شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

يكشنبه ۳ شهريور ۱۳۹۸ - ۲۵ اوت ۲۰۱۹

سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

موسوی و نوبل: زهی لاف گزاف

ستار لقايي

از دوستی که سوئد زندگی می کند، شنیدم که جعفر پناهی، فیلمساز سرشناس ایرانی، از طریق «فیس بوک»، و طی یادداشتی از او خواسته است، از هر طریق و کانالی که می تواند، اعم از دانشگاه های معتبر، انجمن های قلم در سطح جهان، کانون های مدافع حقوق بشر، و... به آکادمی نوبل پیشنهاد بکند که نام آقای میرحسین موسوی، در لیست کاندیداهای دریافت جایزه ی صلح نوبل درج کنند.

سخن دوستم را شوخی پنداشتم و خندیدم. اما او گفت که موضع جدی است و او در اندیشه ی پاسخی در خور به پناهی است. بیشتر خنده ام گرفت.

میر حسین موسوی و جایزه ی نوبل!؟ «زهی لاف گزاف...!»

به دوستم گفتم: درست است که جعفر پناهی، در عالم سینما، فیلم سازی است مبتکر، با کارنامه یی  درخشان، و کوله باری از تحسین ها و جوایز داخلی و بین المللی، و برخودار از اعتبار و احترام. اما به گمان من، این اعتبار و احترام به او این پروانه را نمی دهد که از یک شاعر و فعال سیاسی انجام کاری را تقاضا بکند که خلاف همه ی موازین اخلاقی و حقوقی است!؟

پناهی اگر خودش بخواهد کاندیدای جایزه ی صلح نوبل باشد، بی تردید طرفدارانی دارد، و درخواستش می تواند مورد امعان نظر اهل قلم و هنر قرار بگیرد. گرچه پیش از او، بسیارانی در این صف طویل، حضور ملموس دارند و او احتمالاٌ در میانه ی صف، می تواند جا خوش کند.  

برای پاسخ به «پناهی»، نخست باید جایزه ی صلح نوبل را تعریف کرد. و بعد عیار کارنامه ی مصلحانه ی «سیاسی – اجتماعی» آقای میرحسین موسوی را به  نقد و بررسی گذاشت.

در مورد نخست، گمان نمی کنم، هیچ اندیشمند و هنرمندی با نوبل بیگانه باشد و گمان نمی کنم که پناهی نداند، جایزه ی صلح نوبل به کسی اهداء می شود که به منظور اسقرار صلح و نیز نجات بشر، و عالم از غوغا و ضوضاء و جنگ، کوشش و تلاش مؤثر داشته باشد.

می ماند مورد دوم. یعنی شناخت موسوی و کارنامه ی او.

موسوی کیست و چه کوشش، یا کوشش هایی در راه اسقرار صلح، - چه منطقه یی و چه جهانی- مبذول داشته است و چند تن را از نابودی و مرگ نجات داده است!؟ یا حداقل، شکم چند گرسنه را، در سر زمین های قحطی زده و یا زلزله زده، سیر کرده است!؟ و یا چند خانواده را به نان و کار رسانده است!؟ و یا به منظور نجات طبیعت سبز چه کرده است!؟

اگر خیلی خوشبینانه و با سعه ی صدر بخواهیم به سئوالات فوق که شروط ابتدایی برای کاندیداتوری صلح نوبل است، پاسخ بدهیم، موسوی در هیچ صف درازی نمی تواند، حتی در انتها بایستد و اگر واقع بین باشیم و اسیر احساسات نشویم، آقای موسوی شایستگی ایستادن در چنین صفی ندارد. اگر کسانی می خواهند او را صاحب جایزه یی بکنند، بهتر است یک جایزه برای مخالفان صلح و یا نسل کشان و جنایت پیشگان ابداع بکنند و چنگیز و شداد و خمینی و استالین و هیتلر و امثالهم را از گور در آورند و خامنه ای و احمدی نژاد و... را هم بگذارند در کنارشان و آن گاه هر کسی را که دستانش به خون مردم آلوده تر است، به عنوان برنده انتخاب بکنند. ساده تر بگویم، در آکادمی نوبل، به ظاهر جایزه یی برای جنگ طلبی و قتل عام زندانیان سیاسی و نسل کشی اقلیت های قومی و مذهبی در نظر گرفته نشده است.

کارنامه سیاسی آقای میر حسین موسوی سیاه است. مثل کارنامه ی دیگر دولت مردان حکومت اسلامی. او به هنگام اعدام های سال های 1361 و 1367 نخست وزیر ایران بوده است. از زنده یاد «سعید سلطانپور» شاعر خلق، به هنگامه ی نخست وزیری ایشان، در زندان، جان ستانده شد. ایشان به عنوان نخست وزیر حکومت اسلامی باید پاسخگوی کشتار بیش یک میلیون ایرانی دلاور باشد که در زندان های مخوف حکومت اسلامی و یا در جبهه های جنگ با عراقی ها و یا کردهای هم میهنمان، به قتل رسیدند. ایشان یکی از مسئولان فرار بیش از سه ملیون ایرانی از خانه و کاشانه شان هستند. ایشان بار سنگین مسئولیت اعدام صدها بهایی که اکثر آنان از نخبگان علمی و دانشگاهی بودند، بر دوش دارند. در زمان نخست وزیری ایشان فیلسوف ارزشمند ایرانی، دکتر علیمراد داودی دزدیده شد و دزدانه به قتل رسید و بعد از مرگش کتابی را که ترجمه کرده بود، از سوی بنیاد فلسفه با مقدمه ی شخصی به نام خسرو شاهی که ظاهرا نام خودش را ویراستار گذاشته است، منتشر شد. در زمان نخست وزیری ایشان ده ها بهائی، وسیله ی اوباشی که حکومت حامی آن ها بود، در آتش سوختند و یا به قتل رسیدند و قوه ی قضائیه قاتلان را که مرتکب قتل عمد شده بودند، آزاد کرد و تحت پیگرد قانونی قرار نداد. زیرا مقتولان به روایت قضات حکومت اسلامی اهل کتاب نبودند. در زمان نخست وزیری ایشان، خانه های بسیاری از بهائیان به آتش کشیده شد، اموالشان سرقت شد و جناب نخست وزیر به هیچ یک از شکایات مردمی که تنها گناهشان دگر اندیشی بود، هیچ توجهی مبذول نداشتند.

آیا آن که مدعی رهبری جنبش سبز است، همان میر حسین موسوی است که در سال 1361 درست در همان زمانی که گلوله های جلادان ولی فقیه، سینه های صمیمانه ترین فرزندان خلق را می شکافت و صنوبرهای تنومند را به خاک می افکند، به صراحت در رادیو خمینی، اعلام داشت: «... اوین یک دانشگاه است. دانشگاه آدم سازی.»!؟

... و من همان موقع طی یادداشتی نوشتم: زهی وقاحت...

حال چه تحولی در ایشان بوجود آمده است که ناگهان شال سبز به دوش انداخته اند و سبز شده اند!؟ و دوستان و طرفدارانشان، در تلاش هستند که نام ایشان را در لیست کاندیداهای صلح نوبل جای بدهند!؟ ایشان کدام وعده ی صلح و برقرای عدالت را به مردم داده اند. کی و کجا، وعده ی بازنگری قانون اساسی حکومت اسلامی را که اختاپوسی به اسم ولی فقیه، همه ی حقوق مردم را به عنوان نماینده ی ولی عصر و خدا در روی زمین غصب کرده است، داده اند!؟

ایشان بارها گفته است و هنوز هم می گوید: «راه امام خمینی» و «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» و «وفاداری به قانون اساسی».

فرض را بر این بگذارید که موسوی برنده ی  مضحکه ی انتصابات رژیم می بود. چه می کرد؟ چه می توانست بکند؟ راه خمینی و جمهوری اسلامی و قانون اساسی اش، جز ایجاد یک جهنم واقعی برای مردم ایران چه حاصلی داشته است که آقای موسوی بر آن پای سفت کرده است و به آن ها وفادار مانده است!؟

اگر امروز ایشان رییس جهمور بشود و بخواهد همان اصول اعتقادی خودش را مرعی دارد، بی تردید، در بر همان پاشنه ی سابق خواهد چرخید و آش همان و کاسه همان خواهد بود. و باز فریاد مردم از بی عدالتی همه جا به گوش خواهد رسید. آن وقت طرفداران امروزی اش با چه رویی به مجامع حقوق بشر مراجعه و شکایت خواهند برد!؟

 

واقع بین باشیم. از آنان که در داخل ایران، در تظاهرات شرکت کردند بیاموزیم. دختر جوانی در فیلمی که در یو تیوب به نمایش در آمده بود، شعاری با خودش حمل می کرد که جالب بود: «من رای نداده ام که رای ام را پس بگیرم. من آمده ام که مملکتم را پس بگیرم.»

این یادداشت را با یک پاراگراف از تحلیل اشرف دهقانی، که در واقع کارنامه ی میر حسین موسوی هم هست، به پایان می برم:

«نتیجه ی جنایات رژیم در روزهای اخیر همچون کشتار خلق های تحت ستم کرد و عرب و ترکمن، همچون قتل عام های دهه ی 60، همچون نسل کشی سال 67 و قتل عام زندانیان سیاسی، همچون کشتار و سرکوب وحشیانه ی کارگران و زحمتکشان در اسلام شهر، بهشهر و خاتون آباد و همچون هزاران جنایت خونین دیگر، تنها و تنها آتش انتقام و کینه ی مقدسی را در دل میلیون ها تن بارور می کند که بذر آن از نخستین روز به قدرت رسیدن این رژیم پلید، در دل و جان کارگران و زحمتکشان و دیگر توده های ایران کاشته شده است.  بیهوده نیست که در جریان ارتکاب به کشتار مردم بی دفاع در میدان آزادی تهران، بر خلاف تصور مرتجعین حاکم، این امر منجر به در هم شکستن صفوف و عزم تظاهر کنندگان نشد و جوانان مبارز ما در واکنش به این جنایت با کوکتل مولوتف ساختمان بسیج جنایتکار قاتل مردم را به آتش کشاندند و فریاد "می کشم، می کشم، آن که برادرم کشت" فضای آن محل را فرا گرفت.»

"یادداشت های هفته"، ویژه سایت دیدگاه نوشته می شوند. در صورت تمایل به باز تکثیر متن، لطفا منبع را "یادداشت های هفته سایت دیدگاه" قید کنید.

ستار لقایی



منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.


   
نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از ستار لقايي:




[تاریخ ارسال: 27 Aug 2009]  [ارسال‌کننده: amir]  [ amirshahnaz@yahoo.com ]  
من با دو نظر قبلی مخالف نیستم فقط میخواهم بگویم آقای پناهی( توهم زده)اسم این بیماری را به لاتین نمیدانم اما به زبان محاوره کسی که در تخیلات خود غرق میشود وخود را بیشتر از انکه هست میپندارد و در ان دنیای خیالی خود غرق میشود.موسوی حتی اگر بشود فیدل کاسترو وایران را آزاد کند(که این نیز توهمی بیش نیست)باز هم حتی به رابین وحتی با عبادی هم قابل قیاس نیست تا همین امروز هم جنبش او را آورده منتظر بریدن او خواهیم بود.اما میشود برای آقای پناهی پیشنهاد جوایزی کرد یا حد اقل وی رابه یک روانپزشک زبده معرفی کرد.   

[تاریخ ارسال: 24 Aug 2009]  [ارسال‌کننده: بهروز]  [  ]  
آقای لقایی عزیز موسوی اګر بتواند جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران را به نتیجه برساند و تا آخر عقب نکشد و کاملا در مقابل خامنه ای قرار بګیرد و به نتیجه نهایی برسد مسلما حق دارد که به اونوبل بدهند هرکس دیګری هم که شجاعانه و بدون ترس بتواند جلوی صف مبارزات مردمی قرار بګیرد و خامنه ای را بزیر بکشد مستحق جایزه نوبل است فعلا که هیچکس درصحنه داخل ایران نیست که کاری بکند حداقل بګذارید موسوی و کروبی اینکار را بکنند   

[تاریخ ارسال: 24 Aug 2009]  [ارسال‌کننده: گل کو]  [  ]  
اقای لقایی عزیز متاسفانه جایزه نوبل را بر مبنای انسان دوستی نمی دهند. مگر کارتر و اسحاق رابین جایزه نوبل نگرفتند؟ خانم شیرین عبادی در بحبوحه "گفتگوی تمدنهای خاتمی" به دلیل "زن و مسلمان" بودنش جایزه نوبل گرفت و تا بحال هم از زندانیان ابوغریب و گوانتانامو طرفداری کرده است اما هنوز نمی داند در اشرف چه گذشت و هرگز خواستار افشا و محاکمه دست اندرکاران قتل عام های سالهای 60 و سال 67 نشده است. بنابراین جایزه صلح نوبل بیشتر به یک جوک شبیه است و وسیله ای است در خدمت سیاست گذاران. بنابراین اگر روزی موسوی یا حتی گنجی و مخملباف کاندید جایزه صلح نوبل شدند تعجب نکنید. شاید هم آن روز برژینسکی و ولی نصر مشاور اوباما و تریتا پارسی با آقای اوباما آبجویی هم برای این موفقیت خود نوش جان کنند.   






[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.