شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

يكشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۶ ژوئن ۲۰۱۹

سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

جستاری بر اندیشه های ماکس وبر (بخش 3)

عزيز فولادوند

سلطه در دیگاه ماکس وبر

بر خلاف واژه قدرت  (Macht)  واژه سلطه  (Herrschaft)  باری سیاسی را حمل می نماید. د راغلب متون فارسی زبان در باره ماکس وبر واژه آلمانی Herrschaft  به «اقتدار» ویا آتوریته برگردانده شده است. من این ترجمه ها را برای این واژه مناسب نمی یابم. بخش اول واژۀ Herrschaft  از کلمۀ Herr  به معنای ارباب، آقا و یا خدایگان تشکیل یافته است. در متن تاریخی «ارباب» و «رعییت» رابطه ای ویژه ای مسلط است. ارتباط دو جانبه بین این دو قطب در درون «ساختار»ی  (Struktur)  معیین محتوای سطه جویانه دارد. این رابطه در جامعه شناسی وبر اعمال سلطه  (Herrschaft) نامیده می شود. او سلطه را چنین تعریف می کند: «سلطه آن شانس و یا موقعییتی است که به مدّد آن بتوان در نزد دیگران به مقبولییت یک فرمان با محتوی معینی دست یافت و [اطاعت را جاری کرد].»[1]   (ترجمه از ع.ف.) قدرت  (Macht) اما در نزد وبر این معنی را حمل می نماید: «قدرت به معنی هر شانس و یا موقعییتی است، که با تکیه بر آن بتوان در چهارچوب یک رابطه اجتماعی اراده شخصی خود را حتی در صورت مواجه شدن با مخالفت [از جانب دیگری] به منصه ظهور رساند؛ صرفنظر از اینکه این شانس از کجا منبعث گردد.»[2] (ترجمه از ع.ف.)

 

تفاوت «قدرت» و «سلطه» را می توان در مثالی ساده در متن یک رابطه اجتماعی دو نفره  (Dyade) نشان داد. در متن اجتماعی ی قدرت، «اگو» [3] (Ego)  توفیق می یابد اراده خود را با وجود عدم رضایت «دیگری»  (Alter)  به او اعمال نماید. در متن رابطه دو نفره  (Dyade)  مادر با فرزند (مادر به مثابه «اگو» و فرزند به مثابه «دیگری») پروسهُ اعمال قدرت می تواند چنین باشد: فرمان صادر شده از جانب مادر «بچه باید ساعت 8 شب به رختخواب برود» با عدم رضایت «دیگری»  (Alter)  مواجه می گردد. در این کشاکش اگر مادر موفق به اعمال ارادهُ خویش نگردد، نقش او د ر  هدایت و کنترل امور کمرنگ خواهد شد. روند امور دیگر مطلوب مادر نخواهد بود. در این متن شکستن «مقاومت» شانس اعمال ارادهُ «اگو» به «دیگری» را فراهم خواهد کرد. «اگو» باید بتواند در این ستیز در راستای دست یابی به هدف و پیشبرد منافع خود «دیگری» را به انجام کاری خلاف خواسته اش وادار نماید.

 

اعمال «سلطه» بر خلاف صحنه فوق بر بنیادهای دیگری استوار است. در اینجا فرمان ِ«اگو» در نزد «دیگری»  (Alter)  با مقبولییت ِ اطاعت  (Gehorchenwollen)  مواجه می گردد.   «دیگری» تمایل به اطاعت نشان داده «سرکشی» نمی کند. در تعامل بین «اگو» و «دیگری» تمایل به اطاعت، منتج از طرح ادعای اتوریته و مشروعییت از جانب «اگو» و برسمییت شناختن این خواست از جانب «دیگری»  (Alter) است. اتوریته یعنی اعمال نفوذ اجتماعی «اگو»از طریق رسمییت دادن و جا انداختن تفوق و برتری خویش. پذیرفتن تفوق به طور ضمنی، اعترافِ  خاموش «دیگری» به عبودیت است.

 

«مشروعییت» چنین تعریف می گردد:  تأئید و پذیرش رابطه مبتنی بر سلطه و اتوریته بطور الزامی. سلطه پذیر ساختار ِ سلطه را از منظر حقوقی پایدار ارزیابی نموده به آن تن می دهد. بنا بر این بر خلاف موضوع «قدرت» ساختار «سلطه» به دو ستون متکی است که پایداری و تدوام آن را تضمین می نمایند. این دو ستون عبارتند از 1. جا انداختن مشروعییت و 2.  وجود سازمان اجتماعی (سیستم) . به گفتهّ وبر سلطه پذیری و اطاعت در مقابل فرمانهای ابلاغ شده را شاید بتوان در موارد نادری با دلایلی چون تأمین منافع شخصی، پایبندی به سنتها، عاداتهای پنهانی، تهدید و تطمیع، استیصال و یا حتی خوف توجیه نمود، ولی اعمال سلطه در درازمدت مستلزم پایه های مستحکم و قابل اعتماد می باشد. تنها با تکیه بر این ستونهای قابل اعتماد می توان مقبولییت ِ «سلطه» را فراهم آورد.[4]  استقرار ساختارهای اتوریته در شبکه های اجتماعی بزرگتر تنها از طریق نهادهای میانی همچون دستگاه های عریض و طویل تشکیلات اداری و یا بوروکراسی امکان پذیر می باشد که وظیفهُ انتقال و نظارت بر اجراء فرامین را به عهده دارند.

 

فشرده مطلب:

تدوام و پایداری «سلطه» تنها در مختصات مکانی ای امکان توفیق دارد که اولأ نیاز به مشروعییت ِ آن در کانون توجه قرار گرفته و ثانیأ ضرورت وجود ِ یک سازمان و تشکیلات اجتماعی طرح شده باشد. این دو عامل یعنی مشروعییت و سازمان اجتماعی (تشکیلات) بطور بنیاد ی پدیدهُ «سلطه» را کاراکتریزه می کنند. اعمال سطله بر دو ابزار و اهرم تکیه دارد: اولأ «جا انداختن» مشروعییت ثانیأ بنا نهادن ِ سازمان اجتماعی. در غیاب این دو عامل اعمال سلطه امکان ناپذیر می باشد. سلطه گر فقط به مدد یک تشکیلات قدرتمند قادر به اعمال اقتدار خویش است. مکانیزم پیجیده این نهاد امکان گسترده نمودن سلطه را فراهم خواهد نمود.

 

سازمان اجتماعی/تشکیلات:

همچنانکه حتمأ خواننده متوجه شده است بر خلاف تعامل دو جانبه  (Dyade)  در متن اجتماعی «قدرت» ما در پروسۀ شکل گیری و نهادینه شدن سلطه با رابطه ای سه جانبه  (Triade)  مواجه هستیم. این کُنسپت چنین است: سلطه گر ـ دستگاه اداری یا تشکیلات ـ سلطه پذیر. در بستر رابطه دو جانبه کنشگر  (Ego)  مستقیمأ بدون عبور از واسطه ای سعی در آزمودن شانس خویش به منظور اعمال ارادۀ خود بر «دیگری» دارد. بین کنشگر و دیگری پلی وجود ندارد. او «فرمان دهنده» را در مقابل خود می بیند و بلا واسطه با او چنگ در چنگ است. ویژه گی این نوع رابطهُ در عریان بودن آن است. این تعامل رو در رو  (face to face)  و مستقیم است. فرمان مستقیمأ، یعنی بدون هیچ حاملی همچون کارمند، ضابطه، قانون و یا آئینامه از کنشگر به سمت ِ دیگری فرستاده می شود. در رابطهُ دو جانبه  (Dyade)  گیرندهُ فرمان این امکان را دارد که شانس خود را در تمرد و سرکشی در مقابل انقیاد بیازماید. رابطهُ مادر با فرزند شاید بتواند ما را در فهم ِ اعمال قدرت  (Macht) یاری نماید.

 

اما در رابطهُ سه جانبه  (Triade) ما با فنومن نوینی مواجه هستیم: سازمان اجتماعی. تنها در این ظرف است که «سلطه» امکان تحقق می یابد. .به نظر وبر «هر نوع سلطه ای فقط در ظرف تشکیلات اداری به منصۀ ظهور می رسد و به مرحلهُ اجراء در می آید.»[5] در واقع اهرم اعمال «سلطه» تشکیلات اداری است. در اینجا «فرمان دهنده» غایب است. قانون و آئینامه مقدس و لازم الاجراء می باشند. تخطی مجازات را در پی خواهد داشت. سلطه گر که هم به ابزارهای اعمال سلطه، و هم به توانمندی صدور فرمان مجهز است در راستای کنترل و اجراء منویات خویش «ستاد تشکیلات اداری» را به خدمت می گیرد. ساختار منسجم اداری از افرادی تشکیل یافته است که اولأ عادت به اطاعت از فرمان دارند، ثانیأ تأمین ِ منافع شخصی اشان را در تداوم نظم موجود می یابند، ثالثأ آنها خود در هیرارشی سلطه سهیم بوده و در مکانیزم پیچیده اعمال سلطه نقش خویش را ایفاء می نمایند.[6] بر همین مبنی به گفتهُ وبر ساختار «سلطه» به طور تعیین کننده ای به نوع و مکانیزم تقسیم اعمال قدرت بین سلطه گر و سازمان اجتماعی (به عنوان اهرم اعمال سلطه) بستگی دارد.

 

 وبر اضافه می نماید که تشکیلات و سازمان اجتماعی فقط به اعتبار ِ مشروعییت  (Legitimität) سلطه نیست که به چرخش در می آید بلکه علائق فردی بویژه کسب «دستمزد و اعتبار اجتماعی» [7] شاغلین در ستاد ِ سازمان اجتماعی را به رهبر می دوزد.  در این لابیرنت ِ پیچیده روند امور به جایی ختم می گردد که ما با نظر بیرحمانه توماس هابس مواجه می شویم که گفته بود: «اتوریته قانون ساز است، نه حقیقت.»[8]   با در نظر گرفتن فاکتور ِ ثبات در سیستم به نظر می رسد که سلطه گر نمی تواند درازمدت بر خلاف میل و رغبت سلطه پذیر اراده خویش را  اعمال نماید، زیرا به خدمت گرفتن قوهُ قهریه و خشونت در راستای برقرای نظم بسیار پر هزینه می باشد. به همین دلیل سلطه گر پیوسته در پی جا انداختن مشروعییت ِسلطه خویش است. وبر در تلاش است که برقراری و تداوم سلطه را با عامل مشروعییت توضیح دهد بر خلاف هابس که اتوریته و اعمال فشار را د ر کانون توجه دارد. رژیمهای توتالیتر قرن بیستم نشان داده اند که امکان دست یافتن به ثبات نسبی  با توسل به خشونت و قهر وجود دارد. نظامهای خشن مقبولییت جمهور را با تکیه بر رعب، ایجاد وحشت و گسترش سایه ترس کسب می نماید، نه به دلیل وجود مشروعییت. گوئیا نظر هابس باب مزاج خشونت گرایان باشد.

 

به بحث قدرت و سطه باز می گردیم. در مورد اول «دیگری» تا حدودی آزادانه اعمال قدرت را به رسمییت شناخته از آن تبعییت می کند. در شق دوم اما گسترش سلطه منوط به زور و خشونت است. «زورت  بیش،  حرفت  پیش » این گفتمان در ایران جاری است. مکان پیشبرد آن کهریزک است. خشونت عریان در هارترین وجه خود دهان می گشاید تا «حرف» را به کرسی نشاند. در این مکان «زور» گوی کف بر دهان و شلاق به دست دیگر به این نمی اندیشد که بعدأ چه اتفاقی خواهد افتد. او به طرزی جنون آمیز و هیستریک شیفتهُ پیروز شدن در این کشاکش مقطعی است. کشاکش با عصیانگری که به ارادۀ معطوف به قدرت تسلیم نمی شود. اینکه «شلاق به دست» در تحلیل نهائی بازندهُ «مصاف بزرگ» است، در جمجمهّ خُردش نمی گنجد.

 

ماکس وبر در راستای طرح موضوع ِ «سلطه» از این نقطه عزیمت می کند که: چرا جمعی از انسانها مدعی اعمال سلطه می گردند و برای خود این حق را مشروع دانسته که دیگران را وادار نمایند (یا از آنها بخواهند) که با میل و رغبت به فرمان و تحکم آنها تن دهند؟ سپس او در تلاش برای پاسخگوی به پرسش فوق طبقه بندی ذیل را ارائه می دهد. وبر سه نوع سلطهُ مشروع را از هم متمایز می نماید:

1. سلطه با کاراکتر عقلانی (سلطه قانونی. تبعییت از قانون و هنجارهای حقوقی)

2. سلطه با کاراکتر سنتی (سلطه سنت. باور به قداست ِ سنت این باور مشروعییت سلطه سنتی را رقم می زند )

3. سلطه با کاراکتر فرهمندانه (سلطه کاریسماتیک/فرهمندانه. مفتون در مقابل شخصییت های فرهمند و شیفتگی به چهره های کاریسماتیک )

 

سلطه قانونى

سلطه قانونى سرشت عقلانى دارد و بر مبنای باورعمیق به قانون و اطاعت از آن استواراست. حکام بر اساس هنجارهای حقوقی در جایگاه قدرت قرار گرفته اند. این هنجارها برگرفته از ارزش‌های عقلانی و راست‌اندیشی است. واضعان قانون به سلامت جامعه، مکانیزمهای کنترل ِ حیطهُ اختیارات در کاست قدرت و تعویض حکام نظر دارند. منبع اعتبار و مشروعییت رأی شهروندان است و لاغیر. به باور ماکس وبر اين نوع سلطه در جامعه‌‌ای نهادينه می ‌گردد كه رفتار‌های عقلانی «معطوف به هدف» در آن گسترش  يافته ‌باشد .  «رهبر» در فرآیندی بوروکراتیک و انتخاباتی برگزیده می شود. حق تعیین خطّ مشی فقط به کسانی تعلق می گیرد که از آن‌ها خواسته شده است، با الزام به قوانین به اعمال سلطه همت گمارند. ماکس وبر یکی از ویژگی‌های سلطه عقلایی را به کارگیری یک دستگاه اداری غیرشخصی می‌داند که با تکیه بر قانون اعمال سلطه می کند و بر چهار چوبهای راه‌کارهای اداری و دیوانی استوار است. مجموعه دستگاه اداری متشکل از کارمندان منفردی است که در حیطهُ قانون در ایفاء وظیفه اشان آزاد بوده و فقط مطیع تکالیف عینی شغل خود می باشند. تعهد به وفاداری، فقط در حیطه‌ای که به نحوی عقلایی  محدود شده و بر اساس نظم به کارمند واگذار شده تعریف می شود.

 

فقط توانمندی‌های تکنیکی و صلاحیتهای فردی معیار گزینش و یا واگذاری منصب اداری به نامزدهای مقام اداری می باشند. اقتدار عقلانی بر حاکمیت قانون مبتنی است. قانون حدود آن را تعریف می نماید. در جوامعی که این نوع اقتدار نهادینه شده است، احترام به قانون به یک رویکرد اخلاقی و یا بهتر است گفته شود تربیت بدل شده. اطاعت کارمند در سلسه مراتب اداری از مافوق خود به منزلهُ اطاعت از شخص او نیست. فرمانبرداری او متوجهُ یک نظام غیر شخصی است. آنها شخصاً آزادند و از وظایف اداری اطاعت می‌کنند نه از رؤسا. سلسله مراتب ِ قانونمند ِ دیوانی بر اعمال آنها نظارت دارد. کارمندان از صلاحیّت و تخصص کامل شغلی برخوردارند و پروسهُ گزینش آن‌ها تابع مقررات قانونی بوده و به‌صورت آزاد انجام می‌گردد. لازمهُ گردش کار ِ جهان مدرن سلطه قانونى است. هنجارهای حقوقی که بر پایه‌ی صحت‌اندیشی و ارزش‌های عقلانی استوارهستند کار این جهان را سامان می بخشند. به همین علت ان نوع سلطه را با واژۀ «عقلانی– قانونی» تعریف می نمایند.

 

 شاید ما رد پای چنین سیادت عقلانی را در جوامع کهن بیابیم، اما وجه بارز، نهادینه شده و قدرتمند آن بطور اخص تنها در عصر مدرن قوام یافت. تکوین اَشکال مدرن تشکیلات ِاداری در تمام پهنه ها همچون دولت، ارتش، احزاب، بخش اقتصادی، کلیسا و غیره در عصر مدرن بوقوع پیوست. به باور ماکس وبر گسترش دامنهُ عقلانییت و« سلطه عقلانی ـ قانونى» در جوامع خارج از مرزهای اروپا و غرب اجتناب ناپذیر است. گذار از اشکال جوامع سنتی و گام نهادن به دروازه های عصر مدرن موجب تغییر  مناسبات زندگی اجتماعی از اشکال بسیط به انواع پیچیده ‌می گردد. روابط اجتماعی ازاشکال شفاهی، عاطفی، دو جانبه، غیر تخصصی و بسیط به اَشکال کتبی، عقلانی، چند جانبه، حرفه‌‌ای،  و پیچیده عبور می کند.

 

یکی از ویژگی‌های مهم «سلطه عقلانی» در نزد ماکس وبر تکیه بر قانون و به‌کارگیری یک دستگاه اداری غیرشخصی می باشد. وبر می گوید که اطاعت و انجام وظیفه کارمندان در تشکیلات اداری  بر حسب خلق الساعه نیست. لذا در راستای حصول يك  سيستم نظارت همه جانبه در ساختار بوروکراسی احتیاج به وجود یک سلسله مراتب فرماندهي و نظارت می باشد. این سلسله مراتب اداری قانونمند و غیر شخصی است. مثلأ ما «به این دلیل از مأمور وصول مالیات اطاعت می کنیم که به قانونی بودن عنوان او اعتقاد داریم»[9] لذا این سلطه قانونی و عقلانی است. همین نمونه ها را می توان در مقررات راهنمائی رانندگی، روابط مالک و مستأجر و دیگر سپهرهای اجتماعی ملاحظه نمود.

در سلطه قانونی مجموعه‌ای از قوانین حقوقی بطرزی آگاهانه معماری شده تا به یاری آن بتوان تعقیب عقلانی اهداف جمعی را متحقق گردانید. در چنین ساختاری مجموعه‌ از اصول و قوانین غیرشخصی حکم می رانند. اطاعت منوط به یک فرد (سنتی یا فرهمندانه) نیست. کارمندان مشمول تبعیت از دستورهائی می باشند که از مقام بالاتر صادر می گردد. در هیرارشی دستگاه اداری و ساخت قدرت گرچه مافوق به زیردست فرمان می دهد ولی هردوی آنها تابع اقتدار مجموعه‌ ای از قوانین و مقررات تصویب شدۀ غیرشخصی می باشند. در عدم حضور «قانونمداری»  (Rechstaatlichkeit) جامعه اسیر هرج و مرج پنهان و یا آشکار است. در جوامعه قانونمدار سازمان‌ها و نهاد‌های متعدد نوینی با کارکردهای معیینی سامان می یابند. آنچه که دیروز در زمرهُ وظایف خانواده به شمار می رفت در عصرمدرن به نهاد های اجتماعی واگذار می گردد. به باور وبر نهاد های سنتی  در عصرمدرن رنگ می بازند.

 

  البته بوروکراسی به تنهائی مرحم شفابخشی نیست. این نهاد قادر است سلطه ای قهری و سیستماتیک را بر شهروندان یک جامعه مستولی نماید. سرنوشت انسان در پس میله های آهنین بوروکراسی مدرن و پیچیده به اسارت در می آید. انسان ناتوان و نحیف در مقابل یورش دستگاه دیوانی منکوب می شود. گفته می شود که میلیتاریسم هیتلری در آلمان به بوروکراسی خشن، سنگدل و بی عاطفه تبدیل شده است. نماینده و آژدان این بوروکراسی خشن، صندوق پست نصب شده در هر ساختمان است. بسیاری از شهروندان آلمانی بویژه خارجی تباران از بیماری «وحشت از صندوق پست»  (Postphobie) رنج می برند. با گشودن صندوق پست و یا مشاهدهُ روزانه پستچی در وقت تعیین شده اضطراب و تشنج به آنها یورش می آورد؛ بازار کار جدیدی برای روانکاوان و مددکاران اجتماعی گشوده شده است. سلطه حقوقی – عقلانی از ويژگیهای جوامع صنعتی است. در این جوامع دستگاه های ديوان سالاری و نظام مديريتی بسیار تنومند و فربه است. بسیاری از اندیشمندان گسترش وسیع «عقلانيت ابزاری» را نشانه افول مدرنیت دانسته به نقد آن پرداخته اند.

 

از برجسته ترین نکات ضعف بوروكراسی گسترش كاغذبازی یا قرطاس بازی است. تشریفات زائد اداری و مقررات دست و پاگیر اغلب موجب فرسوده شدن و افت بازدهی مفید دستگاه اداری گشته و موجبات عدم رضایت شهروندان را فراهم می آورد. وانگهی در حلقه های بالای مدیریت اداری امکان سوء استفاده از قدرت وجود دارد.  البته بدون یک نظام مقتدر، مدرن و مجرب بوروکراسی امکان بقاء امپراطوری صنعتی محال است. گردش این دستگاه عظیم ِ تولید نیاز ِ مبرمی به مدیرتی سیستماتیک دارد که در درون خود گاهأ خشونت مبتنی بر «عقلانیت ابزاری» را حمل می نماید.

 

بدیهی است که پهنه واقعییت پیچیده تر از این است که ما بتوانیم آن را صرفأ به مدد این طبقه بندی ساده توضیح دهیم. در متن سلطه عقلانی کنش فرد می تواند انگیزش روانشناختی هم داشته باشد تا دلایل عقلانی. آن شهروندی که برگه جریمه را قبل از مهلت سر رسید پرداخت می نماید شاید حتمأ بدلیل اطاعت و احترام به قانون و مقررات نباشد. ترس از افزایش مبلغ جریمه و دردسرهای اداری زنجیر وار می تواند عاملی موثر درانجام وظیفه فرد باشد. ریمون آرون از آن به «عادت به اطاعت» [10] یاد می کند. اطاعت از رهبر سنتی می تواند با انگیزهای عقلانی و چرتکه انداختنهای بازاری همراه باشد. چه بسا صاحب منصبان، مالداران و نو کیسه گانی که به رهبری سنتی «ولی امر» ارادت قلبی نداشته ولی با منطقی کاسبکارانه و عقل گرایانه و با تظاهر «بار خود را بار» می کنند و در زیر سایه عنایت رهبری درجات ترقی را می پیمایند.

در پهنه جهان خارج از ذهن ما با ملغمه ای از سیستمهای سلطه مواجه هستیم. وبر مي  گويد: «اختيارات خانواده حتی در جوامع مدرن بر مبنای رسم و سنت اداره می شود،  اختيارات سازمان های وسيع و پيچيده حتی در دوران قرون وسطاء بر اساس  بوروكراسی و قوانين و مقررات خشن و بالاخره اختيارات احزاب سياسی و انقلابی حتی  در يك جامعه كهنه و قديمی بر اساس كاريزماتيك يا جذبه استوار می باشد».

 

سلطهُ  سنتی

مشروعییت ِ این نوع سلطه بر قداست ِ سنتها، باورهای کهن و هنجارهای قومی استوار است. جایگاه فرد نسبت به ارشديّت، اصل ونسب، کهولت سنی و توارث تعریف می گردد. فرد در چرخهُ اعتبار و حشمت ِ گروه اجتماعی ای که در آن زاده شده ارزیابی می گردد نه بر مبنی قابلییتهای فردی خویش. اعمال «سلطه» مشروعییت سنن را می طلبد. اطاعت از منویات به اعتبار سنت حاصل می گردد.  بر خلاف سطله عقلانی «سلطه گر» رئیس یا مدیر بخش نیست، در اینجا ارباب مستقیم حکم می راند. ستاد اداری ارباب از کارمندان و حقوق بگیران اداری تشکیل نیافته است او نوکران، ملازمان رکاب، خدمه و حشمه و دستگاه سنتی برای تمشییت امور در اختیار قرار دارد. حوزه عمل آنها و تعریف حدود اختیاراتشان تابعی از آئینامه و یا قانونهای وضع شده نیست بلکه ستنها و یا اوامر ملوکانه تعیین کنندهُ خط و مشی آنها می باشند. ارادت شخصی و چاکرمنشی نسبت به سلطان و یا «ولی امر» ضابطه است نه انجام وظیفه در حیطهُ قانون. در این نظام بدنه نشکیلات اداری و بوروکراسی نه از کارمندان بلکه از «جیره بگیران»، نوکران دولت و یا «خدمه و حشمه» تشکیل یافته است. هنجارهای قانون کنش متقابل و رابطه کارمند و ارباب رجوع  (Publikom) را تعریف نمی نماید. شرط احقاق حقوق وفاداری شخصی به «نظام و رهبر» و «مکتبی بودن» است. دوری و یا نزدیکی فرد ِ مراجعه کننده به شاخصها و نمادهای نهادینه شده همچون ریش، روسری و بزرگی دانه های تسبیح و ای بسا رنگ نگین انگشتر[11] تعیین کننده است، نه حقوق قانونی و مدنی تعریف شده و غیر قابل تعرض ِ شهروند. وظایف عینی اداری و قوانین ذیربط چندان محلی از اعراب ندارند.

دامنۀ این نوع سلطه در روابط خانوادگی هم پهن شده است. مرجعیّت موجود بین والدین و فرزند یا پدرسالاری موجود در خانواده‌ها نوعی از سلطه سنتی است.  شبکۀ مقتدر و تنومندی از نهادهای متعدد مذهبی، شبه ‌سازمان صنفی روحانیون، خاندانهای مقتدر، رؤسای ایلات و قبائل، خانهای متنفد و اشراف هم در این طیف می گنجند.

 

در نظام سنتی «امت» و زیردستان ملزم به وفاداری هستند. چهارچوب این وفاداری نیات عالیه رهبری است. رابطه شبان و گوسفند بُنی استوار در اندیشه «حاکم» است. رعايا مطیع ميل و اراده شخصی حاكم اند. شاه و یا رهبر ارزش هاى مطلوب خویش را د ر جامعه نهادینه می کنند. باورها، نظرها و هر د ستگاه ارزشی «ناهنجار» منبع خطر تلقی گشته از سیستم حذف می گردد. دگر اندیشیدن گناهی خطیر است.  گناهکار مجازات می شود. مجازات این جرم چیزی به نام «کهریزک» است. کهریزک تبلور «اراده رهبر» است. سلطه سنتی مولد خشونت و استبدادى است. اجبار، تحکم و زور ابزارهای مشروع حاکم قلمداد می گردند. ارادهُ فردی رهبر و محتوی سنت منابع «مشروعییت ِ» قدرت است. رأی جمهور عاری از مشروعییت است. [12] مصباح یزدی این دکترین را چنین  فرموله می کند: «هیچ کس حق حاکمیت بر دیگری را ندارد مگر آنکه از طرف خدای متعال ماذون باشد، یعنی تنها حکومت کسی که از طرف خدا نصب شده باشد مشروع است». و در جائی دیگر: «مشروعيت ولی فقيه از خداست، چون به‌عنوان نايب امام  حكومت می ‌كند و خداوند، پيامبر و امامان اين مطلب را فرموده‌اند؛ پس برای  اين ‌كه در اجرای حكومت، ولی فقيه مشروعيت حكومت خود را از خدا می‌گيرد،  وقتی حكمی بر طبق احكام الهی صادر شد، هيچ كس حق مخالفت ندارد و مخالفت با  او به معنای شركت به خداست».[13]

 

از رهبر نتوان طلب ِ تشریک مساعی نمود. ارداهُ برتر او بر همه چیز اشراف دارد؛ تشریک مساعی کسر شأن سلطان و رهبر است. مردم را «سالار» نمودن، خلع قدرت از ایشان است. كليه احاد «امت»، رئیس دولت، وزراُ، مأموران اداری و فرماندهان نظامی محتاج «شبانی» رهبر اند. هر چه رمه مطیع تر، دردسر شبان نقصان تر.

 

 ماکس وبر می گوید آن سیادتی سنتی است که مشروعیت آن بر گرفته از تقدس قیادت ِ سرور باشد. حکام در سیادت سنتی بر  پایة اصول و ارزشهای سنتی نصب می‌گردند و پیروی از آنها واجب قلمداد می گردد. نهادی به نام «ولی فقیه» سلطهُ تحمیلی خویش را به اعتبار این «تقدس» اعتبار می بخشد. افاضات خامنه ای در مورد «ولایت فقیه» چنین است: «ولایت فقیه به معنای حاکمیت مجتهد جامع‌الشرایط در عصر غیبت است و شعبه‌ای  است از ولایت ائمه‌ اطهار که همان ولایت رسول الله می‌باشد و همین که از  دستورات حکومتی ولی امر مسلمین اطاعت کنید، نشانگر التزام کامل به آن است .»[14]

 

اندیشه های سخیف ِ پلشتان ِ دوران.

 

«پلشتان بانگ سر دادند

ولیکن چشم به فردائی دگر دارم

سکوتم را نمی خواهم « .[15]

 

این چنین «تکلیف  از بقیه  ساقط» می شود.

 

سلطهُ سنتی نه تنها بر سنت های کهن، به ويژه بر ارادهُ رهبران و اعتقاد و ايمان پيروان استوار است.  سنن پيشينيان، آداب و رسوم آبا و اجدادی و روابط عشیرگی [16] بسیار مورد احترام است. به نظر وبر مهم ترين ويژگی اقتدار سنتی در قياس با اقتدار عقلانی، ویژگی ايستايی و عدم پويايی نظام است. به نو آوری، انطباق فعال با مکانیزمهای پر شتاب جهان، و بریدن از سنن دست وپاگیر گردن نهاده نمی شود.  جامعه شناسی وبر ما را به انوع مختلف سلطهُ سنتی آشنا می سازد: پيرسالاری[17]  (Geronthokratie) ، پدرسالاری  (Patriarchalismus)پدر شاهی  (Patrimonialismus)  و سلطانیسم  (Sultanismus).

اقتدار سنتی که به پنج بخش تقسیم میشود: اقتدار سنتی بدوی که حکومت در دست یک فرد (رئیس قبیله) است، نظام ریش‌سفیدی که حکومت در دست گروهی از بزرگان است، نظام پدرسالار که قدرت سیاسی به‌وسیله یک فرد معین و به شکل شخصی اعمال می‌شود بدون وجود دستگاه اداری واقعی، سلطانیسم به عنوان افراطی‌ترین شکل اقتدار پدرسالار (پاتریارکال) و موروثی (پاتریمونیال) و نظام طبقه‌سالار است.

خامنه ای رهبر کاست آخوندی[18] در ایران را می توان به عنوان نمونه ای بارز از رهبری و سلطه سنتی از نوع سلطانیسم و غیرعقلانی آن تعریف نمود. «مقام شامخ» استبداد مطلقه و خود کامۀ «امام امت و ولی امر مسلمین» در تعارض با مفاهیمی همچون، «مردم سالاری»، دولت، مجلس، رئیس جمهور و یا ارگانهای نظارت کننده می باشد. ملقمه ای چون «مردم سالاری دینی» ارائه شده توسط «اصلاح طلبان» ادعائی سخیف و فریبی بیش نیست. سید حسین موسوی با گسترش این اندیشه و ادعای سخیف سهم را خود را در استحکام و اعتبار بخشیدن به «حاکمیت مجتهد جامع‌الشرایط در عصر غیبت» پرداخت می نماید.

 

در تحليل نهايی برای ماکس وبر هر سه نوع سلطهُ سنتی موانعی جدی بر سر راه بسط و توسعه عقلانيت می باشند. انواع سلطهُ سنتی ریشه های زمختی در دستگاههای اعتقادی جزم گرايانه ديرپا و نامنعطفی دارند که هیچ تغییری را بر نمی تابند. اصول و بنیادهای آنها مقدس، مطلق و ابدی اند. در آنها هیچ شکی مجاز نیست. تخطی از اصول ارتداد است. مجازات مرتد هم از پیش تعیین شده است: «طبق احاديث، مخالفت با ولی فقيه مخالفت با اهل بيت و در حد شرک به خدا است.»[19]

 

سلطه فرهمند (كاريسماتيك)

کاریسما  (Charisma) واژه ای است یونانی و معنی «عنایت ایزدی» را در خود حمل می کند. این مفهوم با ماکس وبر باری جامعه شناسانه یافت. او می گوید کاریسما کیفیتی  فوق العاده در فردی است سحر آمیز با ویژگیهای استثنائی. رهبری فرهمندانه یا کاریسماتیک بر ستونهای جاذبه‌ها و کششهای شخصيتی يک فرد استوار است. او با تکیه بر کلامی نافذ یا کرداری خارق العاده و یا شاید باور و آرمانی جذاب می تواند گروه، قوم ویا ملتی  را برانگیزاند و آن ها را برای حمایت از آرمان ها، اهدف و برنامه ی  خود بسیج نماید. ابزار رهبران فرهمند (کاریسماتیک) اصولا هیجان و برانگیختن است. تفکر انتقادی و کنش عقلانی در میان پیروان آنها بسی کم رنگ است. او با تکیه بر توانیهای خویش تأثیری عمیق بر روحيه جمعی پیروان خود می گذارد و بر آنها مستولی است. رهبر و رسالت تعویض شده به او، الهام گرفته از قوای الهی یا ماوراء طبیعی است. امکان ظهور رهبران فرهمند تقریبا در هر حوزه‌ای از زندگی اجتماعی وجود دارد. رسولان، رهبران سیاسی، هنرمندان و نقاشان بزرگ، سخنوران زبردست و یا قهرمانان نظامی. در واقع هرجا شخصی، دیگران را به تبعیت از خود برانگیزاند، یک عنصر کاریزمایی دخیل است : شعبده بازی حرفه ای، دریانوردی ماجراجو، فرماندهی متهور، یا امپراطوری از تیپ سزار و یا رهبران سیاسی چون عرفات، هوشی مین و دیگران.

 

پیروان رهبر کاریسماتیک اعتقاد به وجهی توصیف ناپذیر و فوق العادۀ رهبر دارند که در فراسوی خصلت انسان قرار دارد: جاذبه جادوئی، قدرت مکاشفه،  هویدا کردن  اسرار و امور غیبی. این جاذبه جادوئی در مواقع بسیاری زود گذراست. ماندگاری کاریسما حتمی نیست. این نوع سلطه مبتنی بر ویژگیهای برجستۀ سحر آمیز ِ شخصی رهبر و شیفتگی مریدان او می باشد. در نزد پیروانش او قهرمان، قدیس‌صفت  و یا استثنائی جلوه می نماید و اطاعت از او امری است واجب. اقتدار کاریسماتیک اصولأ در مقاطعی سنت شکن است و روبه آینده دارد. بر خلاف اقتدار سنتی این اقتدار گذشته را نفی کرده و دارای خصلتی «انقلابی» است. گرچه قادر است در درون ساختارهای سنتی دست به تغییرات بنیادی زند ولی پایدار نمی ماند وستارۀ بختش دچار افول می گردد. اقتدار کاریزمایی مستلزم نفی ارزش‌های سنتی و طغیان علیه نظام تثبیت شدۀ کهن است.  بسیاری از رهبران کاریسماتیک هدایت انقلابهای اجتماعی بر علیه نظم کهن را به عهده داشته اند. اینکه آنها تا چه میزان موفق بوده اند، امری است در خور تعمق و پژوهش.

 

پیروان و مریدان رهبران فرهمند معمولا رگه هایی از آنارشیسم را نمایندگی می نمایند. آنها بر فراز قانون نشسته و گوش به فرمان «ولی امر» دارند. اکثر آنها از اندیشه ای راکد، جزمییتی چموش و نگرشی غیر انتقادی رنج می برند. هیجانات و نه خرد بر رفتار و کنش آنها حاکم است.[20]

 

منتقدان بر این باورند که وجود رهبران فرهمند می تواند پیشبرنده هم باشد. نمی توان تأثیرات شتابدهنده چهره هائی چون مارتین لوترکینگ، پاتریس لومومبا، نلسون ماندلا، ماهاتما گاندی، دکتر محمد مصدق و دیگران را در کنش و واکنشهای اجتماعی نادیده گرفت. «...رهبر خوب اوست که کار را به گونه ای پیش ببرد که به هدف نائل آید و در روز پیروزی مردم بگویند: ما کشتی را به مقصد رساندیم!» (لائو ـ تیس 500 سال قبل از میلاد مسیح)

دکتر عزیز فولادوند

 

کلن/آلمان مهر 1389

اکتبر 2010

 

(ادامه دارد)........

 

«یادداشت های هفته»، ویژه سایت دیدگاه نوشته می شوند.

در صورت تمایل به باز تکثیرِ متن، لطفا منبع را «یادداشت های روز سایت دیدگاه» قید نمائید.

 



[1]  «Herrschaft soll heißen die Chance, für einen Befehl bestimmten Inhalts bei angebbaren Personen Gehorsam zu finden.»

 

[2] Max Weber: Wirtschaft und Gesellschaft .

کتاب نسبتأ جامع و خوبی که می توان به علاقه مندان معرفی نمود:

Hans-Peter Müller: Max Weber, Böhlau UTB, Wien 2007.

 

Macht bedeutet jede Chance, innerhalb einer sozialen Beziehung den eigenen Willen auch gegen Widerstreben durchzusetzen, gleichviel worauf diese Chance beruht.«

 

[3])این واژه برای اولین بار توسط فیلسوف و سیاستمدار رومی سیسرو (43 ـ106 ق.م.) بکار گرفته شد. او می نویسد:

 verus amicus [...] est [...] tamquam alter idem (یک دوست واقعی همزمان به مانند منِ ِ دومی است.) «من» در دیگری تعریف می شوم، «دیگری» در کار ساختن و شکل دادن هویت و شخصییت من است. من در متن رابطه با او زاده می شوم و با او است که جهان را شناخته و کشف می کنم. کشف و شناخت جهان در کشاکش ِ «من» با «دیگری» امکان می یابد. بدون دیگری من وجود ندارم. برای فهم بهتر متن، ما «اگو» را به جای «کنشگر» می نشانیم؛ البته با مسامحه فراوان. 

[4] Max Weber: Wirtschaft und Gesellschaft. Besorgt von Johannes Wickelmann. 5. rev. Aufl. Tübingen: Mohr Siebeck 1972, S. 16,19,122 f.

[5] Max Weber: Wirtschaft und Gesellschaft. Besorgt von Johannes Wickelmann. 5. rev. Aufl. Tübingen: Mohr Siebeck 1972, S. 545,126.

[6] Hans-Peter Müller: Max Weber, Böhler Verlag, 2007, s. 124, zitiert n. Bendix 1964, S. 222.

این کتاب به منظور آشنائی با وبر و اندیشه های او بسیار مفید می باشد.

[7] Max Weber: Wirtschaft und Gesellschaft. Besorgt von Johannes Wickelmann. 5. rev. Aufl. Tübingen: Mohr Siebeck 1972, S. 823.

[8] auctoritas non veritasfacit legem.

[9] ) ریمون آرون: مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی، ص. 601.

[10]) ریمون آرون: ص. 603.

[11] )  بشیر دُهان می گوید:

به  امام باقر علیه السلام گفتم:« چه نگینی برای انگشترم انتخاب کنم؟»
فرمود:« چرا  عقیق سرخ و زرد و سفید را انتخاب نمی کنی؟ اینها در  بهشت، سه کوه‌اند. معدن عقیق سرخ در بهشت در کنار خانه  رسول خدا است، معدن عقیق زرد در کنار خانه  فاطمه علیهاسلام و معدن عقیق سفید در کنار خانه  امیرالمؤمنین علی علیه السلام.
پای هر کوهی رودی روان است از برف سردتر، از عسل شیرین تر و از شیر سفیدتر، که جز محمّد و  آل محمّد و شیعیانشان از آن نمی نوشند .  هر سه رود از  حوض کوثر سرچشمه می گیرند و به یک جا می ریزند. این کوه های سه‌گانه خداوند را تسبیح و برای دوستان آل محمد استغفار می کنند. شیعیان آل محمّد هر یک از این سه عقیق (سرخ، زرد، سفید) را به انگشت خود کنند، جز خوبی و  نیکویی و فراوانی ِ روزی و امنیت از بلاها و شر پادشاه ستمگر و انچه که  مایه ترس آدمی است نخواهند دید.»

منبع: بحارالانوار، ج 37، ص 42، حدیث 17 ------ امالی شیخ

[12]  )«رأی اکثريت ، مشروعيت آور نيست. صرف اينکه مردم رئيس جمهوری را برای چند سال انتخاب کنند، هيچ ضمانتی ندارد  که مشروعيت الهی داشته باشد و اطاعت از رئيس جمهور منتخب واجب شرعي باشد.»:

ولايت فقيه در نظام جمهوری اسلامی ايران ( نويسنده : مصباح يزدی)

 http://nahadsbmu.ir/article.aspx?gidview=4851

[13]  )  http://www.akbaralami.net/Public/ContentBody.aspx?ContentID=2759

 

[14] )http://www.arasnew.tk/2010/07/blog-post_5143.html

[15] )یکی ازوبلاگ نویسان. http://zaye.persianblog.ir/post/98/

[16])نه تنها دولتها بلکه در ساختار بسیاری از نیروهای سیاسی و احزاب ما شاهد سیطرهُ «سلطهُ سنتی» هستیم. این گرایش در نیروهای راست بسیار برجسته تر است. هنوز «شاه فره ایزدی» است. اما کم نیستند جریانات سیاسی «مارکسیست ـ لنینیست» که بشدت دچار این عارضه می باشند. در جغرافیای سیاسی اکراد مبارز در خاور میانه رهبر سیاسی «کدخدای دیار» است و مبارزان «تفنگچیانی» هستند که گوش به فرمان خان ِ بزرگ، شَق و رَق اوامر را اجرا می نمایند. 

[17] ) سیستم حکومتی عربستان سعودی بعنوان نمونه ای از «پیرسالاری مدرن» ارزیابی می گردد.

[18] )اگر اشتباه نکنم این واژه اولین بار در ایران توسط «راه کارگر به منظور ارائه تحلیلی از حاکمییت بکار گرفته شد. متأسفانه این بحث تعمیق نیافت. «سلطۀ» تحلیلهای کلیشه ای صرفأ طبقاتی (دیدی بغایت اکونومیستی) بر سازمانهای موسوم به چپ آنها را عملأ در کنش و واکنش جدی در پهنه جغرافیای سیاسی ایران عقیم نمود.  

[19] ) ولايت فقيه در نظام جمهوری اسلامی ايران ( نويسنده : آخوند مصباح يزدی) http://nahadsbmu.ir/article.aspx?gidview=4851

[20]  ) این متن در یکی از وبلاگهای بومی نظر مرا بخود جلب نمود: «... و در این جا منِ ِ نوعی می توانم بپرسم که جاذبه و جادوی کاریسماتیک امام  ناشی از علیلی فکری منِ روشنفکر ِ نوعی بود یا عمه مرحومه ام که عکس امام را  در ماه و موی مبارکشان را در لای قران یافت! و یا نه از شیادی خود  امام که  مارا در ساده لوحی روشنفکرانه و عمه بنده نوعی را در خرافه پرستی روستائیش  ! و کدام یک از ایندو به امام آن مشروعیت کاریسماتیکی را میدهد که 20  سال پس از در گور شدن بر نوه های ما هم حکومت کند؟ و آقای خاتمی از چه  کاریسمائی سخن میگوید که فراگیر و کشور گیر شد!

من به عنوان یکی از آن انبوه میلیونی که در حالتی شیزوفرنیک و افسون  زدگی  آنی خمینی را به امامت و رهببریت رساندیم مدال کاریسماتیسم را از  سینه آن امام میکنم و باصدای بلند اعلام میکنم او درحالی به گور رفت که  دیگر نه تنها رهبر کاریسماتیک طبقه متوسط مدرن نبود بلکه حتی رهبر  کاریسمائی توده متوسط الحال شهری هم نبود. او مُرد درحالیکه برایش رهبریت  بازاریان سنتی و دلال تیپ، عقب مانده ترین توده روستائی و لومپن تاریای از  قبل او به نان و نوا و قدرت و شوکت رسیده مانده بود. و امروز این، آن لومپن  تاریای  رانتخوار شده و چکمه پوش هستند که بر گور او بعنوان رهبر شان سر  میسایند ! حال اگر رئیس جمهور آن رهبر مرحوم  فرهمند با اتکاء به این زمینه  و نیروهای  اجتماعی میخواهد کشور را نجات دهد( و بقول بسیاری ازچی؟) من  میگویم : جناب خاتمی نیروهای مدرن این جامعه شما و رهبرت را سه طلاقه کرده  است همین و همین! و درست به همین دلیل شما سردار بی یاورید ! و محکوم به  شکست چه انتخاب بشوید و چه نشوید . »

 



منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.


   
نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از عزيز فولادوند:




در پیوند با این مطلب نظری ثبت نشده است.






[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.