار به دارش بزنیم. پریا گفت مگه تو اسطبل قصر اسب کم داریم؟ مگه من نمی توونستم با شاه و بقیه شاهزاده ها فرار کنم و برم اونطرف رودخونه خوش و راحت زندگی کنم؟ پس چرا نکردم؟ بابام هرکاری کرده به خودش مربوطه، برین یقه اونو بگیرین. اوون کارگره هم راست میگه که من معنی فقر رو نمیفهمم. راست میگه که من معنی کار کردن رو نمی فهمم. راست میگه که نمی دوونم گشنگی یعنی چی. همه و همه حرفاش درسته، ولی منهم یک آدمم. می توونم تغییر کنم. نه، من نمی خوام توی قصر زندگی کنم. نمی خوام شاه بشم. این قصر، گندما و هرچیه دیگه تو شهره باید مال همه باشه. من فقط از هرچی که کاشتیم و درو کردیم سهم خودم رو می خوام نه کمتر و نه بیشتر. آیا این یعنی شاه شدن؟ آیا نمی توونستم مثل شاه به سربازا بگم که شمارو بزنن و شکنجه کنن؟ مردم گفتن چرا میتونستی. پریا گفت پس اگه مووندم و این داستان رو براتوون میگم، حتما راست میگم. آزمایششم وقت نمی گیره. چندتا از بذرا رو امروز میکاریم و فردا می بینیم که طلا میشن یا نه. اگه نشدن، خُب می توونین با من هرکاری دلتون می خواد بکنین. ولی اگه راست می گفتم، باید همه با هم کمک کنیم و این گندما رو بکاریم تا بشه مال همه همه موون. یکماه طول میکشه، ولی بعد از یکماه ما از شاه فراری هم پولدارتر میشیم.

اون جوونی که نمی خواست پریا اعدام بشه، همینطور که به اسلحه اش تکیه داده بود، گفت برای ما کارگرا و دهقوونا کار کردن سخت نیست، ولی یکماه بدون گندم و نون زندگی کردن خیلی سخته. ما گرسنه ایم. پریا گربه هاش رو نشون داد و گفت این هفت تا گربه رو می بینین؟ همه گفتن بله، ولی ما دوست نداریم بجای نون، گربه بخوریم. پریا خندید و گفت منم دوست ندارم. ولی این گربه ها تا همین چند روز پیش خیلی لاغر و مردنی بودن، ولی الان اینقدر چاق و چله شدن. میدوونین چرا؟ مردم گفتن نه. پریا گفت برای اینکه موش خوردن. مردم گفتن، اه اه اه، حالموون بهم خورد، اینکه بدتر شد. ما موش هم دوست نداریم بخوریم. پریا گفت منم دوست ندارم. ولی یکروز که دنبالشون کردم که ببینم کجا میرن، دیدم که میرن به انبار گندم آقاوزیر بدجنسه و کارگزار بدجنس تره. اونجا اینقدر موش بود که حد نداشت. موشا داشتن گندما رو می خوردن و گربه ها هم موشا رو. حالا اگه همه با هم بریم اونجا می توونیم یکعالمه گندمی که موشا هنوز نخوردن رو بین خودموون تقسیم کنیم و تا آخر ماه یکعالمه گندم بکاریم.

همه هورا کشوون به طرف انبار آقاوزیر بدجنسه رفتن. دیدن که پریا راست میگه. هرکس یکخورده گندم برداشت و آرد درست کرد و نون پخت. خوب خوب که سیر شدن، راه افتادن به طرف مزرعه شاه فراری و پریا نشونشون داد که چطور بذرا رو بکارن.»
روناک رفت پهلوی شیرین ایستاد و گفت «قصه ما به سر رسید، آقاوزیره به آرزوش نرسید... حالا دیگه بخوابین که فردا راهی بس طولانی پیش روتونه».

شیرین دست به زانو از جایش بلند شد و در حالیکه اشکهایش را پاک می کرد تند تند از اتاق رفت بیرون. روناک گفت «خُب بچه ها، چشماتون رو بذارین روی هم، فردا داریم با اتوبوس میریم به شهرمون» بچه ها هورا کشان رفتند زیر پتو، ولی نمی دانستند شهری در کار نیست. سردخانه ای در انتظار آنهاست با دیوار هایی فروریخته، و در کنار دیوارهای خرابه، چادرهایی که سوز سرما زوزه کشان از یک درز تو می آید تا با فشاری که می خواهد چادر را از جای بکند، از درز دیگر بیرون برود.
خدیجه مثل ببر تیر خورده به خودش می پیچید و زیر لب نفرین می کرد.
صبح زود که شد، شیرین با چند چمدان لباس نو به همراه اتوبوس از راه رسید. پرستو و روناک و پریسا به کمک مددکارها، لباس های رنگارنگ و گرم را تن بچه ها کردند و همگی برای آخرین صبحانه سر سفره نشستند. بزرگترها پکر بودند و بچه ها شاد و خندان.

روناک بعد از صبحانه با صدای بلند گفت «همه به صف. یالله، یالله. یک، دو. یک، دو.
حالا دوونه دوونه با خاله شیرین روبوسی کنین و بپرین توی اتوبوس.»
طولی نکشید که همه داشتند برای آقا رسول، شیرین، پریسا و پرستو دست تکان می دادند. اتوبوس که راه افتاد، از پشت شیشه های بسته صدای آواز روناک و بچه ها بلند شد:

«دایه دایه وخته جنگه، دایه دایه وخته جنگه»

شیرین یک کاسه آب پشت سر اتوبوس خالی کرد.

اتوبوس دورتر و دورتر می شد ولی صدای بچه ها هنوز به گوش می رسید:

«برارونم خيلين هزار هزارن
سی تقاص خينه مه سر ور ميارن....»

علی ناظر
زن جادو - ©

 

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.





با درود به ملت شریف ایران

باید یکی شویم


باید یکی شویم




گزیده خبرها

ادامه فهرست خبرها...

   



[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.