شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷ - ۲۰ اکتبر ۲۰۱۸



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

قصه در قصه در قصه – قصه آب
زن جادو – چرک نویس اول

علی ناظر

خشکسالی و ریزگرد و توفان شن و خاک در اقصی نقاط ایران بیداد می کند. مردم ستمدیده چون بی اعتنایی چهل ساله جمهوری اسلامی به محیط زیست را می بینند، به خدا پناه برده و از او طلب باران می کنند. علی ناظر – 16 مهر 1397 .......

 

پرستو در خواب عمیقی فرو رفته بود و سمیرا دلش نمی آمد او را برای خداحافظی بیدار کند. هرچه خدیجه اصرار کرد که سمیرا را به ترمینال برساند راضی نشد، ولی پیش از حرکت، به پدرش تلفن کرد و خلاصه ای از آنچه پیش آمده بود را توضیح داد. سمیرا در حالیکه در نگاهش دودلی موج می زد بعد از ناهار با بقیه مددکاران خداحافظی کرد و با تاکسی که به دنبالش آمده بود به ترمینال (پایانه) اتوبوس رفت.

خدیجه پس از ناهار، داستان شیرین و آمدن به این خانه را برای پریسا تعریف کرد و وظایف پریسا را برای او لیست کرد، که عمده آن تهیه پرونده سلامت برای تک تک بچه ها، و هماهنگی برای یک معاینه سرپایی و اطمینان از صحت سلامت بچه با دکتری که شیرین معرفی کرده بود.
پریسا همینطور که یادداشت برمی داشت، از خدیجه پرسید «تعداد بچه هایی که به اینجا منتقل شده اند چندتاست؟» خدیجه گفت «بیست و پنج تا از 6 روستا و منطقه زلزله زده، ولی یکی از آنها هنوز نرسیده اقوامش اومدن دنبالش و بردندش. چندتا دیگه ام دارن میرن. روناک بیشتر در جریان این نقل و انتقال است. سال آخر فیزیوتراپی دانشکده بهداشت همدانه. اگه با او صحبت کنی، زبون همو بهتر می فهمین. کردی و لری بلده و بچه ها خوب باهاش جوش خوردن. بیا بریم تا با هم آشناتون کنم. یک اتاق بیرون از ساختمان است که کردیمش اتاق آقارسول که شبا توش بخوابه، و روزا هم اتاق بهداشتمونه. راستی تو و پرستو تا کی قراره اینجا بمونین؟ بابای پرستو زنگ زده که تو راهه تا شما رو با خودش ببره» پریسا در حالیکه یادداشت هایش را توی جیبش می گذاشت و بلند می شد که همراه خدیجه بروند پیش روناک، با خنده گفت «بابا محبعلی خیلی با خودش حساب می کنه و تصمیم می گیره، ولی مگه زورش به پرستو می رسه. پرستو اگه بخواد بمونه سیل هم از جاش تکونش نمی ده. فقط می موونه درساش که نمی دوونم چکار می خواد بکنه. من تا یکی دو ماهی میموونم. با دانشگاه هم هماهنگ کردم».
روناک در حال بازی کلاغ پر با بچه های کوچکتر بود. وقتی خدیجه و پریسا سر رسیدند، به بچه ها گفت «تا با خاله خدیجه صحبت می کنم شما با هم بازی کنین» و قبل از اینکه از روی زمین بلند شود انگشت نشانه اش را برد بالا و گفت «گنجشک پر» همه انگشتشان را بردند بالا. بعد گفت «خاله خدیجه پر» و به طرف خدیجه راه افتاد. بچه ها زدند زیر خنده و ادامه دادند «خاله روناک پر... خاله سمیرا پر» یکی از بچه ها گفت «اون دیگه نیست. بگیم خاله پرستو پر». همه با انگشت پریسا را نشان دادند و در حالیکه از خنده ریسه می رفتند بلند داد زدند «خاله پریسا پر...»

خدیجه در حالیکه با دست پریسا را نشان می داد، گفت «بالاخره خانم پرستار ماهم از راه رسید. روناک جان پریسا را می سپرم به تو که چم و خم کار در اینجا رو بهش نشون بدی. من باید برم با شیرین خانم خداحافظی کنم مثل اینکه کار مهمی براش پیش اومده و باید بره تهروون» روناک با پریسا رو بوسی کرد و گفت «خیلی بچه ها از شما تعریف می کنن» پریسا در حالیکه دست روناک را به گرمی فشار می داد با خنده گفت «خُب دیگه، بچه ان و نمی فهمن...» روناک با کمی فاصله از بچه ها، موقعیت خانه را برای پریسا توضیح داد و گفت «من بیشتر با اونا بازی می کنم تا هرچی دیگه، ولی شبا که می خوابن تازه نشون میده که تو دلای کوچیکشون چی میگذره. خیلیاشون خودشون رو خیس می کنن. خیلیا با جیغ از خوب می پرن ودنبال ننه باباشون می گردن. البته یکخورده بهتر شده، ولی فکر نکنم تا خیلی وقت بشه گفت اوضاع عادیه. قوم و خویشای چندتا از بچه ها اومدن دنبالشون که خدیجه خانم داره کاراشون رو راست و ریس می کنه. فکر کنم قراره چندتا بچه بزرگتر  هم بیان، ولی هنوز معلوم نیست. مشکل نماز و روزه و اینطور چیزا دارن که باید در نظر گرفته بشه. من زیاد سرم نمیشه.» پریسا گفت «پس بهتره اول با اون دکتری که شیرین خانم معرفی کرده قراری بذاریم که همه بچه ها را معاینه بکنه؛ شما هم برای همه یک پرونده فیزیوتراپی درست کن که مشخص بشه اون روزی که اومدن چه مشکلات فیزیکی داشتن و روزی هم که از پهلویه ما میرن آیا مشکلی مونده که حل نشده باشه. اینطوری هیجکس برای هیجکس حرف در نمیاره.» روناک با نگاهی به پریسا فهماند که منظورش را می فهمد و در حالیکه به طرف بچه ها می رفت شروع کرد به دست زدن و بلند گفتن که «یالا یالا موقع خوابه» بچه ها یکصدا شروع کردن به اعتراض و چانه زدن که امروز نخوابند، ولی از روناک اصرار و از آنها چانه زدن تا عاقبت حرف روناک پیش رفت و همه به طرف ساختمان دویدند، و با سر و صدای زیاد وارد اتاق استراحت شدند. پرستو که خوابیده بود با این همهمه از جایش پرید و شروع کرد به مالاندن چشمهایش. بچه ها وقتی دیدن پرستو در اتاق است خوشحال دور و بر او را گرفته و بلند بلند گفتن «یک آهنگ قشنگ بخوون». روناک که دیرتر از همه به اتاق رسیده بود به پرستو گفت «آخ پرستو جان اصلا یادم رفته بود اینجا خوابیدی، بچه ها! ساکت! بذارین خاله بخوابه، خسته است» ولی پرستو در حالیکه با دست اشاره می کرد گفت «نه بابا ولشون کن، بچه ان.» بچه ها که این را شنیدند تشویق شدند که بیشتر اصرار کنند. پرستو گفت «قبول ولی اول شما برین تو تخت تون و تا حاضر میشین من یک آب به دست و صورتم بزنم و برگردم.» بچه ها خوشحال از تخت هایشان بالا رفتند و آماده روی تخت نشستند که پرستو برگردد.
وقتی پرستو با یک لیوان چای برگشت دوباره توی اتاق همهمه بلند شد که روناک با تهدید که «اگه این قدر سروصدا بکنین خاله نمی خوونه» ساکتشان کرد. پرستو یک قلپ از چای خورد و گفت «وقتی توی بیمارستان بودم یک مادری این آهنگ رو برای بچه اش که مریض بود می خووند. خُب، چشماتونو بذارین رو هم. آفرین... اسمش هست نی طلایی، پرستو شروع کرد با صدایی زیبا به خواندن:

 
لالا لالایی، قصه‌ای زیبا
برات می‌خونم، تا کُنی لالا
قصۀ چوپان، چوپان تنها
دنبال گَلّه، تو دشت و صحرا
 
زیر نور ماه، با نِی طلا
می‌خونه چوپان، با فرشته‌ها
صدای نیِ چوپان کوچک
با صدای باد، می‌پیچه هر جا
 
لالالا لالایی، توی کوهستان
یک درخت سیب، روییده خندان
کنار درخت، خونه‌ای سنگی
با در رنگی، خونۀ چوپان
 
عطر خوش سیب، پیچیده هر جا
توی دشت و کوه، اینجا و آنجا
مثل برگ و باد، یه اسب کبود
با شیهه میاد، از اون دور دورا
 
می‌تازه هرجا، اسب بی‌همتا
روی بال باد، در دل شب‌ها
لالا کن لالا، لالا و لالا
بر پشت این اسب، می‌ری تا فردا

(شاعر: زهرا طباطبایی. در صورت علاقه  به تماشای نماهنگ نی طلایی کلیک شود)

 

وقتی تمام شد روناک گفت «آخ بچه ها، خاله پرستو چقدر صداشون قشنگه. کلاس دیدی نه؟» پرستو گفت «همه چی دیدم بجز کلاس. اصلا آدم بی کلاسیم. از روسریم معلوم نمیشه؟» روناک خندید و گفت «اگه روسری ملاک کلاس باشه که من خیلی وقته روفوزه شدم» و در حالیکه به بچه ها نگاه می کرد گفت «خُب دیگه چشماتون رو باز نکنین و خوابای خوب ببینین. خواب اون پسر چوپونه که با نی طلایی داره روی پشت اسبش تو دشتا از اینطرف به اونطرف سواری میکنه». تیدا، یک دختر کوچولو سرش را از روی بالش بلند کرد و گفت «خاله روناک، بابام مثل بچه چوپونه سوار اسب بوده وقتی زلزله میاد. اسبه رم میکنه و بابام می افته» و بعد سرش را روی بالش گذاشت و چشمهایش را بست. اما دوباره سرش را از روی بالش بلند کرد و گفت «اسب بابام مثل برف سفید بود. سفید سفید. بهش می گفتیم نیله»، و دوباره سرش را روی بالش گذاشت و چشمهایش را بست. روناک چیزی نگفت و تُک پا تُک پا با پرستو به طرف در رفتند ولی قبل از اینکه بیرون بروند تیدا سرش را بلند کرد و روی تخت نشست و گفت «خاله؟» روناک با لحنی که از آن بی حوصلگی می بارید گفت «بله، تیدا خانم». تیدا مثل اینکه متوجه لحن روناک نشده باشد گفت «دیه ددم همراه بابام روی اسب نشسته بود. اونم افتاد.» پرستو یواشکی پرسید «دیه دده یعنی چی؟» روناک گفت «بعضی از لرها به خواهر میگن». تیدا بدون توجه به آنها ادامه داد «خاله خدیجه می گه که شاید دیه ددم دیگه برنگرده. میگه بابام رفته پیش خدا». دست روناک روی دستگیره در خشکش زد. به پرستو نگاه کرد و هردو برگشتند. روناک در حالیکه بغضش را  قورت می داد پرسید «اسم خواهرت چیه؟» تیدا گفت «مریدا. بابام خیلی دوستش داشت. همیشه مادر مریدا صداش می کرد. به منم می گفت تی تل». روناک رو به پرستو کرد و گفت «یعنی کوچولو». پرستو گفت «آخیش». تیدا بعد کمی مکث کرد و مثل اینکه به یک نتیجه گیری رسیده باشد گفت «اگه مریدا هم رفته باشه بهشت، اونوقت هردوتاشون تو بهشتن. حتما اونجام بهش میگه دختربابا.» روناک برای اینکه حواس تیدا را پرت کند گفت «حالا تو میشی دختر ننه». تیدا گفت «ننه ام خیلی وقت پیش وقتی من به دنیا اومدم رفت پیش خدا. مریدا می گفت ننه سر زا رفته. خاله روناک سرزا رفته یعنی چی؟» دوباره مکث کرد و در حالیکه در صدایش تأسف موج می زد گفت «الان مریدا و بابا و ننه توی بهشت پهلوی همن. کاشکی منم از روی اسب بیفتم و برم پیش اونا» بعد سرش را روی بالش گذاشت و چشمهایش را بست. روناک که به تخت تیدا رسیده بود تیدا را همانطور که روی تخت دراز کشیده بود در آغوش کشید و گفت «تو اصلا می دونی چرا بابات اسمت رو گذاشته تیدا؟» تیدا چشمهایش را با نگاهی پرسشگرانه باز کرد و گفت «نه؟!» روناک گفت «تیدا یعنی جشم و عزیز مادر. حتما بابات تو رو اونقدر دوست داشته که می خواسته به تو بگه تو از الان به بعد مادر کوچولوی خونه هستی». تیدا گفت «ولی دیگه تو خونه کسی نیست که من بخوام مادرش باشم. اصلا دیگه خونه نداریم». روناک که فهمید سوتی داده با صدای بلند گفت «اصلا می دوونین چیه؟ خواب بی خواب» همه بچه ها با شنیدن این حرف روی تخت هایشان نشستند و گفتند «بازی». روناک گفت «نه! نه! برگردین تو تختاتون. الان اگه خاله خدیجه بفهمه که نخوابیدین، میاد اینجا اول از همه پوست منو می کنه، بعدش همه شما ها رو یک لقمه چپ میکنه» و در حالیکه ادای یک هیولا را در می آورد گفت «اینطوری. ام و ام و ام. همهتون رو می خوره و بعدشم یک آروغ بزرگ و بلند اینطوری میزنه» و شروع کرد به آروغ زدن. همین موقع خدیجه در را باز کرد و گفت «کی داره آروغ میزنه؟ الان موقع خوابه یا آروغ زدن؟» همه بچه ها در حالیکه ریز ریز می خندیدند پریدند روی تخت هایشان و چشمهایشان را روی هم گذاشتند.
روناک گفت «خاله خدیجه دارن می خوابن، فقط من بهشون گفتم که اول یک قصه می گم، بعدش می خوابن» خدیجه با نگاه معنی داری در اتاق را پشت سرش بست و رفت. هنوز در بسته نشده بود که بچه ها روی تخت نشسته بودند و منتظر روناک که شروع کند.

روناک روی مبلی که همیشه شیرین می نشست، خودش را ولو کرد و پرستو هم روی تخت خدیجه دراز کشید تا به قصه گوش بدهد.

«یکی بود، یکی نبود...اگه گفتین بعدش چی میاد؟» همه با هم گفتند «غیر از خدا هیچکی نبود». روناک گفت «د نه دیگه. اون قدیم قدیما. خیلی وقت پیش از اونوقت که مادربزرگا یادشون بیاد، توی دنیا فقط یک خدا نبود که غیر از اون هیچکی نباشه.» همه بچه ها که کمی بزرگتر بودند با تعجب گفتند «مگه میشه بیشتر از یک خدا باشه؟» پرستو هم با لحنی معنی دار گفت «استغفرلله». روناک گفت «اون قدیم قدیما، خیلی خیلی قدیم قدیما، مردم فکر می کردن که برای هر کاری یک خدا هست. مثل الان نبود که بدوونن برای هرکاری یک دلیلی وجود داره». تیدا وسط حرف روناک پرید و گفت «دلیل زلزله چیه؟ یکی از آخوندا تو رادیو می گفت دلیل زلزله اینه که ما خیلی گناه کردیم و خدا عصبانی شده. خاله روناک بابام چه گناهی کرده بوده که زلزله اومده؟» روناک گفت «اون آخونده اشتباه می کرده. اصلا تقصیر بابای تو و یا بقیه باباها نیست. وقتی خاک های زیر زمینی که ما روش واستادیم تکوون بخورن و به هم فشار بیارن زلزله درست میشه. این خاکا سالها و سالها هی به هم فشار میارن ولی هیچکدوم تکون نمی خورن. خاکای زیر زمین تو ایران از قدیم قدیما دارن به همدیگه فشار میارن. یکروز یکی از این خاکا خسته میشه و اوون یکی دیگه برنده میشه و همه فشار ها از زیر زمین میاد روی زمین، و خونه هایی که برای اینکار ساخته نشده باشن رو خراب میکنه. حالا دیگه چشماتو بذار روهم و فقط گوش بده.»

روناک کمی مکث کرد «خُب کجا بودیم... آهان، یکی بود، یکی نبود، توی دنیا یک دخترخانم کوچولوی خیلی خیلی خوشگل با لباس خیلی بلند که مثل آبهای دریا روی تنش موج می زد تنهای تنها یک گوشه نشسته بود و داشت گریه می کرد. اسم این دختر قشنگ آناهیتا بود. ولی ننه و باباش اونو آناهیت و بعضیا هم او را ناهید صدا میکردن. آناهیت ننه و باباش رو از دست داده بود و غصه اش بود که باید تنها زندگی کنه.» تیدا گفت «خاله روناک، چرا ننه و بابا نداشت؟» همه با اعتراض به او غُر زدند که «اه، چقدر حرف میزنی. بذار قصه شو بگه». روناک گفت «از قضای روزگار سوال تیدا خیلیم خوب بود. تیدا جان، وقتی آناهیت خیلی کوچولوتر بود...» تیدا حرف روناک را قطع کرد و پرسید «مثل من؟...» روناک در حالیکه لبخند می زد گفت «یکخورده از تو کوچولوتر، ولی نه خیلی کوچولوتر. خلاصه.... وقتی خیلی کوچولو بود. یکی از خداها که همیشه می خواست مردم بهشون بد بگذره، تصمیم گرفت که بره بالای کوه زاگرس و آب تمومه رودخونه هارو بخوره تا هیچکس آب برای خوردن و کشاورزی نداشته باشه. یکسال گذشت و مردم هرچه آب تو خونه هاشون داشتن رو خوردن تا دیگه هیچی آب نمونده بود. خُب آدما تشنه میشن دیگه. بعضیا شروع کردن به کندن چاه آب، ولی چون رودخونه ها خشک شده بودن، هیچی آب توی چاه ها نمونده بود. خیلی ها هرچی اسباب و اثاثیه داشتن رو برداشتن و از دامنه زاگرس کوچ کردن یک جای دیگه. ننه و بابای آناهیت تصمیم گرفتن که برن با خدای خشکسالی بجنگن. پس به آناهیت که خیلی کوچولو بود گفتن که همینجا بشین تا ما برگردیم. بعد از اینکه خوب بغلش کردن و بوسیدنش راه افتادن به طرف قله کوه تا با خدای خشکسالی بجنگن. خُب، همه مون میدوونیم که آدمهای عادی نمیتونن با خدا بجنگن. خدا خیلی زورش زیاده و آدما فقط میتوونن با آدما بجنگن. پس هنوز به وسط راه نرسیده بودن که خدای خشکسالی جلوشون سبز شد و پرسید شما آدما اینجا چکار میکنین، مگه نمی دوونین که خونه خداها بالای این قله است؟ ولی از عجایب دنیا اینکه، وقتی خدای خشکسالی داشت با ننه و بابای آناهیت حرف می زد از دهنش یکریز توفان شن و ماسه بیرون میزد و هی ننه و بابای آناهیت رو به عقب هل میداد. همینطور که اونا عقب عقب می رفتن که توفان خاک و شن تو جشماشون نریزه، به لب یک پرتگاه رسیدن و یکمرتبه پاشون سُر خورد و از اون بالا افتادن» تیدا گفت «مثل بابام و مریدا که از روی اسب افتادن». همه بچه ها به تیدا چشم غره رفتند.  روناک گفت «یکچیزی مثه اون. خلاصه... آناهیت کوچولو همینطور نشست و نشست و نشست تا غروب شد و خورشید یواش یواش داشت میرفت پشت کوه. اورمزد، خدای خداها همینطور که داشت اینطرف و اونطرف دنیا رو تماشا میکرد، چشمش افتاد به این دختر کوچولو. همه کاراشو ول کرد و شروع کرد به تماشای آناهیت و منتظر بود که ننه و باباش سر برسن تا خوب خوب اونارو گوشمالی بده که چرا دختر به این کوچولویی رو تنها گذاشتن. ولی کسی نیوومد که نیوومد. همینطور که منتظر بود و هر دقیقه بیشتر عصبانی میشد و از اون بالای آسموونا داشت آناهیت و زاگرس رو نگاه میکرد، یکمرتبه چشمش افتاد به خدای خشکسالی و گرد و دولخی که هوا کرده بود. با خودش فکر کرد که چرا خدای خشکسالی دست از توفان شن ور نمیداره و بره یک کار بهتری بکنه؟ ولی یکمرتبه چشمش افتاد به یک زن و مردی که از بالای کوه داشتن می افتادن. تا خواست به خودش بجنبه و اونارو بگیره که نیفتن، هر دوتاشون خوردن زمین. دیگه دیر شده بود. خیلی غصه اش شده بود. با خودش گفت چکار کنم، چکار نکنم، ولی چیزی به عقلش نرسید. هی سرش رو خارووند، هی ریشاشو خارووند، هی اینطرف و اونطرف رفت و با خودش حرف زد تا شاید یک فکری به عقلش برسه ولی اصلا هیچ فکری به سرش نمی رسید، که یکمرتبه یک فکر عالی به سرش رسید. پس دستش رو از طبقه هفتم آسمونا دراز کرد و  بدن ننه و بابای آناهیت رو برداشت و برد به باغ خونه خودش» تیدا گفت «تو آسمون طبقه هفتم». روناک ادامه داد « بله، تو طبقه هفتم آسموون، یک باغ بود به بزرگی تموومه ایرون. پر از رودخونه و درختای میوه. یکعالمه پرنده های رنگارنگ از اینطرف به اونطرف پرواز می کردن و آواز می خووندن. وقتی اورمزد، خدای خداها بدن اونا رو یواشکی گذاشت روی چمنای باغش، یک نفس عمیق کشید و به صورت هر دو تا فوت کرد و گفت زنده شین، و یکمرتبه هردوتا زنده شدن و با تعجب به دور و بر خودشون نگاه کردن و پرسیدن ما کجا هستیم؟ خیلی تعجب کرده بودن. ننه آناهیت گفت آقا بابا!! اینجا رو ببین چقدر رودخونه داره. چقدر درختای قشنگ و سبزی داره. خدای خداها که داشت این حرفا رو گوش میکرد خودش رو به شکل آدم درآورد و اومد توی باغ و شروع کرد با اونا خوش و بش کردن. ننه و بابای آناهیت از اورمزد پرسیدن شما اینجا باغبون هستین. اورمزد توی دلش خنده اش گرفته بود. خُب خنده ام داشت. خدای خداها که میتوونه همه چیزو به یک چشم بهم زدن زیر و رو کنه باغبون باشه. ولی برای اینکه اونا یکه نخورن و نترسن که دارن با خدای خداها صحبت می کنن گفت بله من اینجا باغبونی می کنم. اینجا باغ خدای خداهاست. ننه و بابای آناهیت وقتی اینرو شنیدن تازه متوجه شدن که دیگه زنده نیستن و الان توی پردیس در طبقه هفتم آسمونا هستن و دیگه آناهیت رو نمی بینن. ننه اش شروع کرد به گریه کردن. حالا گریه نکن کی بکن. اونقدر گریه کرد و کرد که از اشکاش یک رودخونه خیلی خیلی بزرگ درست شد. هنوز که هنوزه این رودخونه توی باغ اورمزد هست و همه پدر مادرا که میرن به پردیس، توی اوون رودخونه شنا می کنن. اورمزد که دلش برای ننه خانم سوخته بود گفت یکخورده گوش بدین. من می توونم یک کاری بکنم ولی قول نمی دم، چون فقط یک باغبونم. ولی می توونم از اورمزد بخوام که آناهیت رو بیاره اینجا. یکمرتبه هر دوتا شروع کردن به گریه کردن که نه، نه نمی خوایم آناهیت بمیره. اون خیلی کوچولویه. هنوز باید مدرسه بره، باید بزرگ بشه. برای خودش خانومی بشه. بره دانشگاه. شوهر بکنه. بچه دار بشه. اورمزد، مثلا باغبونه، دستش را به علامت سکوت بالا برد و گفت منظورم این نبود که اون بمیره. می خواستم از اورمزد بخوام که بیارتش اینجا تا هم شما با اوون باشین و هم اورمزد مواظب آناهیت باشه . اینطوری آناهیت حالا حالاها نمیمیره. بچه ها نمیدوونین که ننه و بابای آناهیت چقدر خوشحال شدن. اورمزد گفت ولی یک شرط داره. شرط که نه، چی جوری بگم؟ اینکار یک اشکال داره. هردو پرسیدن چه اشکالی. خدای خداها گفت شما اونو همونطور که هست می بینین، ولی اون شما رو مثل قبل از مردنتون نمی بینه. صورت شما دوتا برای اون یک شکل دیگه است. اون هیچ موقع نمی فهمه که شما ننه و باباش هستین. فکر می کنه که اورمزد شما دوتا رو آورده که مواظبش باشین. بعد روشو کرد به بابای آناهیت و گفت شما میشین باغبون و مادرشم میشه دایه اش. وقتیکه خوب بزرگ شد و همه چیز یاد گرفت اونوقت میره روی زمین و اونجا زندگی میکنه. هردو خوشحال شدن و قبول کردن و اورمزد هم به یک چشم بهم زدن دختر کوچولو رو آورد توی باغش.

سالهای سال گذشت و آناهیت هر روز بزرگتر و بزرگتر می شد. و هرچی بزرگتر می شد، خوشگلتر و خوشگلتر می شد. تا اینکه یکروز خدای خداها اونو صدا کرد و گفت گوش بده تو الان دیگه دختر بزرگ و عاقلی شدی. اسب سواری بلدی، تیراندازی بلدی و به تنهایی می توونی با صدتا مرد بجنگی و همه اونا رو شکست بدی. پس موقعش هست که یک چیزی رو بدوونی. آناهیت پرسید چه چیزی رو؟ اورمزد تمووم داستان را برای آناهیت تعریف کرد، و گفت که چطوری پدر و مادرش از بالای کوه افتادن پایین و مردن، و این دونفری که دارن از او نگهداری می کنن در اصل پدر و مادرش هستن. آناهیت هم خوشحال و هم غصه اش شده بود. خوشحال بود که پدر و مادرش رو دیده و همیشه با او بودن، ولی غصه اش شد چون دید که ایرانزمین از خشکسالی رنج میبره و خیلی از پدر و مادرها مثل ننه و بابای خودش دارن از تشنگی میمیرن و یا باید ساعت ها به جاهای دیگه برن تا یک کوزه آب بیارن. پس به اورمزد گفت به چه درد میخوره اگه بتونم صدتا مرد رو شکست بدم وقتی که ایران تشنه است؟ نه، من اینهمه زور می خوام برای چی وقتی نمی توونم ازش درست استفاده کنم. خدای خداها که آناهیت رو مثل دختر خودش دوست داشت، پرسید نمی فهمم منظورت چیه؛ می خوای چکار کنی؟ آناهیت گفت می خوام برم به جنگ خدای خشکسالی. اورمزد گفت ولی تو که خدا نیستی. مثل ننه و بابات هنوز به اون نرسیده کشته می شی. آناهیت گفت شاید، ولی به چه درد می خوره که زنده باشم وقتی ایران اینقدر تشنه است و بچه های کوچولو از تشنگی میمیرن؟ اورمزد کمی سرش رو خارووند و کمی ریشاشو خارووند و کمی توی باغ بالا و پایین رفت و هی فکر و هی فکر کرد تا آخرش یک فکر بکری اومد به سرش. رو کرد به آناهیت و گفت مگه من خدای خداها نیستم؟ آناهیت گفت خُب آره هستی. خدای خداها گفت پس اگه هستم، هرکاری دلم بخواد می توونم بکنم، مگه نه؟ مثلا می توونم تو رو از همین فردا، نه، نه، از همین الان بکنم خدا. آناهیت خنده اش گرفت و  گفت ولی من خدایی کردن بلد نیستم. اورمزد گفت ای بابا، خدایی کردن که کاری نداره، از همه چیز آسونتره. باید دستور بدی. بعد شکمشو جلو داد، باد توی غبغبش انداخت و گفت اینجوری دستاتو بزن به کمرت و هی امر و نهی بکن و هرکسی هم که باهات مخالفت کرد بهش تشر بزن و اگه گوش نکرد بزن تو سرش تا گوش بکنه. به این میگن خدایی کردن. آناهیت با خنده گفت ولی من از تشر زدن بدم میاد. نمی خوام به کسی زور بگم، مخصوصا اگه زورش کمتر از من باشه. حالا نمیشه یک خدایی بشم که بتونه به آدما کمک کنه؟ یکمرتبه روی پاهاش شروع کرد به بالا و پایین پریدن و گفت فهمیدم، فهمیدم! می خوام خدای آب و باروون بشم. می خوام خدای تمووم رودخونه ها بشم تا بتوونم اونقدر آب به ایرانزمین برسونم که تمووم زمیناش سیراب سیراب بشن. اورمزد، کمی فکر کرد و گفت راستم میگی ها، بد فکری نیست. بعد یکمرتبه ساکت شد و گفت ولی دو سه تا اشکال داره. آناهیت پرسید چه اشکالی؟ اورمزد گفت اول اینکه نباید دروغ بگی. نباید کار زشت بکنی. نباید لباسات کثیف و بهم ریخته و مثل دختر شلخته ها باشی و از همه مهمتر اینکه نباید شوهر کنی و بچه دار بشی. آناهیت گفت اینم شد اشکال. خُب بچه دار نمیشم. دروغم که اصلا بلد نیستم بگم. پس چی میموونه؟ ها! نباید شلخته باشم. اونو قول قول نمیدم ولی سعی می کنم. خدای خدا ها گفت، ولی پدر و مادرت حتما مخالفت می کنن. اونا می خوان تو مثل همه دخترها که بزرگ میشن شوهر کنی، بچه دار بشی و یک کدبانو که مواظب همه چیز توی خونه است بشی. آناهیت در حالیکه صورتش از عصبانیت سرخ سرخ شده بود، گفت ولی من نمی خوام شوهر کنم. اینهمه دختر هست اونا برن شوهر کنن. اصلاام نمی خوام بچه دار بشم. من کارای مهمتری دارم. من اصلا نمی فهمم چرا دخترا باید همه ی نقشه های زندگیشون رو ول کنن و بشن کدبانو؟ چرا پسرا نمیشن کدآقا؟ اصلا تو که خدای خداها هستی چرا پسرارو یکجوری نساختی که اونام بچه دار بشن؟ اورمزد گفت نه، من حریف تو نمیشم. پس جواب پدر و مادرت رو خودت بده، ولی برای اینکه بخوای خدای دریاها و آبها بشی یک چیزی رو باید قبول کنی. آناهیت پرسید چی رو؟ اورمزد گفت باید قبول کنی که دیگه نمی تونی آدم بموونی، چون خدایی. خداها می توونن خودشون رو به شکل آدم دربیارن، ولی نمی توونن مثل آدما غذا بخورن، بخوابن، زندگی کنن و یا بمیرن. آناهیت گفت من اگه بتوونم ایران رو از آب سیراب کنم، حاضرم نه غذا بخورم، نه بخوابم و اصلا حاضرم برای ایران بمیرم. اورمزد گفت، یادت باشه که خداها هیچموقع نمیمیرن.»
روناک نفسی تازه کرد و ادامه داد «خلاصه اینکه آناهیت بعد از اینکه با پدر و مادرش خوب و درست حسابی صحبت کرد و دلیلاش رو برای اونا توضیح داد، شد خدای آب و پاکیزگی. ماه آبان بود که از طبقه هفتم آسمونا خبر رسید به زمین و بقیه طبقه های توی آسمون که چه نشستین، خدای جدیدی اومده به میدوون که کارش جنگ و ستیز با بی آبی و خشکسالی و هوای پر از گرد و خاکه. مردم ایرانزمین از شنیدن این خبر اونقدر خوشحال شدن، اونقدر خوشحال شدن که حد نداره. جشن گرفتن، آهنگهای قشنگ خوندن و شب تا صبح رقصیدن و پایکوبی کردن. سرو صدای مردم ایرانزمین خدای خشکسالی رو از خواب بیدار کرد و یک خمیازه بزرگ کشید. اونقدر خمیازش بزرگ بود که تو همه شهر ها از خوزستان تا سیستان و بلوچستان توفان شن اومد و همه جا رو گرد و غبار گرفت. ولی مردم، با وجود اینکه خیلی گرد و خاک توی دهنشون و چشماشون می رفت، دست از پایکوبی بر نداشتن. خدای خشکسالی چشماشو باز کرد  تا ببینه که اینهمه سر و صدا برای چیه، و چون دید که مردم ایرانزمین در حال رقص و شادی هستن بیشتر عصبانی شد. پس از جاش بلند شد و خوبه خوب که گوش کرد شنید که ای دل غافل اورمزد یک خدای جدید آورده که کارش از بین بردن هرچه خشکسالیه. پس خیلی عصبانی و اخمو و غرغرکنان بلند شد و رفت پیش اورمزد تو طبقه هفتم. وقتی به قصر اورمزد رسید دید که در بسته است. شروع کرد محکم با مشت به در کوبیدن که آهای اورمزد در رو وا کن می خوام باهات صحبت کنم. ولی کسی جواب نداد. دوباره شروع کرد به در زدن که آهای خدای خداها مگه با تو نیستم؟ این در رو باز کن. ولی بجای اورمزد، یک دخترخانم خیلی خوشگل در رو باز کرد. آناهیت اونروز كفشهاي طلایی پاش بود و یک كمربند پر از جواهرات گرانبها روی دامن آبی رنگ و پرچينش بسته بود، و از دوتا گوشش گوشوارهاي طلا آویزوون بودن و روی موهای قشنگش هم یک تاج داشت که با صد تا یاقوت و زمرد و الماس و هزارتا از بزرگترین ستاره های توی آسموون درست شده بود. آناهیت در رو باز کرد و خیلی مودب سلام کرد. خدای خشکسالی که تا حالا این دختر خوشگل و تر و تمیز رو ندیده بود، با عصبانیت گفت تو دیگه کی هستی؟ من اومدم با خدای خدا ها صحبت کنم. دخترخوشگله گفت ، من؟ من آناهیتا هستم. ننه و بابام آناهیت صدام می کنن. شما کی هستین؟ خدای خشکسالی از شنیدن این سوال بیشتر عصبانی شد. مگه میشه کسی اپوشه، خدای خشکسالی رو نشناسه؟ پس با تکبر دستاشو زد به کمرش و بادی انداخت توی غبغبش و شکمشو داد جلو و گفت من؟ من اپوشه خدای خشکسالیم. حالا از جلوم برو کنار بذار باد بیاد. رنگ صورت آناهیت از شنیدن اسم خدای خشکسالی یکمرتبه به رنگ خون سرخ شد. با تشر گفت پس این تو هستی که مردم ایرانزمین رو تشنه لب کردی؟ این تو هستی که تمووم زمینای کشاورزی رو بی حاصل کردی؟ خدای خشکسالی با تکبری بیشتر گفت خُب که چی؟ کردم که کردم، خوب کاری کردم که کردم. خدایم و هرکاری که دلم بخواد می کنم، اصلا تو اینجا چکاره ای که اینهمه سوال می پرسی؟ آناهیت، همونطور که اورمزد یادش داده بود و چند دقیقه پیش اپوشه کرده بود، دستاشو زد به کمرش و شکمشو داد جلو و بادی به غبعبش انداخت گفت من؟ من آناهیت خدای آب و پاکیزگی هستم. ولی اپوشه خدای خشکسالی بجای اینکه از این ادای آناهیت بترسه و یکه بخوره، کمی به آناهیت نگاه کرد و یکمرتبه شروع کرد به خنده. حالا نخند کی بخند. آنقدر خندید که داشت غش می کرد. دلش رو گرفته بود و هی می خندید و با انگشتش آناهیت رو نشون می داد و دوباره قهقه می زد و با هر خنده یکعالمه گرد و خاک بلند می شد، اونقدر که تمووم درختای سبز باغ اورمزد، رنگ خاکی گرفته بودن. آناهیت که اصلا انتظار نداشت تو اولین برخوردش با خدای خشکسالی مسخره بشه خیلی عصبانی شد و با غیض زیاد در قصر رو محکم به روی خدای خشکسالی بست. آناهیت اونقدر در رو محکم بست که صدای در از طبقه هفتم آسمونا به گوش مردم ایرانزمین رسید. همه روشون رو به آسموون کردن چون فکر می کردن که رعد وبرق است و همین الان است که بارون بیاد؛ اما دیگه صدایی نیومد. ولی مردم میدونستن که از امروز ورق برگشته. از امروز دیگه زندگی به رنگ خاک تیره نخواهد بود. طولی نخواهد کشید که باروون بیاد و همه گرد و غبارارو پاک کنه. تو همین فکرابودن که یکمرتبه از اوون دوردورا یک توفان شن شروع کرد به وزش و تا مردم خواستن به خودشون بجنبن، خیلی ها رو زیر خاک و شن دفن کرد.
آناهیت که خیلی عصبانی بود رفت به اتاق اورمزد که خوابیده بود و داشت بلند بلند خور و پف می کرد. با عصبانیت و صدای بلند گفت اگه خدا بودن اینه، من نمی خوام خدا باشم. خدا باید قوی باشه. باید زور داشته باشه. خدای خشکسالی هر بار که دهنشو باز میکنه یک عالمه شن و خاک از دهنش بیرون میاد. اونوقت من! من فقط خوشگل و مرتب و مودب و تمیزم. باید خیلی خوشگل و مامانی و تمیز واستم اونجا تا حضرت آقای اپوشه به من بخنده. نه اینطوری نمیشه. منم باید مثل همه خداها زور داشته باشم. آخه با سلام و جانم و عزیزدلم که نمیشه با خدای خشکسالی جنگید. منم باید به سلاح مسلح بشم. منم باید به همون اندازه دشمن زور داشته باشم. اونقدر زور داشته باشم که بتوونم جلوش واستم. زن هستم ولی ضعیف نیستم. باید اونقدر قوی بشم تا هرچی مرد مثل اپوشه است وقتی به من میرسن جلوم به زانو دربیان. اگه میخوای خدا بشم، باید بتوونم خدایی کنم. اینطوری مثل بچه نازنازیا نمیشه خدایی کرد. من سلاح می خوام هم برای زدن اپوشه و هم برای دفاع از مردم ایرانزمین. خدای بدون زور یعنی عروسک دیگران شدن، اگه نمی توونی به من ابزار جنگیدن با خدای خشکسالی رو بدی، بگو تا خودم مثل پدر و مادرم برم و با اون بجنگم. می فهمی چی می گم یا خوابی؟

خدای خداها که تا چند دقیقه پیش خواب بود و از قضیه اومدن خدای خشکسالی بی خبر بود، گفت، اصلا معلوم هست چی می گی؟ دو دقیقه نیست که خوابیدم تو یکمرتبه جنی شدی؟ می توونی بدون جیغ و داد و نه مثل دختر بچه های جیغ جیغو حرفتو بزنی؟ آناهیت تمووم داستان آمدن اپوشه و خندیدن به او و توفان شنی که از دهانش بیرون می آمد و خلاصه همه و همه چیز رو تعریف کرد. اورمزد چون متوجه قضیه شد گفت خُب حق داری. تموومه خداها یک چیزی دارن، خُب تو هم باید داشته باشی، ولی چی؟ و شروع کرد به سرش رو خارووندن و ریشش رو خارووندن و هی توی اتاق خوابش بالا و پایین رفتن و خمیازه کشیدن، ولی چیزی به عقلش نمی رسید تا اینکه خود آناهیت گفت من میدوونم چی باید داشته باشم. اگه خدای خشکسالی می توونه گرد و خاک و توفان شن درست کنه، خُب منم باید بتوونم باد و بارون و ابر و تگرگ درست کنم و تمووم ابرهای دنیا به فرمان من باشن. اورمزد گفت راستم میگی ها! باشه، قبول؛ ولی یک اشکالی داره. آناهیت پرسید چه اشکالی؟ اورمزد گفت تو اگه بخوای مثل اپوشه قوی بشی و تمووم ابرهای دنیا به فرمان تو باشن، باید خیلی بزرگ بشی. آناهیت گفت من الانم خیلی بزرگم. خدای خداها گفت نه اینقدر، خیلی خیلی خیلی بزرگ بشی مثلا به اندازه یک کوه. تموومه خداها خیلی بزرگن. قدشون از این سر دنیاست تا اوون سر دنیا. می توونن دستاشونو بذارن رو هرچی که میخوان و بگن این ماله منه. تو اصلا میدوونی که اپوشه میتوونه به شکل یک اژدها و یا اسب سیاه به بزرگی ایران دربیاد؟ آناهیت گفت خُب اگه باید بزرگ بشم، بزرگ میشم. چه بهتر. اونطوری میتوونم با اپوشه درست بجنگم. اورمزد گفت پس حاضر باش که الان شروع میشه. قبل از اینکه آناهیت بتوونه بپرسه چی شروع میشه، خدای خداها دستش رو چرخووند و چرخووند و یکعالمه ابر سیاه و سفید درست کرد و همه رو فرستاد تو دهن آناهیت و گفت قورتشون بده. آناهیت گوش کرد و یکمرتبه قدش بلند و بلند و بلند و بلند شد تا رسید به اندازه قد خود خدای خداها. دیگه یک دختر بچه نوجوون نبود. شده بود به اندازه همه خداها. اورمزد گفت حالا برو از پنجره بیرون رو نگاه کن. آناهیت وقتی بیرون رو نگاه کرد یک ارابه خیلی بزرگ دید که چهار تا اسب سفید به اوون بسته شده بودن. یکی از یکی تنومند تر. شاید به بزرگی خود آناهیت. اورمزد گفت اپوشه گاهی از اوقات خودش رو به شکل یک اسب سیاه در میاره. این اسبای سفید مال خود خودتن، باید ازشون خوب نگهداری کنی. یکی از اونا ابر، یکی باد و یکی تگرگ و اون یکی دیگه ام باروونه. هر موقع خواستی یکجایی ابر بیاد اون اسبی که می توونه با نفس هاش ابر درست کنه، می فرستی. فقط یادت باشه که اونا اسب معمولی نیستن ها. هر کدووم به اندازه یک خدا زور دارن و می توونن به تو کمک کنن که با اپوشه بجنگی. از این به بعد، ستاره ای برای تو خلق می کنم به نام زهره که در آنجا سکنا کنی.

آناهیت خیلی خوشحال شد. با اورمزد خداحافظی کرد و رفت بیرون و دستی به سر و صورت اسبها کشید و باهاشون صحبت کرد و خوبه خوب که با هم آشنا شدن و اسبا فهمیدن که آناهیت از اونا چی انتظار داره، سوار ارابه شد و به سرعت باد از قصر اورمزد بیرون رفتند و خیلی دور نشده بودن که هرچهارتا اسب شیهه ای بلند کشیدن و به یکمرتبه به سوی آسمون پرواز کردن. آناهیت افسار اسبها رو بین انگشتاش گرفته بود و اونا رو یواش یواش به طرف زمین می برد تا اینکه بالاخره رسیدن به آسموون ایرانزمین. آناهیت اول از همه از کوه های زاگرس شروع کرد. به ابر دستور داد که تا میتوونه ابر های سیاه و سفید درست کنه. به باد دستور داد که این ابرا رو از این سر ایران به اوون سر تا قله های البرز و تفتان و بیرک بفرسته. به باروون گفت تو هر چی ابر می بینی رو به باروون تبدیل کن و تو تگرگ، تا می توونی بالای سر خلیج فارس و دریای خزر تگرگ ببار.
اپوشه که از داستان چهار اسب باخبر شده بود، با خشم و سرو صدا و گرد و خاک زیاد اومد جلوی اسبا واستاد و گفت نه، من اجازه نمی دم. ایران باید همیشه خشک و مردمش هم باید همیشه تشنه بموون. آناهیت با خشم گفت یا از جلوی ما میری کنار و یا اینکه به زور میندازیمت اونبر. خدای خشکسالی که آناهیت رو دید و فهمید این هموون دختر ناز و با ادبه که اینقدر پر زور و بزرگ شده، ایندفعه دیگه نمی خندید. با عصبانیت گفت فکر می کنی چون خدا شدی میتوونی هرکاری دلت می خواد بکنی و هرچی می خوای بگی. شاید خدا باشی ولی آخرش فقط یک زنی. هرچه زور بزنی زورت به اندازه یک انگشت کوچیکه مردا نمیشه. آناهیت وقتی این رو شنید خیلی عصبانی شد. یک سیلی خیلی محکم زد تو گوش اپوشه که صداش تو هفت آسموون و تا ایرانزمین پیچید و با خشم به اسب ها نهیب زد به پیش! اسبها از صدای آناهیت که همیشه با ادب و آرووم صحبت می کرد یکه خوردن و با سرعت به طرف خدای خشکسالی یورش بردن. اپوشه جا خالی داد و خواست با کف دستش به ارابه آناهیت بزنه و ارابه رو چپه کنه، ولی اسب باد، با سرعت زیاد ارابه رو به جلو برد و اسب ابر هم روی دوتا پاش بلند شد و با سم هاش محکم زد به دست اپوشه. اونقدر محکم زد که از نعل اسب یک جرقه به بزرگی تمووم این ساختمون بیرون زد و اسب باد هم محکم خودش رو به توفان شنی که اپوشه درست کرده بود زد و مسیر توفان رو تغییر داد. این زد و خورد ها چنان سرو صدای بلندی  درست کرده بود که می توونست تمووم گوشها رو کر کنه و تو هفت آسموون و ایرانزمین پیچیده بود. بقیه خداها کاراشون رو ول کرده بودن و این جنگ رو تماشا می کردن. مردم ایران که روی زمین بودن و این جنگ و دعوا در طبقه اول آسموون رو نمی توونستن ببینن ولی سر و صدای خوردن باد به توفان شن رو می شنیدن و اون جرقه های بین ابرها رو که داشت زیاد و زیادتر می شد می دیدن، فهمیدن که زمان تغییر فرارسیده. طولی نکشید که صدای صاعقه و تعداد رعد و برق ها زیادتر و زیادتر شد و آسموون تمووم ایرانزمین پر از ابر شد و بارون شروع کرد به باریدن. حالا نبار کی ببار. هی بارید و بارید و بارید تا اینکه تمووم رودخونه ها پر از آب شدن، و دریا ها آنقدر پر آب شده بودن که ماهی ها می توونستن توش به راحتی شنا کنن. درختا هم که روی برگاش پر شده بود از گرد و خاک، شسته شدن و رنگشون سبز سبز سبز شد. خوشه های گندم و برنج از زمین سر زدن و بچه ها که تا اونروز هفته ها می گذشت ولی یک لقمه نون نمی خوردن حالا اونقدر غذا و نون و برنج زیاد شده بود که می توونستن برای زمستونشونم نگهدارن.
مردم از اونروز اسم آناهیت رو اونقدر دوست داشتن، اونقدر دوست داشتن که هرموقع یک چیزی می خواستن آرزو کنن می گفتن از آناهیت می خوام که آرزومون رو برآورده کنه. خیلی از زنها که نمی توونستن بچه دار بشن، می رفتن به معبد آناهیت و اونجا شروع می کردن به خواهش و نذر و نیاز تا آناهیت به اونا کمک کنه و بچه دار بشن.» روناک نگاهی به صورت بچه کرد و گفت «قصه ما به سر رسید، اپوشه به آرزوش نرسید.»

خدیجه در اتاق را باز کرد و وقتی دید همه روی تخت نشستند با تشر گفت «این رسم جدیده؟ مگه نگفتم همه چشمهاشون رو ببندن و بخوابن؟» همه با عجله روی تخت ها دراز کشیدن و چشمهایشان را بستند.
تیدا سرش را از روی بالش بلند کرد و با چشمهایی خواب آلود گفت «کاشکی آناهیت با خدای زلزله می جنگید تا مریدا و بابام پهلوم بودن».

علی ناظر

زن جادو ©

منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
علی ناظر:



در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.





با درود به ملت شریف ایران

باید یکی شویم


باید یکی شویم




گزیده خبرها

ادامه فهرست خبرها...

   



[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.