شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۳ ژوئیه ۲۰۱۹

سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

یورش تراژیک، تداوم کشتار در زندان‌ها

عباس منصوران

کمترتاریخی را می‌توان یافت که نمونه‌ی آن همه ویرانی و انسان کشی‌ی را که حکومت اسلامی در این ۲۸ ساله به باور آورده است در سینه داشته باشد.  کمتر فردی پیدا می‌شود که دارای ارزش‌های انسانی‌ باشد و همدرد با حکومت شوندگان در ایران این حاکمیت و عملکردهایش بر علیه بشریت را محکوم نکند. فاجعه‌ی کشتار دستجمعی بیش از۴۰۰۰ اسیر در زندان‌‌های ایران، به‌فاصله‌ی نزدیک به دوماه در سال ۱۳۶۷ زیر نام «عفوامام»، اوج یک فاجعه‌ی انسانی‌ست. شوک اجتماعی و سکوت کنونی، به شوک پس از حادثه‌ای فاجعه بار  همانند بمب اتمی و پی‌آمدهایش در هیروشیما می‌ماند که آینده ابعاد آنرا آشکار خواهد ساخت. برای تکمیل قتل‌عام انسان‌های دگراندیش دراین ۲۸ سال و به ویژه کشتار دستجمعی اسیران در سال ۱۳۶۷ به‌دستور و به دست‌ کشتارگران جناح- باندهای حاکم در ایران، جای یک ویرانگر کم بود، که آن هم از روانکده‌ از راه رسید. وظیفه‌ی جوخه‌ای که «پیشوا» برگزیده بود، از قماش رئيسی‌ها و طناب‌داران و توابان ِ از جلادان ِ رسمی، دژخیم تر، گویی هنوز پایان نیافته است. جوخه‌ی توابان که‌ آخرین ماموریت خویش را پس از تسلیم گزارش‌‌های منجر به شکنجه ومرگ از همبندان دیروز به امروز گره‌ می‌زنند. همانانی که در کنار دیگر جلادان،‌ در محکم کردن حلقه‌های دار و آخرین لگد بر جنازه‌های آویزان و بارگیری به‌سوی خاوران ذوب شدن خویش در اسلام و ولایت را نشان می دادند، انگار که ‌دوباره به راه افتاده‌اند. گویی پس از گذشت ۲۸ سال از کشتار مردم ‌و نیز ۱۹ سال از کشتار دستجمعی اسیران در زندان‌ها، هنوز این فاجعه‌ی تاریخی تکمیل نشده است! باز هم صدای پایشان می‌آید که روایت دیگری را راوی شوند تا مسافرین این گذر و جان ‌به‌در بردگان راهرو‌های مرگ، به‌گونه‌ای ترور و «پاک سازی» شوند. دست اندرکاران، ‌اینک به هر انگیزه، ‌کارکردی تروریستی دارند و خود خواسته و ناخواسته تکلمه‌ی «هیئت عفو پاک‌سازی امام راحل» به‌شمار می‌آیند. اینان برآنند تا به هرگونه صورت مسئله‌ی این فاجعه تاریخ بشری، بایستی پاک شود؛ همانگونه که کشتار دستجمعی سال ۱۳۶۷ به انگیزه‌ی همین «پاک‌سازی» آغاز گردید. فاجعه گویی هنوز، پایان نگرفته است و هنوز آثاری از صورت مسئله در اینجا و آنجا باقی مانده است. ‌پس از ۱۹ سال یک راوی از دسته‌ی توابان یافت می‌شود و کسی نیز زیر نام «روان درمانگر»،‌ به او ‌آویزان. شبه سربازان برون مرزی گمنام امام زمان، به یاری‌اش می‌شتابند و هیئتی می‌‌شوند تا این جنایت تاریخی را سناریویی دیگر بنویسند.

 

داریوش برادری(دی- ساتیر) –خدای زایش ...»

 

تکمیل هیئت «عفو امام»

به هرانگیزه،«مارینا نمت»‌و«داریوش برادری» که خود را «د- سا تیر» و(خدای زایش) می‌شناساند داوطلب پاکسازی شده‌اند. و به هیچ روی انگیزه‌‌ی آنان مهم نیست، ‌آنچه می‌ماند سمت وسوی کارکرد و نتیجه‌ی ‌کارکردشان است. لازم نیست، ‌شخصیت واقعی و رفتار «د-ساتیر» را از نزدیک دید و شناخت، ‌تنها کافی‌ست، بلوف‌ها و القابی را که به خود می‌نهد و همراه عکس ِ نمایانگر ِ درون‌اش که الصاق می‌کند و خود را «روان‌درمانگری ارشد» و «خدای زایش» ‌می‌نامد اندکی مرور کرد. لازم نیست روانشناس و رفتار شناس بود، همین چند داده‌ی خود وی، بسنده است تا یک فرد معمولی به درون ناراحت این پدیده و بینوایی این ‌چنین دَرد‌آلودی پی ببرد. اگر این موجود تا همینجا بسنده می‌کرد، می‌‌شد او را پریشانخویی گریخته از روانکده‌ای و  بلوکه شده- واخورده ای انگاشت. اما آنگاه که برخورد وی به ‌انسا‌ن‌‌های از زیر تیغ آدمکشان ولایت فقیه جان به دربرده و نه تنها به تبعیدیان و قربانیان سیاسی این حکومت آدمخوار بلکه به نویسندگان و شاعران مهاجر و اسیر در ایران را مرور می‌کنی می توان به ماهیت، هدف و ژرفا و گستره‌ی تیغ کشی این «آقازاده» پی‌برد. این که این‌«خدا»(نامی که خود وی برخود نهاده است) به کجا ره می‌جوید و چرایی‌ آن، گفتگوی دیگری ست. می‌توان چکیده کرد که: ازترکیب القاب و چهره‌ی «د. ساتیر»-«مرد»- خدای زایش- و سمت و سوی نیزه‌ای که به دست گرفته راه به جایی جز تکمیل هیئت «عفو امام»‌نمی‌برد. او اینک، تبر به دست به‌جان شماری از جان به‌در بردگان از میدان‌‌های تیر اوین‌ها و لاجوردی‌ها و  راه‌‌روهای مرگ افتاده است. شماری که انگشت شمارند و هیچگاه جلادان رسمی حکومت اسلامی قادر نبوده و نیستند اینچنین به رگبارشان ببندند، آنانی که هنوز زنده‌‌اند، زنده مانده‌اند و وظیفه خود می‌دانند تا از سوی انسان‌های آرزومند‌ِ‌ به‌خون خفته به جهانیان و تاریخ و آینده، گزارش ‌دهند. اینان به‌سان اسناد زنده‌ی یک جنایت تاریخی-جهانی، بی انکار و مستند، ‌پیامدار آن کشتزار درو شده‌اند.

جدا از آنکه داریوش برادری، ‌ویرانگرانه در این تریبون و پرونده‌ی جهانی در پی چیست و چه می‌جوید، مهم تر آنست که به‌راستی وی با این اعمال، آب به کدامین آسیاب می‌‌ریزد! این آقای داریوش «د- ساتیر»- و غیره که مدتی پس از یورش‌هایی ترور‌ آلود، با برخوردی نوشتاری جدی خاموش مانده بود، و در قالب «روان درمانگر » ‌در سایت «عصر نو»، با برخورداری از جای ویژه، خانه کرده و با نام خویش هویدا می‌شد، بار دیگر هوا را غنیمت شمرده تا درمیان هیاهوها(همانند ‌تمساحکی همانگونه که تصویرنمای خویش است)، آستین بالا زده سربرون کند و  آزاده‌گان را چنگ و دندانی کشیده و اگر دستش آمد کمی خون به نیش بکشاند و سپس زیر مرداب ‌فرو رود، تا بار دیگر موردی و نشان دادن لبخندی و نیشی و ارضایی دیگر. پایگاه اینترنتی ـ ایران گلوبال (ترکیبی از «اکثریتی‌‌ها» و «سلطنت طلبان»)،‌این امکان‌را فراهم آورد.

این موجود که چند واژه‌ي‌کلیشه‌ای را بیشتر نمی‌شناسد، چندی‌ست «لاکان» را که از ساماندهندگان تئوری «گشتالت درمانگری»ست از زبان دیگری «قاپیده» و نسخه‌ای سرهم بسته، از آن تبری ‌‌ساخته و به‌جان دست اندرکاران ادبیات و فرهنگ، ‌فعالین سیاسی، و قربانیان حکومت اسلامی، آزادیخواهان، ‌مبارزین، و اندیشمندان و هر آنچه نشانی و رنگی از ارزش‌های انسانی دارد، ‌افتاده است.

با مروری به نمونه‌ای از «نقد مدرن،‌ چند لایه و پسامدرنیسم» سال گذشته‌ی وی نسبت به شاعری به نام خانم«شیما کلباسی» و مقایسه آن یورش، با یورش تروریستی کنونی او به زندانیان سیاسی جان به‌در برده و فعالین سیاسی، می‌توان پاتولوژی این موجود را دریافت. به‌ترکیب واژ‌ه‌ها و «ادبیاتی» ‌که با دستبرد از فروید، فوکو‌ و چند روانشناس و اندیشمند دیگر سرهم بندی کرده، تجهیزات و بمب انتحاری به خود می‌بندد. وی از چند واژه‌ی برداشتی، قالبی همانند قالب خشت زنی ساخته و همه چیز را چه در حوزه‌ی ادب،‌ شعر، ‌روانشاسی شکنجه، زندانی سیاسی ووو در آن می‌ریزد. گویی فرم آماده شده‌ای دارد که تنها جای نام‌ها در آن خالی ست که در آن روزی «شیما کلباسی»‌را به شلاق می‌بندد، زمانی دیگر زندانیان سیاسی را. کلیشه‌ اما همان کلیشه‌ی ‌پیشین است.‌ او در این رویکرد، تنها نام‌ها را تغییر می‌دهد و به جای «شیما کلباسی» و یا شاعر آزاده «مانا آقایی»، که به زعم و بیان خود «ویرانشان ساخت»، اینک نام ایرج مصداقی،‌ شهرزاد مجاب،‌ عزیزه شاهمرادی،‌ منیره برداران ووو را می‌افزاید. کمتر کسی از میان شاعران به ویژه زنان شاعر و نویسنده‌ای است که از آسیب‌های زهرآگین وی در امان مانده باشد. وی از همان آغاز با سوداهایی درسر و گرفتاری‌های درون، با درونی نمودن «تشخیص»‌هایی از کتاب‌های آموزشی سال‌های آغازین دوره‌ای که چند ترمی از آن را دوره کرده، به فرافکنی می‌پردازد. در هجوم به خانم«شیما کلباسی» که اکنون می‌کوشد وی را در لجن‌پراکنی به نیروهای سیاسی، هم نظر با خویش جا بزند، با سرهم بندی واژه‌‌هایی از کلیشه‌های هزار بار مصرف، چنین نوشت:

«رابطه نارسیستی شیفتگانه و متنفرانه حکایت از عدم بلوغ نقاد و عدم توانایی علمی نقد و ناتوانی نقد و نقاد از چیرگی بر کمپلکسها و شیفتگیهای کودکانه نارسیستی خویش می کند ... یا از عرصه متانقد به این نقد و نقاد نگریست و با روانکاوی نوع نگاهش به موضوع تحقیقش، بدقت معضلات و فانتریهای جنسی، جنسیتی و نارسیستی او را بازیافت و به نقد کشاند… »

و بی درنگ این گونه شاعری را به« متانقد» می‌کشاند.

«شیما کلباسی ( و فانتزی گروهی و دوستان پشت سرش که او را بقول معروف برای بازگرفتن آبرو و نجابتشان به جنگ این نقاد هیز و بی چشم و رو می فرستند) بخاطر خشم و دل آزردگی نارسیستی اش، انگار مبتلا به کوری موقت و ابلهی موقت می شود که اینهمه نمونه و مثال در متن را، در باب عدم روانکاوی شخصیت کامل هنرمند و بیان چشم اندازی روانشناختی به متن و هنرمند را نمی بیند...

 به این خاطر نیز مثل قورباغه‌ای که می خواهد گاو شود، هی خود را باد می کند ... نشانه ای از یک خود بزرگ بینی وحشتناک نارسیستی است ، تنها توسط یک متخصص کم سواد و یا یک نارسیست مضحک خودبزرگ بین و مبتلا به دن کیشوتیسم می تواند صورت گیرد. باری دوستان اگر میل روانکاوی از راه دور آنهم با این دیاگنوستیک بچگانه دارید، لطفا با ایشان تماس بگیرید. اینکه بزبان طنز، تن فروید و لاکان، پرلز و دیگران در قبر بخاطر دیدن این حماقتهای نارسیستی و تحریف روانکاوی بلرزد، مشکل ایشان است و نه خانم شیما کلباسی. مهم این است که شیما کلباسی صاحب این توهم باشد که واقعا می تواند روانکاوی از راه دور کند. اگر فردا دست به احضار روح نیز زد، آنموقع تعجب نکنید. شیما نیز از آنجا که خود نیز همانطور که متنش نشان می دهد، اسیر این حالات نارسیستی و خودبزرگ بینانه دن کیشوت وار و مضحکانه است و ناراحت است که چرا دست دوستان بزرگش و یا معبودش را برملا کرده ام، ...این حالات نارسیستی و خشم و عصبانیت نارسیستی از یکسو و آن خود بزرگ بینی نارسیستی از سوی دیگر شیما کلباسی، هم تراژیک و هم خنده دار است. اما این تازه شروع بازی مضحکانه دایی جان ناپلئون ماست. باور کنید و صبر کنید.

کم سوادی شیما کلباسی واقعا دردآوره. واقعا دردآوره که من حتی به نقد این مسائل بپردازم ولی برای نشان دادن جهان نابالغ نارسیستی این دوستان و ضرورت چیرگی بر این فضای نارسیستی و دست یابی به چالش و گفتمان مدرن لازم است. .. فقط نوع بیمارگونه و یا نابالغانه آن که در رفتار و نقد شیما موج می زند و بر آن حاکم است، خطرناک و یا مضحک و در نهایت نمادی از عدم بلوغ فردیست.

 ... بایستی به شیما کلباسی تنها بگویم، که خانم عزیز بقول معروف <به کلاغ گفتن منار به اونجات،گفت یک چیز بگو که بگنجه>. شما هم که در خفا خودتونو بزرگترین شاعر دنیا می دانید... آخه یکی نیست به این بی سواد بگوید که لااقل وقتی می نویسی، بخون چی می نویسی که در دو جمله پایین تر حرف خودتو نفی نکنی.

این نگاه سنتی به روانشناسی و کمپلکسهای روانی و مسخ این مفاهیم مهم و این بیسوادی عمیق نشان داده شده توسط شیما کلباسی وحشتناک و دردآور است. خودتان دیگر درجه این حماقت و کم سوادی بنیادینش را بسنجید. بقول فروغ در سرزمین قدکوتاهان معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر حرکت کرده اند.»([1])

این برخورد«پسامدرنیسم،چندلایه»، آشکار می‌کند که چه کسی به « کمپلکس‌های روانی مسخ» دچار است.

این هجوم« چندلایه»‌ای به‌نام د.برادری «روان درمانگر» به‌یک شاعر تبعیدی‌ست. با نگاهی به‌این یاوه‌‌های عفن، آشکار می‌شود که چه کسی«قورباغه است که می‌کوشد تا ادای گاو  در آورد و خویش را باد می‌کند»!

این موجود وامانده در دخمه‌ی سنتی با مسخره‌ نمودن دیگران و سرکوب جنسیتی انسان، زنان را تنها با سنت «مکارم شیرازی» و آخوند جنتی، دو دسته، گروهی همانند «آناهیتا رحمانی» را به «شغل شریف و مهم خانه داری و یا کیوسک داری و غیره»‌ تقسیم می‌کند و برخی را برای «تحصیل». این ذهن حوزوی کپک زده، به دکتر شهرزاد مجاب فتوا می‌دهد که زندانی سیاسی سابق «آناهیتا رحمانی» را به «مطبخ خانه»‌بفرستد.

 د-ساتیر، پس از این سرکوب و ترور، با در جا زدن دراین «کورس» و «دیسکورس»، هنوز خود را غیرقانونی «کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر» معرفی می‌کند و همچنان بی‌آنکه آدرس محکمه‌ی خود را بگوید در غربت خویش را «دکتر» و «روان درمانگر» ‌می‌شناساند، بدون شک اگر مرکز آموزشی و یا استادی از آن آموزشگاه، با خبر شود که وی از این توشه چه ته تیشه‌ای ساخته و با این چند واژه‌ی روانشنانسیک و این رشته چه آسیبی به نام و شخصیت و ارزش‌های انسان‌ها  و علم روانشناسی وارد می‌آورد و یا دست اندر کاران قضایی کشور محل سکونت وی، باخبر می‌‌شدند، دست کم برای حفظ امنیت اجتماعی دمی از یاری به وی درنگ نمی‌کردند. زیرا به ضرورت نگاهبانی از اتیک‌های این رشته، درفراخوانی وی به درمان و بازسازی وی و یا به تشخیص و داوری کارشناسانه به مراکر مراقبت‌‌های درمانی-قضایی جهت امنیت منطقه‌ی سکونتش،‌ در برابر جامعه مسولیت داشته و بنابراین یک آن تنهایش نمی گذاشتند.

به هر روی،‌ وی اکنون فارغ از هر پی‌آمد و آزادانه، همانگونه که در عکس نیز هویداست با آسیتن بالا زده و لبخندی مشمئز، به شاعران و بر قربانیان جنایات رژيم اسلامی می‌تازد، و همانند کشتارگران دستجمعی، به تشخیص دستجمعی روانی دست می‌زند، ‌پرونده فردی و دستجمعی روانی تشکیل می‌دهد  و آرشیو می‌‌سازد، به ترور و شانتاژ می‌پردازد و به زعم خویش هریک را با ‌توهین، لت و پار کرده و خون آلوده می‌‌کند. بی آنکه افراد را بشناسد، و یا به وی ربطی داشته باشد، به میان آمده و از هزاران کیلومتر دور به این و آن چنگال می‌کشد و کسی نیست که از آسیب وی ایمن مانده باشد. سال گذشته نه تنها به شاعران بلکه همانند گزمه‌گان برنامه‌‌های «چراغ» و «هویت» در ام‌القراء حسین شریعتمداری و سعید امامی‌ و احمدی نژاد، «فله‌ای» به کوشندگان فرهنگی و اجتماعی جامعه یورش برد، به درو پرداخت و  آنچنان تازید که نمونه‌اش را در بالا مرور کردید. وی این بار با افزودن چند کلیشه،‌ با بیرون کشیدن بخشنامه‌ و فرم از پیش آماده شده، درست جای نام افراد دیگری را به جای نام‌های قبلی  گذارده است.

به این واژه‌های سرقتی و فرافکنانه و پرتاب شده در یک سایت[2] زیر نام آقایی «روان درمانگر»- گشتالت روان درمانگر، د- ساتیر یا داریوش برادری نگاه کنید که چگونه به ترور گروهی از انسان‌های آزادیخواه و از پای نیفتاده‌ای همانند ایرج مصداقی، ‌شهرزاد مجاب، گلرخ جهانگیری، شادی امین،‌ عزیزه شاهمرادی، آناهیتا رحمانی ووو می‌تازد. جرم اینان افشای جنایتی تاریخی ست، جرم آنان افشا و واکنش در برابر جاعلان و آلوده سازانِ واقعیتِ پدیده‌ی کشتار و شکنجه‌ای ست که در هیچ تاریخ و دنیای سده‌های‌میانه هیچ نمونه‌‌ای مانند آن یافت نمی‌شود و همانندی ندارد. آنکس که جنایت می‌آفریند و آنکس که جنایت را به گونه‌ای دیگر روایت می‌کند مکمل یکدگرند؛ زیرا که دراین کارکرد، جنایت پوشانیده می‌شود و با واگویه‌ای ناروا، روایتی دیگرگونه زیر نام «واقعیت‌ها مطلق نیستند» می‌سرایند و جای قاتل و مقتول و‌ سلاخ و قربانی را جا‌به‌جا می‌کنند. از همین روی، جانی و راوی و مدافعین این سناریو، آنانی را که در برابر این ابهام افکنی برآمده‌اند، از دم تیغ می‌گذرانند و به اینگونه به ترور انسان‌‌های آزادیخواه و شریف و بازمانده‌گان از آن تاراج جان انسانی‌ می‌پردازند:

 

شیوه‌ی دیگری از ترور

داریوش برادری در پی آن تارارج، بازماندگان را اینگونه می‌آلاید:

 این« باصطلاح قهرمانان در تبعید»

که« بزبان طنز در خیابانهای اروپا در حال مبارزه زیرزمینی و سنگین با جمهوری اسلامی هستند»

و« یورش گله وار هیستریک و تراژیک/کمیک»

و «سرکوب و افشا و شانتاژ»

و گرفتار«بحرانهای عمیق مدرنیت و حکایت از وجود لایه های عمیق سنتی و بنیادگرایانه»

و این «انقلابیون خارج از کشوری»

«این قهرمان گرایی و ناموس پرستی، ساختار مشترک میان او و دشمن خونیش جمهوری اسلامیست»

که «ناآگاهانه به ایجاد و تحکیم دیو کمک می رساند»

که «بازتولیدگران دیسکورس سنتی و حافظان ناآگاه دشمن خویش»

این «قهرمانان خیالی و این نسل تازه دایی جان ناپلئونهاست.»

که به «بازی ضد مدرن و خطرناک»

و«ترور شخصیتی»

که «سیستم قتل دگراندیش برای حفظ ناموس و آرمان خویش»‌ دارایند

که «شیوه‌های تهمت زنی و نفی دگراندیش، با این شیوه‌های شانتاژ و ترور شخصیت مخالف و ناتوانی از چالش پارادکس نظر دیگری و ناتوان از تفکیک عرصه عمومی و خصوصی ...»

زیرا که « هر زندانی ایرانی معمولا در خویش دارای حالات دردناک <بیماری پست استرس دراماتیک> و مالامال از خشم و ترس و غیره است»

« چندپارگی درونی»

که« سودابه اردوان نیز می داند که در خفا خود نیز در جایی شاید تواب شده باشد، که به این موضوع مهم در قسمت بعدی و عمومی می پردازم.»

و«جالب اینجاست که خانم اردوان و نیز دیگر هم قطارانش مثل ایرج مصداقی، آناهیتا رحمانی و تمامی این لشکر تراژیک/کمیک دایی جان ناپلئونهای جدید پارانویید...»

زیرا که «شکنجه گر و هم شکنجه شونده، باوجود تفاوتهای حقوقی و اندیشه ای، دارای یک ساختار مشترک کاهنانه/عارفانه، یک ساختار روانی مشترک شیفتگانه/متنفرانه نارسیستی هستند»

و «عملا بطور ناخواسته به دفاع از جمهوری اسلامی و شکنجه می پردازند و برخوردشان دقیقا شبیه برخورد شکنجه گران به توابان» است،

که «انگار آقای ایرج مصداقی در همه جای زندان حضور داشته است و همه چیز را می داند. فقط به حالت توهم خودبزرگ بینانه نارسیستی در پشت این سخنان توجه کنید»،

« از رجزخوانیهای انقلابی او را بشنوید و بخندید. یاد حرفهای انقلابی بی محتوای رهبران سیاسی چپ و راست نمی افتید!. ایرانی علاقه عجیبی به حرفهای پرطمطراق و بی محتوا »

این« بادکنکهای نارسیستی ... از روی این تریبون انقلابی پایین آیند و یک لحظه به خویش و این بازیهای خنده دار و پارانویید دایی جان ناپلئونی خویش بخندند. زیرا دیدن حالت کمدی درون این بازیهای نارسیستی و تراژیک و توانایی خندیدن به خویش و به دیگری...»

«آنها شبیه دلقکانی با لباس غلط در یک مهمانی مدرن هستند. دلقکانی که نمی دانند دلقکانی تراژیک/کمیکند. چه برسد به آنکه به نسل ما، نسل ضد قهرمانان خندان و زمینی، نسل رقاصان و دلقکان مدرن و خندان مخالف با هر مقدس گرایی و نسل عاشقان زمینی تبدیل شوند. این در واقع حالت تراژیک/کمیک این نسل انقلابیون خارج از کشوری است که در کافه های اروپا در حال انقلابند.»

«مشکل دیگر اما این است که این اقلیت قهرمان گرا عملا در خارج دارای قدرت فراوان است»

وی از دریدن شادی امین نیز غافل نمی‌ماند،‌زیرا مدال«ایجاد گران روشنگری جنسی و جنسیتی در خارج از کشور » را در انحصار خود می داند که:

 

«طوری خانم امین برخورد می کند، که گویی ایشان و دوستانشان ایجاد گران روشنگری جنسی و جنسیتی در خارج از کشور بوده اند و از یاد می برند که در زمانیکه ایشان و دوستانشان سالهای سال در منزاهای دانشگاهها در حال مبارزه با دشمن و رقیب خونی سیاسی بودند، نسل ما و زنان و مردان مختلفی به بیان موضوعات جنسی و جنسیتی شروع کردند. یا بخش اعظم ایرانی این نسل به جستجوی هویت فردی و سعادت جنسی و عشقی فردی خویش پرداختند و از احزاب و گروهها گریختند.»

این است نماینده «بخش اعظم ایرانی این نسل که به جستجوی هویت فردی و سعادت جنسی و عشقی فردی خویش پرداختند و از احزاب و گروهها گریختند.»

 

این‌ها گوشه‌ای از همان فرم و کلیشه‌ای‌ست که داریوش برادری برای همه آماده دارد، واژه‌‌ها همان‌هایند، تنها نام افراد تغییر کرده است. این ذهنیتِ یک روان‌ویرانگر است، روان و موجودی این چنین، ‌پرخاشگر،‌ خشماگین(آگرسیو) است.  مکتب هیتلریسم، با سائقه‌ی ویرانگرانه، در کوره‌هایی آدمسوزی خود، نسل‌ها و دگراندیشان را زیر نام «نژادهایی» ناسزاوار زندگی، می‌سوزاند، و صابونی می‌سازد تا با مالیدن به تن‌ها و روان‌های شکسته و داغان، خشمی فرونشاند و دمی آرام گیرد. تنها داریوش برادری(خدای زایش) با ذهن و مغزی به انسداد مطلق رسیده می‌تواند چنین خزعبلاتی به هم ببافد و به شریف‌ترین انسان‌ها وارزش‌ها دهن کجی کند. او در جا به جای هر واژه شخصیت فروخورده‌ی خویش را تراوش می‌‌دهد و کوچه را می‌آلاید. هر هجوم، ‌بروز خشمی نارسسیستی ست، و آشکارگی یک خشم پنهان و خطرناک برای جامعه.

 

«عملا دارای قدرت فراوانند»

داریوش برادری با این همه، کودنانه سرانجام ساواک شاه که فعالین کنفدراسیون در خارج از کشور را «ویت کنگ‌های کافه نشین» ‌می‌خواند و نیز سرانجام« سعیدامامی‌ها و احمدی‌نژادها را نمی‌بیند که در پی‌این همه کشتار نتوانستد این «مشکل»، این (اقلیت) (گروهک) «قهرمان گرا»‌را از سر راه بردارند، نمی‌بیند و باور نمی‌کند. هرچند اعتراف دارد، اما  به راستی «این اقلیت عملا دارای قدرت فراوانند». این تنها اعتراف درستی ست که داریوش برادری به زبان می‌راند. به هر روی وی تلاش خود را می‌کند و ادامه می‌دهد:

ایرج مصداقی«در واقع فقط مچ خویش را باز می‌کند و این سوال را مطرح می کند که آیا ایشان تواب نبوده اند. از قدیم گفته اند، چاه کن همیشه ته چاه می ماند و ایرج مصداقی به همین موضوع دچار»... «واقعیت زندان نیز می‌تواند و بایستی ایجادگر روایات مختلف» باشد.

 

به اینگونه و اتهام و ادعای سخیف، آدمفروش تواب می‌تواند‌ بازجوی اوین و لاجوردی را «فرشته نجات» جلوه دهد و قهرمان باشد و از بازجویان خونخوار و خمینی قهرمان و بخشاینده بسازد،‌ اما در برابر، قربانی و برپادارندگان ارزش‌های انسانی نه تنها «تواب» بلکه «قاتل»‌و «شکنجه‌گر» نامیده شوند. با پاک کردن صورت مسئله در زندان‌ها، و یا جابجایی‌آکتورهای معادله،‌ پروژه‌ی ترور تکمیل می‌شود.«روایات مختلف» از موضوعی مشخص، یعنی از واقعیت‌های زندان‌‌های جمهوری اسلامی، همانند شناسایی، گزارش‌‌دهی و چشم و گوش بازجویان بودن، تا شرکت در بازجویی، شکنجه و شرکت در جوخه‌‌های اعدام و زدن تیر به شقیقه‌ها از چشم راویان(مارینا و د-ساتیر) گل سرخ به زلف زدن روایت می‌شود!‌ داریوش برادری می‌تواند چنین توجیه کند که:«روایت‌ها مطلق‌نیستند.» آٰری می‌توان هزاران روایت از زندان و شکنجه داشت، اما گزارش از جنایات از منظرهای مختلف، از یک جهنم سوزان، ‌نه وارونه نمایی واقعیت‌ها. در شکنجه‌گاه اوین و میدان تیر، گزارش از «فرشته»‌ و «آن همه خواهر و برادر مهربان» و از خمینی «بخشاینده» نه یک روایت از واقعیت، که یک تبه‌کاری‌ست. تایید چنین جعلی با دندان خونین توهین و تحقیر و تهدیدِ بازمانده‌گان جنایت از سوی سرکوبگر و مدافع جنایت،‌ مشارکت در جنایت‌ است. همخوابگی داوطلبانه‌ی سرشار از «عشقی» آنگونه که مارینا و سید علی موسوی در اوین و بیرون از زندان می‌آفرینند، با بازجویی که تازه از کشتار و شکنجه و ماموریت برای اسلام و حکومت و «امامش» بر می‌گردد و او را با رضای خاطر «فرشته‌ی نجات» وانمود کردن،‌چه تفاوتی با شرکت در جوخه‌ی کشتار دارد! چگونه از زبان مارینا، جعلیات برای دی- ساتیر واقعیت مطلق می‌شود،‌ ولی گواهی این همه انسان‌های آزادیخواه و شریف، دروغ مطلق! هیچ جا تا کنونی گزارش نشده است که خمینی برای نجات جان کسی فتوا و فرمانی داده باشد!‌ خمینی، هشیارانه برای هر اقدامی «هیئتی» بر می‌گزید تا خود هیچ پاسخگو نباشد(نمونه‌ی در خواست تهی‌دستان روستا در تقسیم زمین که وی دستور تشکیل هیئت‌های هفت نفره را داد، ‌تا بررسی انفجار دفتر نخست وزیری، کشتار دستجمعی زندانیان وووو). اگر چنین بود آیا یک مورد (جز از سوی قربانی حکومت اسلامی، مارینا نمت) به دست پیروان خط امام در باره عطوفت امام‌اشان تا کنون بازگو نمی‌شد؟ چرا مارینا این همه نزدیک به ۲۰ سال خاموشی و در کانادا اکنون زبان گشوده است؟ خمینی در نمایشنامه‌ی «زندانی تهران»‌، بازجوی اوین را می‌پذیرد و  سیدعلی موسوی(چه نام بازار پسندی و حساس برای غرب، همان نامی که بر ذهن‌ها نشسته و به عنوان تنها بازمانده ۱۱سپتامبر در زندان آمریکاست)، همانند «رامبو» موتور از اوین می‌تازد تا دخمه‌ی خمینی که فرمان بخشش بگیرد و همانند «فرشته نجات» در فیلم‌های وسترن، درست هنگام شلیک از راه می‌رسد و مارینا را از تیربند می‌رهاند به آِغوش می‌کشاند و می‌برد و سپس مشعوقه بازی در اوین و سر نهادن «قهرمان»در ره این «عشق» مسیحایی-مسلمانی. چه امام بخشنده‌ای حیف که قدرش را نشناختیم و هرچه شد و بر ما رفت از «آدم بدها» و از پیرامونیان بود. این روایت از حکومتی‌ست که در جنایت مرزی نمی‌شناسد. دروغ، ‌واقعیتی مطلق می‌‌شود از زبان آدم فروش و روان ویرانگری آستین بالا می‌زند تا حقیقت‌جویی در توفان ترور گم و گور بماند. بی بند و باری و لاابلی گری از موجودی خودخواه، دژم  و سست بنیاد،‌ می‌تواند چنین ترکیبی بسازد.

د-ساتیر می‌گوید جان به‌در بردگان از آن کشتار مدهش:«نابالغ» و این گواهی و برآمدشان از روی:

«ناتوانی و این حسادت و نفرت کورکورانه است. و نمایش تعزیه و بازی تراژیک/کمیک این قهرمانان خیالی و دن کیشوتهای سنتی» و

«این بازی سنتی و نارسیستی این دایی جان ناپلئونهای ...خانم آناهیتا رحمانی در مقاله اش بنام ...دست دوستانش را در برخورد سنتی و ناموسی از پشت می بندد و همراه آن نیز آبروی دانشگاههای کانادا و کلاسهای خانم شهرزاد مجاب را نیز می برد. زیرا چنین دانشجویان بیسوادی که تفاوت میان خاطره نویسی و تاریخ نویسی را نمی دانند ....من جای خانم شهرزاد مجاب باشم، یا استعفاء می دهم و یا از خانم رحمانی می طلبم بجای تحصیل، به شغل شریف و مهم خانه داری و یا کیوسک داری و غیره بپردازد و آبروی پژوهشهای علمی را نبرد.»

و «همه شان هنوز گرفتار آن سناریوی انقلابی و نارسیستی و گرفتار افسون نگاه آن بازی احمقانه و تراژیک انقلابی هستند. خانم رحمانی در دفاع از نظریات ایرج مصداقی و دیگر قهرمانان خیالی همپالکی خویش،قهرمانانه و پرطمطراق و در نهایت تهی در برابر تاریخ.»

و «همه این انقلابیون و بنیادگرایان بنوعی گرفتار تئوری توطئه،گرفتار پارانوییای نارسیستی و خشم و نفرت نارسیستی به رقیب و دگراندیش هستند.»

«اینگونه این قهرمان خیالی و دشمنش در نهایت یکی هستند»

«خانم شاهرودی(!!!)، این دن کیشوت سنتی و دائی جان ناپلئون سنتی، عرصه جدیدی از تئوری توطئه این دایی جان ناپلئون خنده دار جدید، پرطمطراق شعار می دهد و از ناموس انقلاب و تئوری توطئه سخن می‌گوید و در این حین جامعه بی‌طبقه مارکسیستی ورشکسته را با جامعه فمینیسیتی سنتی خویش پیوند می‌زند. .... در زیر این کلمات تهی و پرطمطراق، اما او نیز مثل افسانه اردوان، معضلات عمیق جنسی و جنسیتی خویش را آشکار میکند»

و «شکست همه این مجسمه های انقلابی و تئوریهای همگانی و توطئه آمیز بوده اند. همانطور که ناتوان از دیدن پیوند درونی و مشترک خویش با دشمنش و بازتولید سنت و دشمن و مرگ تراژیک خویش هستند. نمونه اش این جمله خنده دار و پارانویید درون این اعلامیه بر علیه یک کتاب است.»

و« همه این قهرمانان خیالی در خفا می دانند که یکایکشان برای آزاد شدن در جایی مجبور به سازش بوده اند و برای آزادی برای مثال مجبور به نوشتن پشیمان نامه ایی و یا اعلام عدم فعالیت سیاسی مجدد بوده اند.»

و «در واقع قهرمانان همه مرده‌اند و هیچ قهرمانی دیگر وجود ندارد. همه باقیماندگان در نهایت تواب بوده‌اند. تنها می‌توان از درجات مختلف این توابی سخن گفت.»

 

 و شکنجه شدگانِ جان به‌دربرده و ایستاده بر پیمان و ارزش‌های خویش، با رازها و آرزوهای در سینه، با بازجویان و شکنجه گران حکومت اسلامی یکی هستند زیرا که به تبلیغ داریوش برادری: «علی بازجو خود نیز روزگاری قهرمان و زندانی دوران شاه بوده است و مثل هر انسانی دارای نکاتی خوب نیز هست.» پس کارنامه و درد و رنج و ایستادگی ایرج مصداقی، منیره برادران‌ها و دیگر آزادیخواهان و عزیزانی که زیر شکنجه  به خون خفتند و یا به رگبار و دار بسته شدند و لب بر رازهای سینه فروبستند را باید با کارنامه جنابت‌بار «هوشنگ اسدی»ها، «محسن درزی»‌ها، «اسمال تیغ کش‌ها»، «مارینا نمت»‌ها،‌ «دایی جلیل‌ها» و «لاجوردی»‌ها، برابر دانست؛ زیرا  «لاجوردی نیز در زمان شاه زندان بود» به همانگونه که رفسنجانی و حتا لاجوردی و خمینی. با چنین «یکسان»‌  نگاری و سفسطه‌ی پست، فلسفه‌ی پرنسیپ‌های انسانی و ارزش‌ها و کارکردهای اتیک بشری مفهومی بیهوده است! با چنین یکسان انگاری، خمینی و هیتلر و لاجوردی و رفسنجانی و تمامی این جنایتکاران با «داریوش برداری‌» از سویی و نیز انسان‌هایی آزادیخواهی که در برابر جنایتکاران به نبرد برخاستند، به بردگی نه گفتند و از کارگران و حقوق انسانی زنان و ستمکشان پشتیبانی کرده و می‌کنند،‌ یکسان‌اند! وی با چنین سفسطه‌ای در دفاع از « واقعیت وارونه» به روایت یک تواب به مطلق می‌رسد:


«1. چگونه آنها توانسته اند بدون حتی یک پشیمانی تاکتیکی و توابی تاکتیکی آزاد شوند و اگر دست به چنین تاکتیکی زده اند، چگونه به نفی و تهمت زنی به مارینا و دیگران دست می زنند. آیا این دو رویی نیست؟


2/ اگر همانطور که آنها سعی در نشان دادن می کنند، واقعا تا لحظه آخر انقلابی باقی مانده اند و در جلوی لاجوردی و دیگران، حتی موقع رهایی از زندان، از انقلاب و مرگ فاشیسم سخن گفته اند، آیا زندگی آنها بهترین دلیل برای این نیست که در زندانهای جمهوری اسلامی به عقیده مخالف در جاهایی نیز احترام می گذاشتند. یعنی در واقع این دوستان خنده دار در عمل خود مرتکب عملی می شوند که به مارینا و دیگران تهمت می زنند. زیرا زنده ماندن این قهرمانان سترگ و انقلابی، بهترین شاهد برای روایات دیگر و انسانی از زندان است. همانطور که اکنون نیز جمهوری اسلامی احتیاجی به حمله به مارینا نعمت ندارد، زیرا اینکار را برای او این دوستان بی جیره و مواجب انقلابی انجام می دهند. همیشه در عمل، راست انقلابی و چپ انقلابی به یکدیگر تبدیل میشوند. همانطور که انقلابی مارکسیست می تواند بنیادگرای مذهبی شود و یا بالعکس. زیرا اساسشان یکیست و ساختارشان،ساختار قهرمان گرایی و سرکوب دگراندیش و فرد متفاوت است.»

 

این است جمع بست آن همه هرزه‌های بالا، ‌تا راز چماق‌های حاج آقا عیوضی‌ها و سید صادقی‌ها بر سر و کله کارگران شرکت واحد، گشوده شود. گویی د-ساتیر از زبان عبدالله شهبازی و یا حسین شریعتمداری و الله کرم و سلیم نمین‌ها و... سخن می‌گوید. مطلق نگری «حق و باطل» خمینی اینجا آشکار می‌شود که زنده ماندن چند مبارز از زندان یا نشانه‌‌ی همکاری آنان با جلادان است و یا نشانه‌ی «دمکراسی» در زندان‌های حکومت اسلامی‌ست! این نه تنها تئوری توطئه، مطلق انگاری، بلکه فراتر از همه، تبه‌کاری  یک ذهن ویرانگر است. تئوری توطئه،‌ دسیسه‌گرانه، انسان‌های آزادیخواه را ابتدا با قاتلین حکومتی و حکومت قاتل یکسان می‌گیرد، در ذهن بیمار خویش در جستجوی توطئه، به آینده‌ و شرایطی فرضی می‌رسد که ستمکشان به قدرت سیاسی رسیده و حکومتگران کنونی مغلوب؛ در آنزمان فرضی، از آنجا که جنایتکاران مغلوب شده‌‌اند بنابراین در ذهن بیمار وی با حکومت شوندگان کنونی یکسانند. از همین روی، از هم اکنون در دفاع از شکست خوردگان فردا، اسیران کنونی که «شکنجه گران»‌فردایند را باید از پای درآورد. یکسان نگری جلادان با قربانیان، نه از روی تنها یک نگرش بیمار،‌که به هر روی تداوم حکومت استبدادی طبقاتی- مذهبی که جز با کشتار و شکنجه قادر به سلطه نیست را کارگزاری می‌کند. در این تلاش، حکومت‌کنندگان بایستی بر حکومت شوندگان چیره بمانند؛‌ زیرا در هر صورت، ‌این سیکل و چرخه‌ی «یکسان»،‌ تا ابد ادامه دارد. این مطلقیت اسارت آور از ذهن پوسیده‌‌ی عهد عتیق و مذهبی تراوش می‌کند؛ چرک زاست. حکومت اسلامی مدتی کوشید تا پس از کشتار سال ۶۷ آنگاه که زندان ‌ها را «پاکسازی» کرد، قصر و کمیته کشتار (بند توحید و سه هزار) را به موزه تبدیل کند، ‌در بندها، تلفن گذاشت، برخی از زندانیان پروژه‌ی دو خرداد را به مرخصی، مصاحبه با رسانه‌ها داخلی و خارجی، به بیمارستان، تعمیر دندان، عروسی،‌ شرکت در «مجلس ترحیم»،‌ ترجمه کتاب‌های ممنوعه ووو به بیرون و خارج از ایران حتا بفرستد تا آثار و اسناد جنایت، لوث شود و چهره‌ی دیگری از زندان و زندانیان بیاراید. اینک با ورود سرپاسداران به جلوی صحنه، ماشین کشتاری که از فردای سرنگونی شاه بر بام‌های مدرسه رفاه در کشتار فرماندهان حکومت سلطنتی در سال ۱۳۵۷ به راه افتاد، بار دیگر به غرش افتاده است.‌ د-ساتیر دراین توفان تروریسم دولتی نیز اینگونه همصدا می‌شود:

«امیدوارم این دوستان بدون غش کردن سنتی و سینه چاکی برای لکه دارشدن دامن انقلاب توسط این سوالات، به این سوالات جواب دهند، تا ما به رازهای جدید زندان پی ببریم. زیرا این بازیهای سنتی در ما بی اثر است و ما که در خویش و فرهنگمان این بازیها را شناخته و آسیب شناسی کرده ایم، قادر به برخورد مدرن به این بازیهای خنده دار سنتی هستیم و می توانیم با خنده به این دوستان غش کرده، آب طلا بدهیم و از سوی دیگر آدرسی از محل کار روان درمانی دوستان را در اختیارشان بگذاریم. همانطور که آنها نیز خندان ما را معرفی می کنند.»

«رازهای درون زندان» انکار می شود و تنها روایت مارینا معتبر نمایانده می‌گردد،‌ که تنها دو سال، و آنهم در کنار بازجویی که به‌جز در وقت تنفس و هماغوشی با «جنسیت فردی» و «چند لایه» آنگونه که داریوش برادری می‌‌پسندد، پس از آنکه از «سعادت جنسی و عشقی فردی خویش» سیراب شد»، با مسلسل کشتار و  کابل برق هماغوش است، آنچنان تصویری از «راز زندان»‌ ارائه‌ می ‌دهد که «روح» روح‌الله در بین شاه عبدالعظیم و قم، «نورانی» می‌شود و سرش سوت می‌کشد.

روان ویرانگر، با بحران کمپلکس جنسی و جنسیتی، فریادگر بحران خویش، به فرافکنی می‌نویسد:«از این مکیدن نارسیستی پستان مادر خیالی انقلاب و ناموس است و از اینرو این کودکان بزرگ و یا پیر، مثل کودک با خشم به این جدا شدن پستان و قطع شدن مکیدن نارسیستی، توسط نقد و خنده این دگراندیش برخورد می‌کنند و گاز می‌گیرند و خشم می ورزند و منتقد را ملحد و دشمن بزرگ می‌پندارند. کافی است که به دست این کودکان ناآگاه اسلحه و قدرت بدهید، تا شکنجه گاهها و تواب سازی و قتل دگراندیش در احزاب سیاسی مانند جامعه ایران بوجود آید.همانطور که تاریخ احزاب سیاسی مالامال از این سرکوب فیزیکی و ترور شخصیت مخالف درون سازمانی و برون سازمانی است.»

 

وی با نام بردن از اندام‌ها و واژه‌‌ها با جاذبه‌ی جنسی و اروتیک در ذهن بیمار‌خود در تلاشی بیهوده برای فرونشاندن عقده‌‌ها و غده‌‌های «اودیپ» به‌‌ واژه‌‌هایی ویژه پناه می‌برد.چگونه حسین شریعتمداری، سردبیر کیهان،  (تواب ساز اوین) می‌تواند این چنین کم هزینه از حکومت‌اش دفاع کند! د-ساتیر با اتهامات و شانتاژهایی مانند «تاریخ احزاب سیاسی مالامال از این سرکوب فیزیکی و ترور شخصیت مخالف درون سازمانی » و « شکنجه گاهها و تواب سازی و قتل دگراندیش در احزاب سیاسی» آیا «فی سبیل‌الله» و بنا به بیماری این خدمت را برگزیده است! می‌گوید در برابر حکومت اسلامی و شرایط کنونی به خاک افتید زیرا  و گرنه «احزاب و سازمان‌‌های سیاسی» به خاک وخون کشانیده شده، با هزاران هزار کشته، همان می‌کنند که حکومت کنونی می‌کند، پس به همین شکنجه گران که«شکنجه گران فردا»‌را از زمین پاک می‌کند، تن بسپارید « کافی است که به دست این کودکان ناآگاه اسلحه و قدرت بدهید ».

 

«ما می کشیم»

آرامش بخش و مخدر داریوش برادران، شاید که همان آویزان شدن به« سعادت جنسی و عشقی فردی خویش»‌‌اش باشد! به راستی در میان این نسل بیش از ۳۰ میلیون نفری چند راس د-ساتیر را می‌توان انگشت نما نشان داد که به این گریختن و به آن آویختن مبتلا شده باشد! ‌نسلی که در کانون‌های کار و تولید، در دانشگاه‌ها، در زندان‌ها، در خیابان‌های فقر و فلاکت، در جستجوی نان و کار و در درون  و بیرون ایران، در گروه‌ها و سلول‌‌ها و سامانه‌های‌ فرهنگی، علمی، هنری، ورزشی، اجتماعی و سیاسی و پنهان و آشکار، سازندگان آینده‌ای روشن و انسانی‌اند، میلیون‌ها،‌میلیون‌هایند و نفرت از این گریختن و آویختن بیمار د-ساتیر. آنان از خود نمی‌گریزند، در تلاش برای رهایی از خواری و بردگی، خوشبختی آنان در همپویی در رهایی و از گسست از خود بیگانگی ست.

این موجود د- ساتیر درپی این همه بروز‌های آسیب شناسی، با دادن نشانه‌‌ها و بروزهای

 (Sign and symptoms)بالینی خویش مدعی‌ست که «هم خواهان رشد و تحکیم دیسکورس مدرن و چالش مدرن هستیم. از اینرو برای رشد این نگاه مدرن و دیسکورس مدرن... من در حد توانم و با دقت علمی این مباحث را شکافته و بررسی کرده» و می‌افزاید:

«من نیز از بیانگران و هواداران ایرانی/آلمانی آن هستم و بر اساس آن به آسیب شناسی فرهنگ خویش و یافتن مفاهیم نو و تلفیقهای نو دست زده ام و می زنم.»‌ با چشم پوشی از اینکه از کی جنوب ایران، بخشی از آلمان بوده و یا شده است، این هوادار و بیانگر «ایران/آلمانی» اگر شهامت دارد، این لجن پراکنی‌ها را به آلمانی بپراکند،‌ تا «بر اساس آن به آسیب شناسی فرهنگ خویش و یافتن مفاهیم نو و تلفیقهای نو دست زده»ی ایشان، یکراست به نزدیکترین روانکده‌ی ویژه بیماران خطرناک برای نه تنها آٔدمیان که برای بوم-زیست انسان،‌ در روان‌درمانخانه به تخت تسمه شود. راست می‌گوید ،نمونه‌‌هایی از «آسیب شناسی فرهنگ خویش و یافتن مفاهیم نو و تلفیقهای نو » در ترور شخصیت‌‌ها را دربالا دیدیم. او سرانجام تیغ می‌کشد و سخن آخر را به زبان می‌آورد: وی برآن است تا این بازماندگان را بکشد!‌ نگاه کنید:

«ما شروع دوران جدید ایرانیم و پایان خندان بازی دردناک و تراژیک همه قهرمانهای آرمانهای سنتی.»

 ببینید این چه کسی ست که «مثل قورباغه‌ای که می‌خواهد گاو شود، هی خود را باد می کند»!  پیشتر اشاره شد که او آدمکش است، به سبک و ابزار خویش و ازاین آدمکشی لذت میبرد، به وجد می‌آید و خشمش فرو می‌نوشیند. نمونه‌‌هایی را در برخورد به شیما کلباسی، مصداقی، رحمانی‌ و دیگران دیدیم.

می گوید: «این قهرمانان شکنجه شونده و سازمانهایشان در خویش و گروههایشان هر عنصر و نمادی از فردیت جنسی و جنسیتی، هر اشتیاق به زندگی و عشق و اروتیسم را می کشند و به انواع و اشکال مختلف، از شانتاژ تا قتل مخالف و تصفیه حساب درون سازمانی، به سرکوب دگراندیش دست می‌زنند.»

به این اتهام که «در خویش و گروههایشان هر عنصر و نمادی از فردیت جنسی و جنسیتی، هر اشتیاق به زندگی و عشق و اروتیسم را می کشند» پس باید اینان را کشت. رژیم اسلامی با گلوله و دشنه و کابل و طناب دار و شکنجه و داریوش برادری همراه با تائيد این کشتارها، روش دیگری برای کشتن آزادگان دارد:

 

«ما با خنده می کشیم و نه با خشم. باری به این نقد خندان بنگرید و همراه من با سوزنی خندان، بادکنکهای نارسیستی و توهمات این قهرمانان دروغین را بترکانید».

ترور شخصیت از ترور فیزیکی بسا که دردناکتر است، هر دو اما به یک انگیزه در دستور کار دژخیمان قرار می گیرند. تهدید و بهانه‌ به کشتن از زبان این ویرانگر روانی او چیست! او با شانتاژ بی آنکه نام‌های افراد را بداند، در حالیکه «نمت» را «نعمت» می‌نویسد و «شاهمردای» را « خانم شاهرودی»، «سودابه اردوان» را « افسانه اردوان» ووو می‌نامد، تنها به کشتن می‌اندیشند. وی همانقدر با مسایل سیاسی و زندان و روانشانسی و ارزش‌های انسانی آشنایی دارد که  در تفاوت خویشتن مفلوک خویش با نسل ‌کنونی و نیز دیالکتیک و دانش مبارزه برای آزادی، که البته چنین بودنی منش، ‌گنجایش، و هزینه‌‌هایی دارد.

ایرج مصداقی نوشت که:

«مارینا نمت به عنوان یک دختر مسیحی، اسیر دست «مردسالاری اسلامی» می‌شود و به زور به عقد یک مرد مسلمان در می‌آید. او که در زندان تبدیل به یک مسلمان دو آتشه شده بود و به گفته‌ی شاهدان عینی، صبح تا شام نماز می‌خواند،» در کتابش  این را پنهان می‌کند و خود را یک مسیحی دوآتشه جا می زند، که سخنگویی عیسی مسیح و تعالیم او را نیز به عهده می‌گیرد. به نفرت از کمونیسم پای فشارد. این تلاش به خاطر رابطه‌ی امروز او با کلیسا و حمایت‌ آن‌ها از اوست.»‌[3]

مگر جز این است! مگر در این نوشته و دیگر نوشته‌های اعتراضی به این روایت دروغین، از توابان خواسته شده و یا جایی گفته شده است که از چه روی قهرمان نشده و تواب شده‌اند!‌ مگر کسانی که از زیر تیغ جمهوری اسلامی رهایی یافتند همگی تواب بودند و یا قهرمان! و یا آنانی که کشته شدند برخی نیز تواب نبودند و یا قربانی نشدند! راست است که حکومت اسلامی نیز و همزبان با وی د-ساتیر چنین می‌پراکنند که همه را از پای درآورده و آنانی که بازمانده‌اند یا «تواب و یا «همکاران حکومت‌اند» و یا بریده و از پای درآمده‌اند! پس چرا از این «گروه کم شمار» هراسانید! این سیاست شناخته ‌شده‌ای ست، اما ادامه مبارزه، رشد و تجربه‌ دهها هزار زندانی سیاسی رهایی یافته از آغاز حکومت اسلامی تا کنون، افشاگر و نافی چنین تبلیغات و تلاش‌های تبه کارانه‌ای ‌ست.

مارینا نمت و د-ساتیر بر آنند که هم اوین سال ۶۰ به بعد را و هم وجود سلاخ خانه‌‌های وکیل آبادها، عادل آبادها، بند توحیدها ووو را دو گونه‌ای دیگر نشان دهند، همانگونه که آدمکشان را به دو بخش«فرشته نجات» و آدمکشان تصویر‌گر باشند. تبدیل نام کتاب از «پژواک‌های یک فرشته» به «زندانی تهران» و با دو متن با هم متفاوت، به همانگونه که ایرج مصداقی نشان داده، راهی جز سوداگری از خون و شکنجه‌ها و مسخ یک فاجعه‌ی تاریخی نمی‌جوید. این آنچیزی‌ست که محکوم و ناروا شمرده می‌شود. راه‌کار مشترک مارینا نمت و خدای زایش که از «نعمت» به‌دفاع برخاسته و نمت برگرفته از نام همسر مارینا که بنگاه پنگوئن را پشت سر دارد، یکی‌ می‌داند، این تلاش دستکم آب به جوی رژیم سلاخان ریختن است. مارینا در خاطرات خود، در زندان اوین از میان بازجویان و سلاخان حکومت اسلامی،«برادر محمد، ‌برادر علی، خواهر مریم و خواهر معصومه‌ها»ی زیادی دارد که با او همیشه گرم گفتگویند. و از مرگ رسته‌گان اما، این «خواهران و برادران» مارینا را شکنجه گران و قاتلان خویش دیده و می‌شناسند. هرکس یک روز به زندان افتاده باشد، می‌داند که هیچگاه چنین رابطه‌ای بین اسیران و زندانبانان وجود نداشت؛ بین توابان که به‌جای کلاه سر می‌‌بردند، آری.

«خلق لاجوردی» در نسخه‌ی جدید کتاب از سوی م-نمت،‌ همانگونه که مصداقی نشان می‌دهد که جابجای نسخه جدید جعل است و بسته به نرخ روز داستان‌پردازی شده، نمی‌تواند ناشی از فراموش کاری نمت باشد. اعتراض این است که چرا باید از این جعلیات پشتیبانی کرد و آنرا به جای گزارشی راستین تبلیغ نمود و افکار عمومی را فریب داد! چرا باید از یک واقعیت عینی و مشخص و حساس، از یک پرونده و کیفرخواست ملی، سراسری- تاریخی که شاکیان آن حتا می‌توانند افکار عمومی جهان انسانی، از روز رویداد تا پایان تاریخ بشر باشند، اینگونه وارونه و جعلی گزارش کرد! و به جای سندهای انکار ناپذیر، نام‌های جعلی و تصویرهای جعلی به تاریخ ارائه داد؟ یک ذهن کند و واپس مانده از عصر سنگ و پیشا سنتی می‌تواند اعتراض انسان‌های آزاده‌ای که در برابر توهین به افکار و شعور عمومی واکنش نشان داده‌‌اند را به «حسادت» خویی متهم کند!

د-ساتیر، با چنین شانتاژ‌ها و هوچی‌گری‌هایی از قبیل«حسادت»‌و مانند آن‌ها، عهد عتیق بودگی ذهن خویش را به نمایش می‌گذارد. وی با دریدگی، بازهم به معترضین جعلیات یک تواب می‌تازد. وی با گستاخی با «خاطرات زندان» مشتی جعلیات، و مطلق نمودن آن و تبلیغ «رازهای درون زندان»‌ به یک دستکاری آلوده، به تمامی زندانیان سیاسی جان به‌در برده،‌ دشنام می‌دهد که به «نویسنده زن مسیحی ایرانی، در زیر لوای «تواب خواندن» او و بیان انواع تهمتها و اتهامات، سعی در سرکوب این نویسنده و کتابش» دارند. به‌این گونه وی بدون گواه و سند، نه تنها تواب بودن نمت را انکار، بلکه جعلیات وی را مستند و مطلق جلوه می دهد. نمت هیچگاه نمی‌خواست تواب شود، او دختری ۱۶ ساله بود و در فضای آن سال‌ها، می زیست و در رویا بود، به زندان کشاندیه شد،‌به اعدام تهدید و شکنجه شد و شکنجه های دوستانش را گواه بود،  و  مانند دهها نفر دیگر درهم شکست. تواب شد، بیش و پیش از همه بایستی دژخیمان حاکم را محکوم نمود و سرزنش کرد. آنچه از خانم نمت می‌توان انتظار داشت،‌ این است که واقعیت‌ها را بگوید و بنویسد، و دست کم خاک به چشم حقیقت نپاشد. توده‌های مردم بخشاینده‌‌اند، خمینی‌ها و حکومت‌ش در حفظ سلطه‌ی اقتصادی و سیاسی طبقه‌ی بهره‌کش حاکم، پیشه و وظیفه‌ای جز شکنجه و زندابانی و کشتار ندارند. در دنیای آزاد فردا نبایستی هیچکس را به دلیل باورها، اندیشه‌ها و واکنش و اعتراض سیاسی‌اش بازداشت و بازخواست نمود. بدون شک برخلاف تبلیغات حکومت اسلامی که با سرنگونی انقلابی آنان، «فردا وحشتناک تر از امروز» می‌شود، دنیای زیبای فردا با آرمان و تلاش آزادیخواهان، و  دانش درخور انسان نوعی که همانا فلسفه‌ی رهایی بخش پرولتاریاست رویش خواهد یافت. این حکم تاریخ است و بوش و بن‌لادن‌های ایرانی در شمار احمدی نژادها و خاتمی‌ها، سخن آخر را نمی‌گویند.

همسان‌نگری یک حکومت و نظام طبقاتی جنایتکار با تنی چند انسان آزادیخواه و مقتول این سیستم، یکسان انگاری یک جنایت و ارزش‌های و پیکار قربانیان جنایت است. تمامی معترضین به نویسنده و مدافع کتاب جعلی «خاطرات» این است که کتابسازی«زندانی تهران»‌یک گزارش دروغین از زندان است و نه یک رمان. رمان‌-خاطره های چندی تا کنون منتشر شده‌اند، اما هیچکس به اعتراض برنخاسته است، زیرا که دستکم نام گزارش زندان و خاطره را بر خود ندارند و جای قاتل و مقتول را عوض نمی‌کنند. مارینا نمت برای شش ماهی کار در موسسه مطالعات زنان در دانشگاه تورنتو به پشتوانه‌ی دکتر شهرزاد مُجاب استخدام می‌شود. و با پایان گرفتن آن پروژه و دریافت حقوق، حضورش پایان می‌یابد، و بارها از وی خواسته می‌شود تا به دروغ نام دانشگاه و شهرزاد مجاب و تحقیق را به پشتوانه جعلیات خود نگیرد( به نامه شهرزاد مجاب نگاه شود)[4]. اما مارینا نمت، بازار را آشفته می‌بیند، فیلمنامه‌ای می‌نویسد، چندماه استخدامی نزد استادی به نام را و نام ایشان را به سوء ‌استفاده می‌گیرد تا در بر بستر خون زیبا کاظمی‌ها به نام و نوایی برسد. مارینا نمت، ۱۹ سال سکوت کرده و  سال‌ها در کانادا نشسته بود. با دریافت این بازار آزاد سرقت، سر برآوردن توابان آدمفروشی همانند«هوشنگ اسدی»، «محسن درزی» که مورد پشتیبانی باند برون مرزی  رفسنجانی قرار گرفتند، «نمت» نیز هنگام را دریافت و پنگوئن و وابستگی همسر به یاری‌اش شتافت تا بر این موج «هسته‌ای» سوار شود. مارینا مانند هر فرد دیگری آزاد است که بنویسد، رمان، گزارش و خاطره و حتا جعلیات،‌دروغ و حتا حکومت اسلامی و آمکشان را سراسر بستاید، اما گزارش دورغین از فاجعه‌ای که باید به اسناد تریبونال جهانی در محکومیت آن همه جانی و جنایت تبدیل و روی میز گذارده شود،‌ محکوم است. باید مورد نقد و اعتراض هر انسان شریف قرار گیرد. د-ساتیر با روان ویران خویش،‌ بنا به موازین و کنوانسیون‌حقوق بشر، صلاحیت مداخله در موضوعی که مربوط به حقوق و موازین انسانیست ندارد؛ زیرا خود وی بنا به اعتراف‌اش در همین نوشته، ناقض حقوق بشر است و می‌خواهد «بکشد». حتا بنا به موازین سازمان ملل و کنوانسیون ۱۹۵۱ مربوط به پناهجویان را زیر پا می گذارد و نمی تواند از آن برخوردار باشد. اعتراض ما، به نویسنده «زندانی تهران» اعتراض در برابر جعل تاریخی و  مسخ گزارش فاجعه‌ای‌ست که مورد گفتگو، نه موضوعی فردی، بلکه جهانی و همه انسان‌های آزادیخواه و نسل‌‌های امروز و فردا نیز مدعی و درگیر آن بوده و خواهند بود. تهدید به کشتار  اعلام جنگ داریوش برابری اما، در همین چارچوب غرب، پی‌گرد حقوقی وی را درپی دارد. شانتاژ‌ نمی‌تواند چشمان حقیقت جو را با خاک ترور تیره سازد، مصداقی‌ها اسناد زنده و گواهان فاجعه بارترین جنایات حکومتی هستند که مارینا و داریوش برادری‌ها امروزه به دگرگونه جلوه دادن آن برآمده‌اند. مصداقی با چهار مجلد کتاب تاریخی ۱۸۰۰ صفحه‌ای«نه زیستن نه مرگ»،‌با نقشه‌‌های سه زندان بزرگ تهران، کاری سترگ به ایستادگی و رخشندگی ده سال اسارت خویش فراهم نموده است. تلاش‌های هشیارانه وی در بازتاب آرزوها و فریاد‌های جان باخته‌گان،‌ در دفاع از پرنسیپ‌های انسانی در نوشتارها و  نقدها و سخنرانی‌هایش، چالشی است در تکمیل و پیوستار ایستادگی ده ساله و در هم شکستن شکنجه گران. شهرزاد مجاب با ایستادگی بر ارزش‌های انسانی خویش، و نیز مصداقی‌ها، شاهمرادی‌ها و امین‌ها و گلرخ‌ها و مرجان‌ها و منیره برادران‌ها، که گواهان واقعیت‌هایی مشخص‌اند. اینان را نه‌می‌توان ا‌زمعادله حذف نمود، و نه‌‌می‌توان کشت، همانگونه که جلادان، گلزار خاوران را انکار نتوانستند، با آنکه بارها بولدوزر با خاک یکسانش کردند، اما همچون واقعیتی تلخ سینه گشود و بر فراز آمد. بگذار مارینا و مدافعین وی در شمار داریوش برادری، چهره خمینی و جلادان دیروزین و امروزین‌ حکومت اسلامی‌ را به گونه‌ای دیگر، جلوه دهند. بگذار این پیوست‌های بدخیم جامعه، مطلق‌گرای دو مطلق «دیو -فرشته» از حکومت اسلامی باشند. زباله دود نکنید! یورش تراژیک/کمیک داریوش برادری نمی‌تواند حقیقت را بپوشاند و یا خللی در محکومیت تاریخی باندهای حاکم وارد آورد. مادران و خانواده‌‌های خفته در خاوران‌ها، مقاومت‌و ایستادگی آنان، و تلاش برای برپایی تریبونال جهانی گوشه‌‌هایی از واقعیت‌اند. حقیقت مشخص است.

 

عبا س منصوران

۳۰ ژولای ۲۰۰۷

a.mansouran@yahoo.com

 



پی نویس و منابع

[1] روانکاوی و معضلات نقد و نقادی(۲)- سایت عصر نوhttp://asre-nou.net/1385/azar/24/m-mozale-naghd2.html  داریوش برادری/ د.ساتیر. روانشناس/روان درمانگر.  http://www.iranglobal.dk/emtyseite3.php?news-id=956

[2] یورش تراژیک/کمیک، داریوش برادری  http://www.iranglobal.info/

[3] مقایسه‌ی دو متن متفاوت از «خاطرات زندان» مارینا نمت، ایرج مصداقی،www.didgah.net  و نیز نقد کامل ایرج مصداقی www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=17526

[4]زندانی تهران: دانشگاه، رسانه ها و جامعه‌ی ايرانی، شهرزاد مجاب،  www.didgah.net  .



منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.


   
نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از عباس منصوران:




[تاریخ ارسال: 07 Aug 2007]  [ارسال‌کننده: خشایار]  [  ]  
آقای نویسنده به نظر من شما خیلی زیادی خرج این منتقد خندان تراژیک کردی، بیکاری مگر شما؟   






[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.