عکس ضمیمه از دیدگاه است.
==================
يکی از نخستين کارهايی که با آغاز فعاليت در حزب تودهی ايران به گردن من گذاشتند، نمايش فيلم مستندی از انقلاب به نام "سقوط ۵۷" ساختهی باربد طاهری در محلات جنوب شهر تهران بود. او يک نسخهی ۱۶ ميلیمتری از اين فيلم را در اختيار حزب گذاشتهبود. بخش هنری شعبهی تبليغات حزب در دفتری بهنام "سياهقلم" پروژکتور سيار داشت. تا چندی فعالان سازمان جوانان حزب در محلههای خود برنامهريزی میکردند، از پيش به اهل محل خبر میدادند، در ستاد سازمان جوانان در خيابان نصرت برنامهريزی میشد، و آنگاه نوبت به من میرسيد تا با قوطیهای فيلم و پروژکتور و يک پردهی سفيد راهی محل شوم و فيلم را برای مردم نمايش دهم.
فعالان سازمان جوانان در کوچه يا خيابان باريک محله از درخت و تير برق بالا میرفتند و پرده را میآويختند، اتصال برق فراهم میکردند و نمايش فيلم آغاز میشد. مردم از اين سينمای رايگان استقبال خوبی میکردند. زنان خانهدار ِ چادری با خوراکی میآمدند، خانوادهها چيزی روی زمين پهن میکردند، در کنار هم مینشستند و فيلم را تماشا میکردند. صحنههای فيلم همه برايشان آشنا بود و از تماشای کارهای قهرمانانهی خود لذت میبردند. همين چند ماه پيش خود بازيگران اين صحنهها بودند و گاه حتی پيش میآمد که خود يا آشنايی را در فيلم میيافتند و با شادی يکديگر را میخواندند و خبر میدادند. کسی مخالفتی با نمايش اين فيلم نداشت و حزباللهیهای محل نيز چيزی نمیگفتند.
با حملهی دانشجويان به سفارت امريکا و گروگانگيری امريکائيان در آبان ۱۳۵۸، مرکز حوادث و گردهمايی مردم به خيابان تخت جمشيد (طالقانی) و مقابل سفارت امريکا منتقل شد. اينجا مردم از همه رنگ و صنفی شبانروز حضور داشتند؛ اينجا "آش ضد امپرياليستی" و انواع خوراکیهای ديگر فروخته میشد؛ کتاب و نوار و انواع چيزهای ديگر فروخته میشد؛ صبح تا شب تظاهرات بود. و از همين رو سينمای خيابانی ما نيز به آنجا منتقل شد. هر شب در پيادهروی ضلع جنوبی مقابل سفارت امريکا پرده میآويختيم و من فيلم باربد طاهری را برای مردمی که ايستاده و نشسته در هر دو سوی پرده جمع میشدند، نشان میدادم.
ديگر فيلم را صحنه به صحنه و عکس به عکس از حفظ میدانستم. بارها پيش آمد که فيلم پاره شد، يا گير کرد و تکهای از آن در گرمای پروژکتور سوخت، و همانجا وصله و پينهاش کردم و نمايش را ادامه دادم.
اين سينمای خيابانی مقابل سفارت امريکا تا اعتراض اهل خانههای مقابل سفارت ادامه داشت. سروصدای جيغ و شعار و آژير و تيراندازیهای شديد فيلم آزارشان میداد. اعتراض به گوش حزب رسيد و سينما را تعطيل کرديم. بعدها تکههايی از خاطرات گروگانهای امريکايی داخل سفارت را در جايی خواندم. میگفتند که از بيرون پيوسته صدای تيراندازی و آژير میآمد و آنان در ترس بهسر میبردند. در بيرون سفارت هرگز تيراندازی واقعی وجود نداشت و آنان بیگمان صدای همين فيلم را میشنيدند.
اين فيلم را به تدريج ممنوعش کردند، زيرا کسانی در آن ديده میشدند که ديگر به صلاح نبود ديدهشوند؛ از شرکت مجاهد و فدائی در انقلاب صحنههايی در فيلم بود، و نيز از شرکت زنان بیحجاب. اينها همه بايد از حافظهی تاريخ پاک میشدند.
باربد طاهری بیمهریهای حکومت روی کار آمده پساز انقلابی را که خود اين چنين به خوبی بهتصوير کشيدهبود تاب نياورد و همچون بسياری از هنرمندان ميهن را ترک کرد، و اکنون خبر میرسد که او روز جمعه هفتم ماه مه (۱۷ ارديبهشت) در کاليفورنيا در گذشتهاست.
گوشهای من هنوز پر از صدای تيراندازیهای فيلم "سقوط ۵۷" است، و هنوز با يادآوری بارکشی پروژکتور سنگين و قوطی فيلمها و سيمهای رابط و غيره در جنوب شهر تهران و تا دفتر "سياهقلم" در طبقهی پنجم و بی آسانسور ساختمانی در خيابان "جمهوری" به نفسنفس میافتم. اما سايهروشنهای "رگبار" او را همچون "طبيعت بیجان" سهراب شهيد ثالث هرگز فراموش نمیکنم و ياد آن برايم کافيست تا همهی نفسزدنها و زحمت بارکشیها را فراموش کنم، برايش سر فرود آورم، و يادش را همواره گرامی بدارم.
باربد طاهری فيلمساز و بهويژه فيلمبردار خوشذوق و مبتکری بود. فيلمبرداری او در "خداحافظ رفيق" و "رگبار" مرا تکان دادهبود و به سهم خود و در پهنهی تنگ سواد سينمائيم چيزی نو و بسيار نويدبخش در سينمای فارسی میديدم. او در ساخت هر دوی اين فيلمها نيز سرمايهگذاری کردهبود و زيانهای هنگفتی به خود زدهبود. اما به گمانم او برای فيلمبرداریهايش و بهويژه برای "رگبار" در تاريخ سينمای ايران جاودانه خواهد ماند.
در اين نشانی بيشتر دربارهی او بخوانيد و تصوير غمزدهای از او را ببينيد.
***
و يکی از دستآوردهای فيلم "سقوط ۵۷" را برای خودم نبايد ناگفته بگذارم: هر گاه که نوبت نمايش فيلم در محلهای و يا در مقابل سفارت امريکا بود، من میبايست در دفتر سازمان جوانان و يا در "سياهقلم" پيش اين و آن گردن کج میکردم و التماس میکردم که يا ماشين قرض بدهند، و يا مرا با تجهيزاتم به محل نمايش فيلم برسانند تا بتوانم وظيفهی حزبيم را انجام بدهم. اما همه هميشه و پيوسته گرفتار و در حال دويدن بودند. در بهترين حالت "عبدی" يا "فريبرز جوانان" حاضر بودند ماشين خود را قرض بدهند، اما من هنوز رانندگی بلد نبودم و هيچ کسی وقت نداشت تا برای رانندگی در خدمت من قرار گيرد.
يک بار آنچنان در تنگنا بودم که به ناگزير خود پشت فرمان ماشين "عبدی" نشستم و راندمش، بی هيچ تمرين رانندگی، و تنها با آنچه از مشاهده آموختهبودم! راندم، در خيابانهای شلوغ و بیقانون تهران رفتم، فيلم را نمايش دادم، و نيمهشب ماشين عبدی را سالم به دفتر سازمان جوانان بازگرداندم.
از فردای آن روز، تا دو سال بعد همهروزه برای کارهای حزبی در خيابانهای تهران بی گواهينامه رانندگی میکردم، تا آنکه از "بالا" گفتند که ديگر وقتاش است که گواهينامه بگيرم!
پس، آموزش رانندگی و سرانجام گرفتن گواهينامهی رانندگی برای من از دستآوردهای نمايش "سقوط ۵۷" باربد طاهریست. درود بر او! ایکاش میدانستم کجاست، ایکاش پيش از آنکه ترکمان کند دسترسی به او ميداشتم و اينها را به او میگفتم.
***
"عبدی" دوستداشتنی را جمهوری اسلامی اعدام کرد. دربارهی "فريبرز جوانان" هيچ نمیدانم.
***
پینوشت:
حافظهی آدمی دستگاه شگفتانگيزیست. اکنون که اين نوشته را برای پنجاه و هفدهمين بار (اصطلاح سوئدیست) میخواندم تا باز و باز سمبادهاش بزنم، ناگهان تونلی در حافظهام گشوده شد: برخی از مسئولان شعبهی تبليغات حزب توده ايران شبی در يکی از سينماهای خيابانی من اين فيلم را ديدند، و در نخستين جلسهی پس از آن در حضور من بحث کردند و گفتند که هيچ لزومی ندارد که ما برای سازمان چريکهای فدائی خلق تبليغ کنيم و تصويب کردند که صحنههای مربوط به تظاهرات هواداران فدائيان در روزهای انقلاب و از جمله در ۱۹ بهمن ۱۳۵۷ از فيلم حذف شود. من ناگزير شدم که با دريغ و درد نزديک به شش دقيقه از فيلم را قيچی کنم.
(چهار روز ديرتر، شانزدهم مه ۲۰۱۰)