شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۸ - ۲۳ ژوئیه ۲۰۱۹

سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
فیس بوک Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

در بدر به دنبال مقصر
جعفر پويه

بر خلاف تصور سردمداران رژیم جمهوری اسلامی و تیم امنیتی- نظامی که موفقیت خود را مدیون طرحی چندلایه قلمداد می کرد، حالا دیگر رژیم ار همه طرف در محاصره قرار دارد. آنانی که تا کنون راه برد عملی خود را در صدور بحران به بیرون از مرزها و سرکوب شدید در داخل تدوین می کردند. اکنون بطور کامل در منگنه ای قرار دارند که آنرا پیش بینی نمی کردند. اما آنچنانکه از شرایط بر می آید اکنون کفگیر مدیریت بحران به کف دیگ خورده است و سروصدای آن گوش مجریان را نیز می آزارد. به همین دلیل بالاییها به جان یکدیگر افتاده اند و هرکس در این میانه به دنبال مقصر می گردد. مقصر کیست و تقصیر چیست، پایوران رژیم جمهوری اسلامی برای پیدا کردن آن باید در آینه نگاه کنند و کرده و خود را مرور کنند.

شکست پروژه اروپایی ها در حمایت از رفسنجانی در انتخابات ریاست جمهوری برای روی کار آوردن دولتی بظاهر مدره اما تا مغز استخوان فاسد، احمدی نژاد را بر اریکه قدرت نشاند. اما این پایان ماجرا نبود بلکه آغازی شد برای ورود به یک سلسله کشمکشهایی که برای هیچ کدام از طرفین قابل پیش بینی نبود. یکه تازی باندی که احمدی نژاد را برکشیده به گونه ای است که برای بسیاری در جناح منتسب به علی خامنه ای نیز قابل قبول نیست. دور زدن مراکز متفاوت ذی نفع در بسیاری از امور از جمله قوه مقننه و بی اطلاعی آنان از سیاستها و تصمیم گیری های یک شبه و یا خلق الساعه دولت و رئیس جمهور کار را بجایی رساند که در مجلس آخوندها نماینده ای پیشنهاد کلاس توجیهی برای رئیس جمهور را داد. البته او خود بخوبی می داند که این تره خرد نکردن رئیس دولت برای تعدادی نماینده فرمایشی و دستچین شده از عجایب نیست. مگر اینکه اعلمی و هم ریشانش در مجلس آخوندها به واقع خود را نماینده مردم بدانند و خواستار اهمیت دادن به موقعیت حقوقی خود شوند. اما دانستن احمدی نژاد از سیکل معیوب به ظاهر انتخابات جمهوری اسلامی و تقسیم کرسی مجلس به تعدای بله قربان گو جایی برای گنده گویی های اعملی و همتایانش باقی نخواهد گذاشت.

 هرچند پس از اعلام نتیجه انتخابات سروصدای بعضی ها در آمد و شکوه هایی بگوش رسید، اما چرب کردن سبیل رفسنجانی با واگذار کردن اختیار در مدیریت برنامه بیست ساله و کنترل آن توسط علی خامنه ای آتش در گیریهای جناحی را اندکی فرو نشاند. اما چیزی نگذشت که شاگردان مصباح یزدی پدرخوانده باند احمد نژاد پرده رودربایستی را دریدند و با هوکردن رفسنجانی و بهم زدن سخنرانی او در قم با شمشیری از رو بسته حمله را آغاز کردند. فاطمه رجبی همسر الهام سخنگوی قوه قضائیه و بعدن دولت همراه با تعدادی سایت اینترنتی از یک طرف و صاحبان تریبون های نماز جمعه از طرف دیگر توپخانه ای پر آتش را بر علیه رقیب سازمان دادند. نشریات بی نام و نشان، شبنامه های بی امضا، سی دی های افشاگرانه و ... دست بدست چرخید و تا می توانست رفسنجانی و دیگر جریان موسوم به دوم خردادی را بیش از پیش رسوا کرد. زد و خورد باندهای داخل حکومت تنها کاری که می توانست بکند این بود: آنچیزی را که بسیاری سعی داشتند تا به زبان بی زبانی بگویند را بی پرده گفت و نقاب از روی دغلبازان برانداخت.

هرچند باند پیروز در داخل توانست حریف را منکوب کند اما در عرصه بین المللی شکست های پی در پی را اندوخت و همه بافته های تاکنونی ای را که قبلی ها با حیله و نیرنگ بپیش برده بودند را پنبه کرد. پرونده اتمی به شورای امنیت رفت و با صدور دو قطعنامه شکست کامل دیپلماسی هسته ای رژیم را رقم زد. روابط دیرینه با اتحادیه اروپا برهم خورد و چند بیانیه تهدید آمیز از سوی آن نیز منتشر شد. جدای از این اتحادیه اروپا اعلام کرد که قطعنامه سازمان ملل را سخت تر به اجرا خواهد گذاشت و تقریبن بسیاری از امکانات فرار از فشارهای امریکا از رژیم سلب شد.

در عراق نه تنها بسیاری از موقعیت ها را از دست دادند بلکه چند دیپلمات تروریست شان نیز دستگیر شد و با افشا طرح های تروریستی آنها و اعمالشان در وضعیت بدی قرار گرفتند. مقتدا صدر مخفی شد و لشگر مهدی تا اطلاع ثانوی فرماندهانش را به ام القرا فرستاد. در لبنان هرچند به ظاهر حسن نصراله در جنگ با اسرائیل توانست سروصدای زیادی بپا کند اما در عمل ستاره اش رو به افول است و اکنون بسیاری او را مسئول خسارات ببار آمده می دانند که حاصلی بجز خرابی برای مردم لبنان در بر نداشت. بساط اعتراضات خیابانی بیروت به جایی نرسید و بدون نتیجه برچیده شد. در فلسطین پول های ارسالی دردی را دوا نکرد و جریانات نزدیک به رژیم در انزوا قرار گرفتند. مشکل برای رژیم این است که هم چوب را خورده اند و هم پیاز را. زیرا پولهای ارسالی چه هزینه شده باشد چه بلوکه، رژیم را دخالتگر در امورات کشوری دیگر معرفی می کند که مانع صلح و برهم زننده ثبات است و باید تاوان اعمال کرده خود را پس دهد.

به زبان دیگر آنانی که راه گریز خود از بحران های داخلی را کشاندن درگیری در زمینهای دیگران می دیدند یکی یکی این امکانات را از دست می دهند و با کم شدن این میدان برای درگیری باید در زمین خود و یا در کنار مرزهای خویش به زد و خورد بپردازد. در این وضعیت مسلم است که هرچه درگیری به مرکز فتنه نزدیک تر باشد بیشتر می توان آنرا زیر آتش گرفت. به همین دلیل حریفان رژیم سعی می کنند تا این امکانات را از او بگیرند و بازی را به منطقه خودی او بکشانند. در چنین حالتی او بیش از پیش آسیب پذیرتر خواهد شد و گریبانش بیشتر گیر خواهد کرد.

نمونه گروگانگیری ملوانان انگلیسی مثال خوبی است که در دسترس است. زیرا تا قبل از این رژیم با همدستی بعضی از هم پیمانان و دست پروردگانش در کشورهای دیگر دست به گروگان گیری می زد و پس از مذاکره و گرفتن باج آنان را آزاد می کرد. چندین نمونه در لبنان و جاهای دیگر را می شود مثال زد که با تروریستهای صادراتی دستگیر شده معاوضه شدند. اما وقتیکه که پاسداران خود دست بکار شدند و ملوانان انگلیسی را گروگان گرفتند، قبل از اینکه شرط و شروطشان شنیده شود و یا اصلن بپذیرند که با آنان وارد مذاکره و یا معامله شوند، مجبور به آزادسازی گروگانها شدند بدون اینکه کوچکترین امتیازی بدست آورند. این تجربه بغایت خفت بار برای رژیم درس عبرتی شد تا بداند که حریفان چندان هم شل و ول که تا کنون آنانرا فرض کرده بود نیستند. زیرا بحران گروگانگیری ملوانان انگلیسی آنچنان بالا گرفت که نزدیک بود تا طومار رژیم را به هم پیچد و همچون سیلی بنیان کن آنرا با خود ببرد. هرچند در این بازی خطرناک رژیم موفق شد تا ضرب صدور دومین قطعنامه شورای امنیت که به معنی شکست دیپلماسی اش بود را بگیرد و با هو و جنجال نمایش قدرتی پوشالی را برگزار کند. اما اکنون پس از فرونشستن گردوغبار رجز خوانی ها این پرسش برای مردم مطرح است که عاقبت این بلند پروازی ها و جنجال آفرینی در پرونده هسته ای چه خواهد شد؟ زیرا تاثیر تحریمهای اعمالی کم کم مشخص خواهد شد و کاغذ پاره ای که احمدی نژاد و رژیمش سعی دارند تا آنرا بی ارزش بنامند ارزش خود را تحمیل خواهد کرد.

پرش بی اوج رفسنجانی

همزمانی صدور دومین قطعنامه و گروگانگیری جناح رفسنجانی و شرکا را بار دیگر به تحرک واداشت و رفسنجانی سعی کرد تا با به میدان آمدن و بدست گرفتن ابتکار عمل میدان را از چنگ رقیب بدر آورد. اما بار دیگر ولی فقیه رژیم به میدان آمد و با کلماتی درشت او و کسانیکه را که خواستار اندکی تعامل بودند را فریب خورده و ناتوان و ترسو نامید و سرجای خود نشاند. اما با نشانه هایی که در بیرون از کشور وجود دارد نیز می شود فهمید که از رفسنجانی و دارو دسته او قطع امید شده است و دیگر کسی روی او حساب باز نمی کند. زیرا همزمان با تحرکات رفسنجانی و بروبیا هایش بین قم و خانه آخوندهای کهنه کار و گوشه گیر و دیگر نقاط، ناگاه پرونده رشوه گیری خانواده او از شرکت نفتی توتال به روی میز کشیده می شود. در فرانسه مقامات توتال بازداشت می شوند و پلیس به بازجویی از آنان می پردازد. بار دیگر نام رفسنجانی و خانواده او بعنوان رشوه گیر معاملات پشت پرده نفت از جانب خبرگزاری ها تکرار می شود و بال و پر او را که در داخل دور برداشته است را قیچی می کند. اینکه آیا دولت و مقامات فرانسوی می توانستند مدتی برای این پرونده کشی و تبدیل کردن رفسنجانی به تیتر یک خبرگزاریها دست نگه دارند، از بدیهیات است. اما چرا آنها اینکار را نکردند و رفسنجانی را در چنین موقعیتی سکه یک پول کردند؟ پاسخ آن چندان مشکلی نیست، زیرا از او دیگر قطع امید شده است و دورانش بسر آمده است.

سردار گُم شده

از بخت بد بعضی ها مدتی قبل یکی از سرداران سپا به نام علیرضا عسگری که از معاونان صاحب نام هم هست در ترکیه گُم شد. عسگری به قول مقامات امنیتی رژیم مدتی است از کار اطلاعاتی و سپاهی دست کشیده و بکار تجارت زیتون در سوریه اشتغال داشت. او از چنان بار اطلاعاتی برخوردار است که رژیم همه تلاش هایش را بکار گرفت تا از سرنوشت او سرنخی بدست آورد. اما عسگری آب شد و به زمین فرو رفت. بعضی ها گفتند او به غرب پناهنده شده است. بعضی گفتند او توسط سازمانهای اطلاعاتی ربوده شده و ... اما آنچه از مجموع خبرها بر می آید ظاهرن عسگری اسرار زیادی می داند که در صورت زبان باز کردن کار دست بسیاری خواهد داد. او کجاست و چه گفته است؟ تا کنون بطور دقیق مشخص نیست.

اما مدتی بعدتر مقامات آمریکایی اعلام کردند که رابرت لوينسون مامور سابق "اف بی آی" در جزیره کیش بازداشت شده است. حالا یک مامور کار کشته و پرسابقه "اف بی آی" در جزیره کیش چه می کند؟ بماند برای فرصتی دیگر. مقامات اطلاعاتی رژیم همچون مفقود شدن عسگری از سرنوشت او ابراز بی اطلاعی می کنند. اما پس از مدتی خبر می رسد که رابرت لوینسون بی سر و صدا به آمریکا باز گشته و حال و احوالش هم خوب است.

اما بعد از آزادی لوینسون خبر می رسد که حسین موسویان از اعضا ارشد تیم مذاکره کننده سابق هسته ای رژیم و از نزدیکان باند رفسنجانی دستگیر شده است. علت دستگیری او هم جاسوسی، "ارتباطات با عوامل خارجی و تبادل اطلاعات با آنها" اعلام می شود. این در حالی است که در حال حاضر موسویان معاون مرکز تحقيقات استراتژيک مجمع تشخيص مصلحت نظام تحت ریاست رفسنجانی است. بنا به گفته منابع مختلف از داخل رژیم احمدی نژاد در جایی گفته است که "در خصوص پرونده هسته ای به اطلاعات جدیدی دست یافته ایم که غیر قابل باور است. او در این جلسه از خیانت برخی از مسوولین پرونده هسته ای و ارتباط ایشان با بیگانگان خبر داده و عنوان می کند که در حال حاضر پرونده این افراد در دست بررسی است و بعد از تکمیل اطلاعات اقدامات مقتضی به عمل خواهد آمد" . آیا با کنار هم چیدن این پازل بهم ریخته نمی توان اینگونه حدس زد که مقدمات دراز کردن رفسنجانی دارد چیده می شود؟ نکند چراغ سبز مدافعین بین المللی او را هم گرفته باشند و توافقاتی نیز انجام گرفته باشد؟ واقعیت هرچه باشد بزودی مشخص خواهد شد. اما یادمان نرود که رفسنجانی نیز مار هفت خط است و کسی نیست که به این راحتی ها بشود او را از میدان بدر کرد.

شیخ شرمگین

شرکت رژیم در کنفرانس شرم الشیخ و جنجال خبری پیرامون آن نیز بدون اینکه نتیجه مشخصی برای حاکمان تهران داشته باشد پایان یافت. شرمگینی لاریجانی در بغداد به علت ندانستن موضع رژیم برای شرکت در کنفرانس شرم الشیخ نمونه دیگری از هرکی به هرکی در داخل رژیم است. در آشفته بازاری که اینروزها پیش آمده هر کس از موضع خود شرط و شروطی را برای شرکت در کنفرانس مطرح می کرد. اما واقعیت این بود که این کنفرانس موقعیتی بود برای رژیم تا خود را یکی از پاهای معادلات منطقه بنامد و بر آن تاکید کند. همچنانکه به محض اینکه خبر شرکت آنها در کنفرانس تایید شد، همه خبرگزاری شروع به گمانه زنی به احتمال گفتگوی رو در روی دو دشمن و رقیب پر سروصدا پرداختند. اما با همه این حرفها و هیاهوی خبری نه تنها اتفاق قابل ملاخظه ای نیفتاد بلکه با خروج متکی از سر میز شام بار دیگر موضوع حضور بانوی ویلون زن سرخ پوشی به کمک آنان آمد تا متکی را از زیر بار نگاه حظار خلاص کند. اما در این کنفرانس آمریکایی ها مذاکرات فشرده و در سطح بالای دیپلماتیک را با سوریه پیشبردند و در صورتی که به توافقاتی دست یابند رژیم یکی از همپیمانان استراتژیکی خود را در منطقه از دست خواهد داد و یا حداقل روابطش محدودتر خواهد شد. خبر مذاکرات کارشناسان رژیم و آمریکا هم چیز پر اهمیتی نیست. زیرا بی بی سی نوشت "رایان کراکر سفیر آمریکا در بغداد و دیوید سترفیلد نماینده ویژه خانم رایس در امور عراق با عباس عراقچی معاون وزیر خارجه ایران به مدت سه دقیقه گفتگو کردند". از قبل مشخص است که این گفتگوی سه دقیقه ای نمی تواند چیزی بیش از تعارفات دیپلماتیک باشد و دست آورد قابل ملاحظه ای محسوب نمی شود. هرچند امکان مذاکره رسمی و علنی مقامات طرفین به راحتی امکان پذیر نیست و بار بسیار زیادی برای آنان دارد. زیرا رژیم جمهوری اسلامی مخالفتش با آمریکا را رنگ ایدئولوژیک زده است و برای اینکار باید ابتدا مقدمات زیادی فراهم کند. چون در صورت پشت میز نشستن باید آنچه تا کنون می گفت را یا پس بگیرد و یا توجیه مذهبی کند و برای آن فتوا و دستورالعمل مذهبی بسازد. در غیر اینصورت با ریزش نیرو چه در داخل کشور و چه در عرصه بین المللی روبرو خواهد شد. به هرحال آنچه از هم اکنون می شود حدس زد اینست که این مذاکرات بدون مطمئن شدن رژیم از بدست آوردن یک امتیاز قابل ملاحظه که همان تضمین امنیتی است صورت نخواهد گرفت. و آمریکا نیز بدون اینکه مطمئن شود که رژیم به موجودی بی آزار و حرف شنو تبدیل شده باشد چنین امتیازی را نخواهد داد. چه وقت چنین چیزی امکان پذیر است؟ اکنون که در چشم انداز نیست.

فصل گرم و اعتراض های داغ

هرچند رژیم در اکثر میادین بین المللی شکست را پذیرا شده است، اما سعی می کند با سخت گیری و سرکوب و تند روی بیشتر در داخل خود را بر اوضاع مسلط نشان دهد. اما سیر صعودی قیمتها، بیکاری، دستمزد ناچیز حقوق بگیران که همان هم پرداخت نمی شود، تورم نقدینگی و .... چیزی نیست که بشود با زور چماق و زندان سروصدای آنرا خواباند.

کارگران، معلمان و تقریبن همه مزدبگیران به دلیل بحران روز افزون و ناکافی بودن دستمزدها دست به اعتراض زده اند. این اعتراضات که به صورت زنجیره ای و یکی پس از دیگری بروز می یابد امان رژیم و سردمداران آنرا بریده است. معلمانی که به کمی مزد و برای هماهنگ کردن دستمزدها اعتراض داشتند چندین بار به خیابان آمدند و حتا تهدید کردند اگر به خواسته آنان جواب مثبت دادن نشود اعتصابی سراسری را سامان خواهند داد. از وحشت بوقوع پیوستن چنین تهدیدی ماموران اطلاعاتی شبانه به محل های تجمع فعالان آنها و یا خانه هایشان یورش بردند و اقدام به دستگیری بسیاری کردند. هرچند ممکن است این دستگیری ها و بگیرو ببندها بتواند مدتی تاثیر گذار باشد. اما شکم های گرسنه و حقوقی که کفایت حداقل ها را نمی دهد، پروای دستگیری و یا ضرب و شتم را نخواهد داشت و بار دیگر بسیار پرقدرت تر و پر تجربه تر سر برخواهد آورد.

کارگرانی که همان حداقل حقوق خود را که در قانون اساسی رژیم بود را نیز دارند از دست می دهند. کارد به استخوان رسیده به خیابانها سرازیر می شوند. کتک می خورند، توهین می شنوند، دستگیر می شوند و به زندان می روند، اما حاضر نیستند ساکت بنشینند و به خانه های خود باز گردند. اشتباه رژیم و همه سرکوبگران در اینجاست که نمی تواند بفهمد این مردم به حقوق خود آگاه اند و خواستار بدست آوردن آن هستند. امروز دیگر با اطمینان می توان گفت که اکثریت کارگران ایرانی به ضعف خود یعنی نداشتن تشکیلات آگاه است و تمام تلاش خود را برای بپایی آن بکار می گیرد. کارگران و مزدبگیران شرکت واحد نمونه ای مثال زدنی است. بارها به آنان حمله شده است. زندانی و شکنجه شده اند. اما همچنان برای برپایی سندیکای خویش پافشاری می کنند و اینطور می توان گفت که سندیکای کارگران شرکت واحد اکنون دیگر بطور غیر رسمی وجود خود را تحمیل کرده است. مقصودم از غیر رسمی ثبت نشدن در مراجع قانونی است. والا در هیچ گردهم آیی و یا بحث و گفتگو درباره حقوق کارگران و موقعیت آنان نیست که ردی از فعالان سندیکای شرکت واحد نباشد. این آگاهی که برپایی تشکیلات را ضرورت روز تشخیص داده و برای برپایی آن دست به اقداماتی عملی می زند. بلای جان تشکلات زرد دولتی و عناصر سرکوبگر رژیم است. زیرا آنانیکه تا کنون خود را یکه تاز میدان می دیدند از این ببعد دیگر با رغیبی محکم و استوار روبر هستند که سعی خواهد کرد تا همه آنان را از محیط های کاری جارو کند. به همین دلیل مقامات رژیم همه سعی خود را بکار می گیرند تا از برپایی تشکلات مستقل کارگران جلو گیری کنند. زیرا بخوبی آگاهند که در صورت برپایی چنین تشکلاتی آنان دیگر نخواهند توانست به شیوه گذشته هرچه را که می خواهند انجام دهند.

تقریبن در اکثر شهرهای بزرگ و شهرکهای صنعتی بسیاری از کارخانه ها یا تعطیل شده اند و یا کارگران به شدت با عوامل کارفرما بر سر دستمزد و ساعت کار و شرایط محیط کار درگیر هستند. اعتصابهای پرسروصدا راهبندانها و تحصن در مقابل استانداری و اداره کار و ...  از نمونه هایی است که همه روزه شاهد آن هستیم. گاهی این اعتراضات به تهران در مقابل ریاست جمهوری یا مجلس و جاهای دیگر می کشد. در همه این اعتراضات تقریبن کارگران دست خالی به خانه باز می گردند و سفره خالی خود را خالیتر می یابند. به همین دلیل این احتمال که جمعی کار به استخوان رسیده به خیابانها سرازیر شوند و هرچه را دم دست می یابند از بین ببرند حداقل ممکن است. زیرا در صورت متشکل بودن چنین توده عظیمی با خواسته های مشخص اساس رژیم ظالم برهم خواهد غلطید.

روسری، شال و مانتوی کوتاه

پافشاری برای حقوق برابر از سوی زنان خواسته ای امروزی نیست. از انقلاب مشروطیت تا کنون زنان بر طبل برابری کوبیده اند و برای هر سانتیمتر امکانی که بدست آورده اند کلی کار و تلاش کرده اند. از حق تحصیل و رای تا حق کار و حضور در جامعه و درخواست حقوقی برابر با مردان. اما رژیم جمهوری اسلامی که حضور زنان در جامعه را برنمی تابد با سختگیری هایی که بیشتر به آزار و اذیت شبیه است سعی دارد تا آنان را منکوب کند. برپایی گشت های کنترل حجاب و دستگیری و مزاحمت برای زنان کاری است که اینروزها تقریبن در همه خیابانهای شهرهای بزرگ شاهد آن هستیم. اما این پرواضح است که دلیل این سختگیری ها نه حد و اندازه مانتو یا شکل آرایش مو و یا مد روسری است. رژیم جمهوری اسلامی که در همه عرصه ها شکست خورده با این اعمال سعی دارد هنوز خود را قدرتمند نشان دهد. حضور پر تعداد نیروهای سرکوبگر در خیابانها با تسلیحات کامل و قیافه های ترسناک، بیشتر ترس و ارعاب است تا پیش بردن امری عاجل. حکومت نظامی اعلام نشده ای در اکثر شهرها برپا کرده اند و نمایش قدرتشات برای زهر چشم گیری است. اما آیا آنها قادر خواهند بود با این شیوه به حکومتشان ادامه دهند؟ سئوالی است که باید پاسخ آنرا در عکس العمل مردم جستجو کرد.

درگیری دانشجویان با نیروهای سرکوبگر و شعار انقلاب فرهنگی دیگری از سوی عمال حکومت نشان می دهد که در بر کدام پاشنه می چرخد. این ترس و وحشت از دانشجویانی که دیگر برای نیروهای سرکوبگر تره خرد نمی کنند، نشان می دهد که آنها بدون یک برنامه مشخص از هر شیوه ای برای ادامه وضعیت موجود استفاده می کنند. اما نه شرایط امروز شرایط سال 59 است و نه وضعیت مشابه آن سالها تا کسانی همچون سروش و بنی صدر و ... دست به قلع و قمع دانشجویان بزنند. نیروهای وابسته به باندهای حکومتی برای پیدا کردن بهانه ای که بتوانند به دانشجویان آگاه حمله کنند. دست به انتشار نشریات جعلی با آرم نشریات دانشجویی می زنند. در این نشریات جعلی مطالبی توهین آمیز به رهبران جمهوری اسلامی همراه با کاریکاتور آنان منتشر می شود. کاری که بدست نیروهای بسیجی و مومن برای بدنام کردن و بدست آوردن بهانه انجام می شود. اما همه اینکارها به جایی نمی رسد و اینگونه ترفند هم کارساز نیست. حال که دیگر پرده برافتاده و چهره زشت سروش های امروزی افشا شده چه باید کرد؟ پیدا کردن راه نجات به ظاهر بسیار سخت شده است و به همین دلیل با بهانه و بی بهانه به دیگران حمله می کنند و با کتک و داد و فریاد سعی دارند تا کار را به پیش برند که آنهم به جایی نمی رسد.

آخر عاقبت

در یک جمع بندی مختصر می شود اینگونه گفت که تقریبن در همه این بحرانها عوامل حکومت دست پائین را دارند و نیروهای معترض بر فشار خود روز بروز می افزایند. به دلیل همین فشار است که در بالا شکافهای بزرگی مشاهده می شود. درگیری باندهای حکومتی با یکدیگر و خط و نشان کشیدنی که با محمل جاسوسی و ارتباط با بیگانه توجیه می شود، نماد بحران فزاینده در کل جامعه است. اینکه سرنوشت موسویان از باند رفسنجانی در مصاف با باندهای دیگر داخل حکومت به کجا می کشد؟ نه در پستوهای نهادهای امنیتی بلکه در میدانهای درگیری با توده های عاصی تعیین می شود. شکاف در بالایی ها و جدالهای آنان بالاتر خواهد رفت. زیرا در پائین نشانی از حل و فصل مشکلات نیست. باندهای سیاه سعی دارند تا با زور سرنیزه بار دیگر توده های معترض را به خانه بفرستند. اما شکمهای گرسنه و سفره های خالی بهانه خوبی برای ماندن در خانه نیست. حکومت سیاه استبداد و عمال آن باید بپذیرند که دیگر به شیوه گذشته قادر به ادامه حکومت نیستند. زیرا این پائینی ها هستند به هزار زبان می گویند که دیگر حاضر به پذیرش سیستم زور و تزویر آنان نیستند.

کارگران و مزدبگیرانی که شعار خود را "زندگی انسانی حق مسلم ماست" قرار داده اند. هر یاوه بافی را در مقابل خود منزوی خواهند کرد. زیرا ابتدایی ترین شرط یک زندگی انسانی داشتن آزادی است که با وجود رژیم جمهوری اسلامی چنین امری محال است. بنابراین آنکه باید در شیوه خود تجدید نظر کند حاکمانی هستند که نماد حضورشان دزدی، رشوه گیری، غارت ثروت ملی کشور، قتل، تجاوز و جنایت است.بدون بریدن دست دزدان با چراغ حکومتگر، بدون برهم زدم بساط بروکراسی عوامل باندهای حکومتی، بدون بیرون راندن نمایندگان اختاپوس های هزار سر باندهای معامله گر، بدون برهم زدن بساط دم و دستگاههای اطلااتی و امنیتی سرکوبگر زندگی انسانی ای برای مردم متصور نیست. بنابراین بساط همه این ضد انسانها را باید از ریشه برانداخت. هرچند شعارهایی به ظاهر معمولی از زبان معترضین شنیده می شود. اما در نهان این شعارها و در بالا گرفتن آن مرگ سیستمی نهفته است که بجز سرکوب، توهین، قتل و کشتار زبان دیگری برای گفتگو با مردم ندارد. شکاف در بالا و درگیری باندهای حکومتی به هرشکلی که باشد. و هرکس که مقصر صدور قطعنامه های سازمان ملل و یا شکست رژیم ملایان در عرصه های بین المللی باشد برای مردم تفاوتی نمی کند. زیرا آنان می دانند دلیل این گاز گرفتن عناثر حکومتی از یکدیگر فشاری است که از جانب همین مردم کوچه بازار به آنها وارد می آید. آنها با خود چگونه کنار می آیند مشکل خودشان است. اما مردم در برابر همدست شدن دزدان با یکدیگر چه کار خواهند کرد، پاسخی درخور نیاز دارد که باید بدان پرداخت.

 



منبع: سايت ديدگاه

@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.


   
نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از جعفر پويه:




[تاریخ ارسال: 13 May 2007]  [ارسال‌کننده: پرسیا]  [ parissa_2004@yahoo.com ]  
قلم و باز هم قلم من همیشه مطالب شما را می خوانم و دوباره بازخوانی می کنم. اینبار نیز مثل همیشه مطلب جالبی نوشته اید و مخصوصا به همه مسایل اشاره کرده اید. درود بر قلمتان که همانند سلاحی نیرومند پرده از نامردمی ها بر می کشد. قلمت همیشه نیرومند باد.   






[www.didgah.net] [email: irancrises@gmail.com] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.