شبکه‌ی دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید didgah      

صفحه‌ی نخست‌

حقوق بشر

يادداشت هفته

 پيوندها 

سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ -  ۷ سپتامبر ۲۰۱۰



سايت ديدگاه


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:
Facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

بدرود، سازنده‌ی "سقوط ۵۷"!‏

شیوا فرهمند راد

عکس ضمیمه از دیدگاه است.
==================
يکی از نخستين کارهايی که با آغاز فعاليت در حزب توده‌ی ايران به گردن من گذاشتند، نمايش فيلم مستندی از انقلاب به نام "سقوط ۵۷" ساخته‌ی باربد طاهری در محلات جنوب شهر تهران بود. او يک نسخه‌ی ۱۶ ميلی‌متری از اين فيلم را در اختيار حزب گذاشته‌بود. بخش هنری شعبه‌ی تبليغات حزب در دفتری به‌نام "سياه‌قلم" پروژکتور سيار داشت. تا چندی فعالان سازمان جوانان حزب در محله‌های خود برنامه‌ريزی می‌کردند، از پيش به اهل محل خبر می‌دادند، در ستاد سازمان جوانان در خيابان نصرت برنامه‌ريزی می‌شد، و آن‌گاه نوبت به من می‌رسيد تا با قوطی‌های فيلم و پروژکتور و يک پرده‌ی سفيد راهی محل شوم و فيلم را برای مردم نمايش دهم.

 

فعالان سازمان جوانان در کوچه يا خيابان باريک محله از درخت و تير برق بالا می‌رفتند و پرده را می‌آويختند، اتصال برق فراهم می‌کردند و نمايش فيلم آغاز می‌شد. مردم از اين سينمای رايگان استقبال خوبی می‌کردند. زنان خانه‌دار ِ چادری با خوراکی می‌آمدند، خانواده‌ها چيزی روی زمين پهن می‌کردند، در کنار هم می‌نشستند و فيلم را تماشا می‌کردند. صحنه‌های فيلم همه برايشان آشنا بود و از تماشای کارهای قهرمانانه‌ی خود لذت می‌بردند. همين چند ماه پيش خود بازيگران اين صحنه‌ها بودند و گاه حتی پيش می‌آمد که خود يا آشنايی را در فيلم می‌يافتند و با شادی يک‌ديگر را می‌خواندند و خبر می‌دادند. کسی مخالفتی با نمايش اين فيلم نداشت و حزب‌اللهی‌های محل نيز چيزی نمی‌گفتند.

 

با حمله‌ی دانشجويان به سفارت امريکا و گروگان‌گيری امريکائيان در آبان ۱۳۵۸، مرکز حوادث و گردهمايی مردم به خيابان تخت جمشيد (طالقانی) و مقابل سفارت امريکا منتقل شد. اين‌جا مردم از همه رنگ و صنفی شبانروز حضور داشتند؛ اين‌جا "آش ضد امپرياليستی" و انواع خوراکی‌های ديگر فروخته می‌شد؛ کتاب و نوار و انواع چيزهای ديگر فروخته می‌شد؛ صبح تا شب تظاهرات بود. و از همين رو سينمای خيابانی ما نيز به آن‌جا منتقل شد. هر شب در پياده‌روی ضلع جنوبی مقابل سفارت امريکا پرده می‌آويختيم و من فيلم باربد طاهری را برای مردمی که ايستاده و نشسته در هر دو سوی پرده جمع می‌شدند، نشان می‌دادم.

 

ديگر فيلم را صحنه به صحنه و عکس به عکس از حفظ می‌دانستم. بارها پيش آمد که فيلم پاره شد، يا گير کرد و تکه‌ای از آن در گرمای پروژکتور سوخت، و همان‌جا وصله و پينه‌اش کردم و نمايش را ادامه دادم.

 

اين سينمای خيابانی مقابل سفارت امريکا تا اعتراض اهل خانه‌های مقابل سفارت ادامه داشت. سروصدای جيغ و شعار و آژير و تيراندازی‌های شديد فيلم آزارشان می‌داد. اعتراض به گوش حزب رسيد و سينما را تعطيل کرديم. بعدها تکه‌هايی از خاطرات گروگان‌های امريکايی داخل سفارت را در جايی خواندم. می‌گفتند که از بيرون پيوسته صدای تيراندازی و آژير می‌آمد و آنان در ترس به‌سر می‌بردند. در بيرون سفارت هرگز تيراندازی واقعی وجود نداشت و آنان بی‌گمان صدای همين فيلم را می‌شنيدند.

 

اين فيلم را به تدريج ممنوعش کردند، زيرا کسانی در آن ديده می‌شدند که ديگر به صلاح نبود ديده‌شوند؛ از شرکت مجاهد و فدائی در انقلاب صحنه‌هايی در فيلم بود، و نيز از شرکت زنان بی‌حجاب. اين‌ها همه بايد از حافظه‌ی تاريخ پاک می‌شدند.

 

باربد طاهری بی‌مهری‌های حکومت روی کار آمده پس‌از انقلابی را که خود اين چنين به خوبی به‌تصوير کشيده‌بود تاب نياورد و همچون بسياری از هنرمندان ميهن را ترک کرد، و اکنون خبر می‌رسد که او روز جمعه هفتم ماه مه (۱۷ ارديبهشت) در کاليفورنيا در گذشته‌است.

 

گوش‌های من هنوز پر از صدای تيراندازی‌های فيلم "سقوط ۵۷" است، و هنوز با يادآوری بارکشی پروژکتور سنگين و قوطی فيلم‌ها و سيم‌های رابط و غيره در جنوب شهر تهران و تا دفتر "سياه‌قلم" در طبقه‌ی پنجم و بی آسانسور ساختمانی در خيابان "جمهوری" به نفس‌نفس می‌افتم. اما سايه‌روشن‌های "رگبار" او را همچون "طبيعت بی‌جان" سهراب شهيد ثالث هرگز فراموش نمی‌کنم و ياد آن برايم کافيست تا همه‌ی نفس‌زدن‌ها و زحمت بارکشی‌ها را فراموش کنم، برايش سر فرود آورم، و يادش را همواره گرامی بدارم.

 

باربد طاهری فيلم‌ساز و به‌ويژه فيلم‌بردار خوش‌ذوق و مبتکری بود. فيلم‌برداری او در "خداحافظ رفيق" و "رگبار" مرا تکان داده‌بود و به سهم خود و در پهنه‌ی تنگ سواد سينمائيم چيزی نو و بسيار نويدبخش در سينمای فارسی می‌ديدم. او در ساخت هر دوی اين فيلم‌ها نيز سرمايه‌گذاری کرده‌بود و زيان‌های هنگفتی به خود زده‌بود. اما به گمانم او برای فيلم‌برداری‌هايش و به‌ويژه برای "رگبار" در تاريخ سينمای ايران جاودانه خواهد ماند.

 

در اين نشانی بيش‌تر درباره‌ی او بخوانيد و تصوير غم‌زده‌ای از او را ببينيد.

 

***

و يکی از دستآوردهای فيلم "سقوط ۵۷" را برای خودم نبايد ناگفته بگذارم: هر گاه که نوبت نمايش فيلم در محله‌ای و يا در مقابل سفارت امريکا بود، من می‌بايست در دفتر سازمان جوانان و يا در "سياه‌قلم" پيش اين و آن گردن کج می‌کردم و التماس می‌کردم که يا ماشين قرض بدهند، و يا مرا با تجهيزاتم به محل نمايش فيلم برسانند تا بتوانم وظيفه‌ی حزبيم را انجام بدهم. اما همه هميشه و پيوسته گرفتار و در حال دويدن بودند. در بهترين حالت "عبدی" يا "فريبرز جوانان" حاضر بودند ماشين خود را قرض بدهند، اما من هنوز رانندگی بلد نبودم و هيچ کسی وقت نداشت تا برای رانندگی در خدمت من قرار گيرد.

 

يک بار آن‌چنان در تنگنا بودم که به ناگزير خود پشت فرمان ماشين "عبدی" نشستم و راندمش، بی هيچ تمرين رانندگی، و تنها با آن‌چه از مشاهده آموخته‌بودم! راندم، در خيابان‌های شلوغ و بی‌قانون تهران رفتم، فيلم را نمايش دادم، و نيمه‌شب ماشين عبدی را سالم به دفتر سازمان جوانان بازگرداندم.

 

از فردای آن روز، تا دو سال بعد همه‌روزه برای کارهای حزبی در خيابان‌های تهران بی گواهينامه رانندگی می‌کردم، تا آن‌که از "بالا" گفتند که ديگر وقت‌اش است که گواهينامه بگيرم!

 

پس، آموزش رانندگی و سرانجام گرفتن گواهينامه‌ی رانندگی برای من از دستآوردهای نمايش "سقوط ۵۷" باربد طاهری‌ست. درود بر او! ای‌کاش می‌دانستم کجاست، ای‌کاش پيش از آن‌که ترکمان کند دسترسی به او ميداشتم و اين‌ها را به او می‌گفتم.

 

***

"عبدی" دوست‌داشتنی را جمهوری اسلامی اعدام کرد. درباره‌ی "فريبرز جوانان" هيچ نمی‌دانم.

 

***

پی‌نوشت:‏

 

حافظه‌ی آدمی دستگاه شگفت‌انگيزی‌ست. اکنون که اين نوشته را برای پنجاه و هفدهمين بار (اصطلاح ‏سوئدی‌ست) می‌خواندم تا باز و باز سمباده‌اش بزنم، ناگهان تونلی در حافظه‌ام گشوده شد: برخی از مسئولان ‏شعبه‌ی تبليغات حزب توده ايران شبی در يکی از سينماهای خيابانی من اين فيلم را ديدند، و در نخستين ‏جلسه‌ی پس از آن در حضور من بحث کردند و گفتند که هيچ لزومی ندارد که ما برای سازمان چريک‌های فدائی ‏خلق تبليغ کنيم و تصويب کردند که صحنه‌های مربوط به تظاهرات هواداران فدائيان در روزهای انقلاب و از جمله در ‏‏۱۹ بهمن ۱۳۵۷ از فيلم حذف شود. من ناگزير شدم که با دريغ و درد نزديک به شش دقيقه از فيلم را قيچی کنم.‏

(چهار روز ديرتر، شانزدهم مه ۲۰۱۰)

 

منبع: I don't know... چه می‌دانم...‏




نسخه‌ی چاپی  
ارسال اين مطلب به دوستان

در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از
شیوا فرهمند راد:



[تاریخ ارسال: 25 May 2010]  [ارسال‌کننده: مینا]  [  ]  
با درود به روان باربد طاهری هنرمند مردمی ایکاش هنرمندانی مثل او بیشتر داشتیم که به این شکل درست و دقیق مسائل را ببینند   

[تاریخ ارسال: 24 May 2010]  [ارسال‌کننده: reza]  [  ]  
چند روز پیش ماموران اطلاعات جمهوری اسلامی نوید خانجانی فعال سیاسی را دستگیر کرده و هم اکنون او در زندان اوین بسر می برد . نوید خانجانی در میان فعالان سیاسی یکی از معدود افرادی بود که نه تنها اسیر گرد و خاک سبز حکومت اسلامی نگردید بلکه شجاعانه کوشید تا با قلم خود و درج مطالب افرادی که به رو کردن دست رژیم در جریان اخیر همت کرده اند ، چهره واقعی موسوی را و اینکه جنبش مردم را چگونه به ناکجاآباد می برد به مردم خود نشان دهد . آخرین مقاله ای که در این زمینه در وبلاگش منتشر کرد ، مقاله تآثیرگذار مسلم منصوری بود با عنوان ” استراتژی رژیم در به هدر دادن پتانسیل اعتراضی جامعه ، جایگاه موسوی و نقش مجاهدین در آن ” نوید یاداشتی بر این مقاله می نویسد و خواندن آن را به همه توصیه می کند. نوید در حالی به رو کردن دست حکومت در ماجرای سبز اقدام نمود که متاسفانه بسیاری از به اصطلاح روشنفکران و هنرمندان و جریانات سیاسی مدعی چپ و دمکراسی ،آگاهانه ویا نا آگاهانه آتش بیار معرکه موسوی و کروبی در دور کردن خطر سرنگونی از بالای سر حکومت شده بودند .

همانان که در سایت های خود نظیر پیک ایران ، روشنگری و بسیاران دیگر که مدعی دمکراسی هستند و حکومت اسلامی را از زاویه استبدادی آن مورد حمله قرار می دهند ،مطا لب اینگونه را که بازی سبز رژیم را لو می دهد در سایت های خود انتشار ندادند ، بلکه همسو با حزب توده و کودک آن فداییان اکثریت در لوای دروغین دفاع از جنبش مردم بدنبال روی و دفاع از یک جناح حکومت و در نتیجه ضربه زدن به جنبش آزادیخاهانه مردم ایران پرداختند ، و با آن همه ادعای دمکرات بودن ، تمامی مطالب افرادی مانند نوید را که به رو کردن دست رژیم همت کرده اند را به نفع جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد ، سانسور انقلابی ! نموده و اجازه ندادن یک افشاگری راجع به گرد و خاک سبز رژیم به روی صفحه سایت های آنان بنشیند . این مهم نیست که آنها چه ادعایی بر زبان می آورند و چه تابلویی را در دنیای مجازی عاریه می گیرند ، آنچه در دنیای واقعی و مادی اهمیت دارد و اثر گذار است ، اینکه در عمل با چه و با که همسو هستند .

بنابر این اینکه فلان کس و فلان جریان مدعی چپ غیر حزب توده است ، مهم نیست مهم این است که در عمل و حالا در زیر هر بهانه و تحلیل ! وقتی به یاری یکی از دو جناح می شتابند ، در معنا توده ای هستند . مهم نیست قد و قواره آنها در حد یک سایت اینترنتی یا در حد یک جمع ده ، بیست نفره است و مهم نیست چه عنوانی را به خودشان اختصاص می دهند ، وقتی می آیند در مرداب جناح های حکومت دست و پا می زنند دقیقآ در خط حزب توده حرکت می کنند و به جمهوری اسلامی کمک می کنند تا نیروی اعتراضی مردم را به هدر دهد . به قول هانا آرنت آنها در عمل به رژیمی خدمت می کنند که مدعی مبارزه با آن هستند .

این موضوع تنها شامل مدعیان چپ نمی شود ، دیگرانی نظیر مجاهدین که همواره مدعی هفت دریا خون بین خود و رژیم بوده اند ، اما در یک آن و با یک فتوا رنگ سرخ هفت دریا خون را به رنگ سبز موسوی و کروبی تبدیل کرده و نامه فدایت شوم برای مجلس خبرگان حکومت و رضا پهلوی و… می نویسند و خواستار حفاظت سازمان ملل از جان موسوی می شوند . در معنا با دریوزگی هم بدنبال شاه وهم بدنبال شیخ راه می افتند .

بهرحال این یک طرف سکه و طرف تاریک و غم انگیز آن است . اما طرف روشن آن همان جوانان و مردم عصیان کرده علیه ستم حکومت اسلامی هستند که با دست خالی در برابر پوتین پوشان مزدور حماسه آفریدند و همان تعداد اندک اما بیدار چه در داخل و چه در خارج کشور هستند که بهای رو کردن دست رژیم را می پردازند و این بهاء پرداختن آنان را از تعهد به مردم باز نمی دارد

اما بدون شک جنبش مردم ایران از میان تمامی دسیسه های حکومتی غنی تر و با تجربه تر سر بیرون خواهد آورد و سر انجام این حکومت جنایتکار و چپاولگر را به زیر خواهد کشید و به آزادی و عدالت اجتماعی دست خواهد یافت

باربد طاهری

مارچ /2010
barbodtaheri@yahoo.com
------------------------
یاداشت بالا نوشته زنده یاد « باربد طاهری » است که در آدرس زیر درج شده بود:

http://pishgaam3.wordpress.com/2010/03/15/barbod-khanjani/
  

  


[www.didgah.net] [email: info@didgah.net] [© Didgah 1996]
بازچاپ مطالب سایت دیدگاه با ذکر منبع آزاد است.